حالا او به جای من میخواند. ترانهای ایرلندی. حدس میزنم او را در برنامهای تلویزیونی دیده باشم. نزدیک سال هزار و نهصد و نود و دو. وقتی هنوز یکسال بیشتر نداشتم. در خوابی عمیق. شنیدن آن صدا. میخواستم چیز بیشتری را بفهمم. فهمیدم برای دیدن ابرها لحظهای معطل نخواهم کرد. نورهای آبی درست همان چیزی هستند که قبلتر بودند. دارم خودم را با این حرفها سرگرم میکنم تا خوابم ببرد. راستش شوخیهای دیگران حوصلهام را سر میبرد. بیشتر آدمها قبل از اینکه چیزی را خوب بشنوند یا ببینند یا لمس کنند، حرف میزنند. چیزهای خودشان را میگویند. برای همین دلم برای ترانههای ایرلندی تنگ میشود. گرمای توی اتاق. خانهی آقای سلیمانی. گریهام میگیرد. همین حالا.
چندبار نفس عمیق کشیده ام. سینه ام هنوز سنگینی می کند. ممکن بود برای شبی بارانی همه چیز را از دست بدهم. اگر چیزی وجود داشته باشد. خطرات هستند. همیشه هستند. موجوداتی بی دست و پا با ظاهری سیاه که می توانند هر لحظه ظاهر بشوند و برای تو نقشه ای بکشند. مغزهای کامپیوتری شان تو را به هر نقطه ای وصل می کنند. حالا برگشته ام و نمی توانم دروغ تازه ای بگویم. اینطور تصور کنید که خاموش شده ام. ویروس ها کار خودشان را می کنند. کرم ها. درشت مولکول ها. دارم خفه می شوم. سینه ام سنگینی می کند و راه را گم کرده ام. باورتان می شود حتی نمی توانم برای او چند خط بنویسم و همین ها را توضیح بدهم؟ با این حال این انتظار تا چه حد می تواند کشنده باشد؟ درخت روبرو چندبار تکان خورده و فکر می کنم کار را همین جا به پایان برسانم.