Curt Vile بعد از بیدار شدن. پای چپم را انداخته ام رو آن یکی و سعی می کنم ضرب بگیرم روی موزیک. دیدن دخترم که طاقباز دراز شده دارد بیشترین سطح خنک زمین را جستجو میکند. و حالا خودش را جمع کرده به چپ. دستها زیر چانه. پاها مرتب روی هم. دلم را برده.
In my baby's arms
In my baby's hand
نیاز به یک کلمه دارم. کلمهای چرخان که بوی فلز سرد بدهد. چیزی شبیه ساختن یک سایه که همراهیام کند. برقِ یک لحظه نور فلاش. حواسم را جمع میکنم. در این عکس دو سالهام. پیرهن و شلواری قرمز تنم کردهاند و روی موتور یاماهای آبیِ پدر نشستهام. حواسم را پرت میکنم. خاطراتی از این دست میتواند احساساتم را جریحهدار کند. دوستی که مدتیست به خواندنش عادت کردهام حالا تبدیل به گذرگاهی برای سایهام شده. سایهام که دمبهدقیقه برای کلماتِ دوران کودکی دلش تنگ میشود. مسئولیت پذیرش کلمات با کیست؟ صدای کسی را دوباره توی سرم میسازم. کسی که در تاریکیِ شبانهی کوچه سوت میزند. و آنقدر غمگین است که گریهام میگیرد. سایهام نیاز به تاریکی دارد. حواسم هست کلماتی که مینویسد، کلماتی مثل شالیزار، وضع روحی من را تحت تاثیر قرار ندهد. انتظار دارم انفجار و پرت شدن در دریا، تنها خاطرهای گذرا باشد. انتظار دارم حالا که مرگ از نزدیک او را بو کرده، چیزی برای دلگرمی اوداشته باشم. سایهام که به سرمای توی کوچه عادت کرده، گواهی میدهد که همه چیز و همه کس ساکت است. و میخواهد که مرا هم به سکوتی طولانی وادارد. و اگر زمانی من هم دست از نوشتن و یا سخن گفتن بردارم این بدان معنی نیست که همهی حرفها نگفته باقی ماندهاند. یا جهانی که در آن میزیستهام سوخته است و من بالای قله بیهوش شدهام.
آن زیارت سوزان
روزی اگر باز آیید،
دریا را، کاسه کاسه، در مشعلها میریزم
تا بدانید شعلههاش
آبیترین و سردترین شعلههاست.
بالعکس
آنکه رفت، باز نمیگردد،
میافتد.
نرگس، به ابر خیرهست، به ابر،
باران میبارد، لیک نمیبارد.
پس کی وحی میرسد که هیزمی بردارم؟
"بیژن الهی"