-
Coward Starve
1405/07/05 22:58
بزدلان گرسنگی میکشند. ب ز د ل ا ن گرسنگی میکشند. بعد من یک لبخند با طعم آب مینویسم روی موبایلم. یک صفحه باز میشود. پیرمردی چاق. در حالیکه شورت پایش نمیتواند بیضههای زشتش را بپوشاند، غرق است در آبهای سواحل خارک یا خرک یا خورک یا خ ر ک و ا. موهای سیاه زنی کوتاه قامت و خپل. یک صفحه باز میشود. مشاهدهی همهی آنچه...
-
[ بدون عنوان ]
1405/06/27 21:52
چیزی نداشتم که بگویم. تو بگو یک کلمه. بیشتر به راه فرار میمانَد. فرار از چه؟ از خودم. شاید اگر آمریکایی بودم همین حالا تصمیم میگرفتم بروم یکی از این کشورهای در پیت که از در و دیوارشان کهنگی و تاریخ و هنر میریزد. میرفتم و پناه میبردم به گذشتهای سحرآمیز. خودم را غرق در تماشای آثار باستانی میکردم و پولم را...
-
[ بدون عنوان ]
1405/06/26 18:20
یک داستان دیگر هم بود. یکی که هنوز بوی تازگی میداد. میگفت قدم میزند با گاوها و گاز میزند به سیبها. در چشمان کسی دیگر که او را مشاهده میکرد و در دلش چیزی میلرزید. چیزی که ارتباطش با تصویر موجود را میساخت. برقی ناگهانی در چشمها. به خاطر آوردن قصهی روحْ کوچولویی به نام کاسپر. خاطرات کودکی و خوابیدن روی فرشی...
-
[ بدون عنوان ]
1405/06/26 04:24
دو نفرند. ایستاده روی تپهای مشرف بر شهری کوچک که خودشان ساخته بودند و هر ازگاهی میآمدند اینجا و به هنری که به کار برده بودند نگاه میکردند و عادت داشتند هربار داستانی از زندگی خودشان تعریف کنند که تا بحال برای یکدیگر تعریف نکرده بودند. اینبار اما یکیشان هیچ داستانی برایش نمانده بود و چنان دردی سراسر وجودش را...
-
[ بدون عنوان ]
1405/06/19 12:41
پدرم من را با یک قیچیِ خیاطی کشت. یک روز بارانی مثل امروز. حالا خستهام و نشستهام روی مبل زهوار دررفتهای که همه جا می کشانمش و نگاه میکنم که چطور باران روی زمین گرم فرود میآید. تا چشم میبندم رد خون را میبینم که حالت خوشی به من میدهد. چند بار مردن کاری با من کرده که نمیتوانم به گلها آب بدهم یا عاشق بشوم یا زیر...
-
[ بدون عنوان ]
1405/06/13 14:54
شتر زرد حتما ارتباطی با فاصله دارد. یک قایق کاغذی بزرگ درست کردهاند انداختهاند روی کوهانش. کسی اسم بوسلمه را آورده. بقیه نگاهی چپچپ به همدیگر میاندازند و بعد زنها کل میکشند. شتر زرد بی آنکه درکی از مفهوم دنبا داشته باشد بی هیچ کلامی و زبانی سخن نمیگفت و تنها دلیل روی پا بودنش را میلی غریزی درخودش میدانست که از...
-
Been Smocking Too Long
1405/05/27 18:09
بیچاره مادرش! خودش قطعه ها را ردیفِ هم کرد و برای استودیو فرستاد. یک عده بیچاره همه چیز را گردن گرفتند تا یک گوشهی دنیا خیالش از بابت زیباییِ یک یا چند چیز راحت باشد. هرکدامشان قصهی خودشان را دارند. اینها بارها تکرار شده تا دنیا به خاطر داشته باشد. دنبال بادها دویدن. لابد شما هنوز به خاطر نمیآورید؟ آن شب آن دختر...
-
[ بدون عنوان ]
1405/05/26 07:10
چند مارمولک دارند یک کتاب مینویسند و خیال میکنند این پایانی است برای میلیونها سال پیشبینیِ دنیاها و کراواتهایی که نبستند. یکی از صفحهها حالا اینجا در حضور شما نوشته میشود. عملا در برابر چشمهای شما که به زندگیِ مارمولکها زل زدهاید و از خودتان میپرسید کار دنیا دارد به کجا میکشد که مجبورید وقتتان را بگذارید...
-
هایکو توی جیب پیراهن
1405/05/18 13:02
اورتگا! یکی از کاغذرنگی ها آرژانتین... اگر همین طور به همانجا ماندن ادامه می داد دیگر نیاز نیود برای کسی توضیح بدهد وقت خود را چطور سپری کرده. از اینجا می توانست به صدای توی کلاس گوش کند و دعا کند بدون اینکه دیده شود تمام مدتِ کلاس همین بیرون بماند. این روز هم گذشت. آن روز/شب چه؟ لخت و عور میان علف های هرز در جهت دیده...
-
[ بدون عنوان ]
1405/05/12 18:23
من میخواستم چه کسی بشوم؟ حالا کارم به کجا رسیده پسرخاله؟ اسم شما را آوردهام تا به خودم یادآوری کنم این نبودن طولانی مدتتان باعث نشده همهچیز را فراموش کنم و یا دور بریزم. نمی شود. آنقدر همه چیز به هم پیوسته است که توان تفکیک سازیشان را ندارم. پس به آوردن اسمتان قناعت میکنم و توی سرم مجموعهای از خاطرات و...
-
[ بدون عنوان ]
1405/05/10 09:01
آن یکی خیره مانده بود به تابلوی روبرویش. یک بومِ نامرتب که عمدا اینطور نامرتب ساخته شده بود. با چروکهایی در اطرافِ اضلاعِ بوم، که هرچه به مرکز مستطیل نزدیک میشد چروکها کمتر میشدند اما محوْ نه. همین. بدون هیچ رنگ و قلم انداختنی. نقاش کارش را به همین شکل تمام کرده بود. چه در نظر بیننده میگذشت که حالا ده دقیقه است...
-
[ بدون عنوان ]
1405/04/24 18:51
خون! خون! آزاده خانم خون! آقای براهنی شما به کجا پرت شدهاید که میتوانم صدای آهستهتان را از اطراف تبریز بشنفم؟ صدایتان و کلماتتان که منتشر شده در نور چشمهایی که سرمست ودکا به سفیدی آسمان چشم دوختهاند و این حال غریبیست که به من دست داده. تا میایم به خودم بجنبم شما پرت شدهاید به جایی که دیگر به آن هم تعلق ندارید...
-
China girl
1405/04/22 08:40
چراغ های شهر و چشم های بسته ی من. سیگاری که آن دختر چینی چشم تنگ روی لبش گرفته کارم را می سازد. چراغ های شهر و سایه ی دختر چینی که هیس می کند. دارد به من نگاه می کند و حتی نمی توانم به خودم تکانی بدهم. بعد جایی پشت چراغ ها و بیشه ها و سایه ها ناپدید می شود. بعد دیدم. خودم دیدم که تبدیل به ستاره ای شد و بالا رفت. با...
-
[ بدون عنوان ]
1405/04/17 13:26
میتوانم کمی نزدیک بشوم و نقشهی حک شده روی دستتان را ببینم؟ دستش از نظرم ناپدید میشود و حالا انگار چیزی را از او حذف کردهام. ترسی که به جانم میافتم نگرانِ چیزی است که در سرم میگذرد. اینکه نکند حواسم نباشد و دوباره چیزی را حذف کنم. و او به مراتب از نظرم ناپدید بشود و مجبور بشوم قصه را قطع کنم تا تمام آنچه را...
-
[ بدون عنوان ]
1405/04/14 11:48
شبیه تمرین کردن برای مکالمه ای طولانی. چشم هایم را می بندم و آنچه را قرار است از من سر بزند مرور می کنم. خبری از حیاط خانه های قدیمی نیست. پنجره ها ارتفاع شان بیشتر است. ناچار روی صندلی می نشینم و خودم را جمع می کنم. کمی منقبض می شوم و حواسم را جمع می کنم. صدای یک روز تماما تعطیل همه جا را پر کرده. توی سرم نیروی جوانی...
-
So long suckers and public forums
1405/04/04 23:09
در نهایت جای اتمها را به کسی نگفتم. یک نقشه توی دستم گرفتهام و رفتهام میس یونیورس امسال را تماشا کنم که دلم برای بارانهای بی موقع تنگ شد. پردهی مخمل بنفش و قرص خوابی که جلوی شنیدن صدای باران را نگیرد. بعد یادم افتاد اینجام. کوچه ی بامداد. دیگر همه چیز یادم آمد. قرار بود برای نوشتن چیزی بیایم پای لپتاپ و بعد بین...
-
[ بدون عنوان ]
1404/12/05 18:06
دارم میافتم توی دام یک روز غمزده و خالی از موردی نشاط آور. توی خیالم میروم سراغ دمنوشها و دودی ها وگردی ها و چند ثانیهای توی همان حال میمانم. تا دوتا از این دخترها که مدام از هرچیزی تعریف و تمجید میکنند سروکلهشان پیدا میشود. بر خلاف همیشه روی مبل نمینشینند. پشت بار روبروی هم صحبت میکنند. تا از فکرشان در...
-
[ بدون عنوان ]
1404/12/02 11:45
انگار با خودم حرف میزنم. آلمانی-ژاپنی. یکسری کلمات درهم برهم با خودم تکرار میکنم. یه برگر کوچیک و یه خرده سالاد و دلستر گندم. داشتم فکر میکردم یه سوییت کوچیک هم کارمُ راه میندازه. بدون سُس لطفا. همیشه همچین موزیکایی گوش میکنی؟ میتونی با صدای زیاد بنویسی؟ خیلی خوبه؟ چرا اینقدر سوال میپرسه؟ صدای خرد شدن بیسکوییت....
-
[ بدون عنوان ]
1404/12/02 11:28
یک موج از اقیانوس هند توی سرم خودش را آماده کرده، تا برخوردی سهمگین با صخرههای سرخسی و خزهایِ مغزم داشته باشد. بوممم! پاه! شروپ! تیریش! سرو صداها مثل آژیرِ توقف ناپذیرِ ماشینِ نعشکش در برخورد با موجودی افسانهای که به زانو افتاده و در حالیکه که درخواست کمک میکند، محتویات لزج معدهی غیرانسانیاش را به بیرون...
-
[ بدون عنوان ]
1404/09/08 16:53
همزمان یک ژاپنیِ احمق هم موجود بود. یک ژاپنیِ چینیِ لندنیِ هیپی توی فاز کابوی که یاد گرفته بود بنویسد. اصلا اینجا چه خبر شده؟ با سبیل و گیتار توی واگن یک قطار باربری وسط کجا بنظرش رسیده چیزی کم از جک کرواک ندارد و حتی یاد گرفته بود کلماتی شبیه شعرهای کوهن و دیلن ردیف کند و مثلا سانگ رایتر هم بود. همهچیز بود. یک ماشین...
-
[ بدون عنوان ]
1404/09/02 10:00
قرار بود یک نمایشنامه کوتاه باشد. حالا تکلیفش معلوم نیست. حتی دلم نمیخواهد برگردم صفحات قبل، ببینم چه خبر شده. انگار یک رمان بلند را از آخر به اول نوشته باشم. سر هر خط را که بگیری سر از چاهی بی انتها در میآوری که هنوز از مختصاتش اطلاعی نداری. خسته کننده شده. آدمهایش، کوچه و خیابانهایش، صداهایش همگی خسته شدهاند....
-
[ بدون عنوان ]
1404/08/26 10:08
یکی دیگر هم از میان ما رفت. یکی از آن خوبهاش. از آن کار بلدهاش. نوشتههاش حرفهای معمولی بودند با این تفاوت که کلمات را طوری انتخاب میکرد که از معمولی بودن خارج میشد. این شگفتانگیز است. هرچند همیشه دلم میخواسته در جواب چیزی برای ارائه داشته باشم اما بیفایده بود. حرفها را میخوردم و از دوباره خواندنش لذت...
-
[ بدون عنوان ]
1404/08/23 12:00
بعنوان یک مسافر باید عرض کنم به ندرت پیش میآید بتوانم ارتباط لازم را با دنیای بیرون برقرار کنم. قبلتر میگفتند مسافر و بعد گفتند معتاد تا به امروز. من خودم را همان مسافر در نظر میگیرم. سفر کننده. بسیار چیزها دیده و بسیار حکایتها شنیده. اینجا نشسته، آنجا خوابیده. اما هیچکدام اینها ذرهای کمک نکرده تا خودم را در...
-
[ بدون عنوان ]
1404/07/29 15:01
فراموش کردن. فراموش کن. کسی که فراموش میکند. قایمشان کردهام. توی جعبههای کوچک. خوب بستهبندیشان کردم. تعدادشان کم نیست. نمیتوانم بگویم حساب و کتاب همهشان دستم هست. هرچه هم مرتب باشی خودش تغییر میکند. شاید به فشار مربوط باشد. شاید به نور مربوط باشد. شاید به زمان ربط داشته باشد. انرژیها. بله. حالا دیگر همه از...
-
I could drive forever
1404/06/30 13:11
این باید یک فیلم میبود.
-
خواب هایم از من جلوترند
1404/06/26 12:07
خواستم همین طور چیزی نوشته باشم. یازده و چهل و پنج دقیقه صبح روزی آفتابی. تا نوشتم آفتابی دلم خواست از باران های این چند روز هم بگویم. بعد یادم افتاد کسی دلش می خواسته با من صحبت کند. خواستم روز بعدش بیاید. نیامد. و حالا چند روزی گذشته و ممکن است نظرش را عوض کرده باشد یا حتی به اجبار در شرایطی تنگ قرار گرفته باشد و به...
-
[ بدون عنوان ]
1404/06/15 21:49
وقتی هنوز بچهی خوبی بودم یه خواب بد دیدم. هنوز وقتی یه بچهی خوب بودم خروسه پرید روی داداشم و به سرش نک زد. یه بار وقتی بچهی خوبی بودم توی دستشویی به این فکر کردم کی برف میاد؟ یه بار رفتم نفت بگیرم. یه بار از جیب بابام دزدی کردم. یه بار با مشت کوبیدم توی دهن عموم. همه یادشون هست که یه روز بچه خوبی بودن. داشتم اتفاقی...
-
[ بدون عنوان ]
1404/06/13 13:18
رسیده بود که قله به او قله به سوسوی برف رسیده بود که نیملحظه به اشیا خوب شد این چیزها را شنیدم. خوبتر که خوابها همراهیام میکنند. باور بفرمایید این چیزها را هم اگر بردارید دوزانو روی زمین خواهم افتاد. خاک که همیشه کار خودش را کرده کیسهی جادویش را باز میکند و تصویری از آن دنیاهای دیگر به من حواله میکند. آیا باید...
-
[ بدون عنوان ]
1404/05/21 15:42
باز دوباره خوابش را دیدم. باز دوباره خوابش را دیدم. باز دوباره خوابش را دیدم. این خواب تمام زندگی همراهیام کرده. Der weg zu zweit. همچین چیزی. شاید هم به ژاپنی. دقیقا مطمئن نیستم. در شب. In der nacht. تماس تصویری با گذشتهای که به واسطهی تکرارش دیگر دور نیست. همهاش جلوی چشم. پشت پلک. پچپچ زیر پتو. میدان صبحگاه....
-
[ بدون عنوان ]
1404/05/19 18:26
همین حالا یکی از خرمگسها خودش را به شیشه مغازه چسبانده و تحریکم میکند چیزی بنویسم. لعنتی من را بدجور یاد کودکی چهار پنج سالهام میاندازد. یاد اتاق خواب بابا بزرگ. پنجرهی آلومینیومی تور دار. خرمگسی که انگار همیشه آنجا بوده. کم تحرک. بی صدا. مثل پدربزرگم. از همان رنجکشیدهها که به گوش خیلیهاتان زندگی شان رسیده....