حواسم بود چه کار می کنم. وقتی می نوشتم تنها به او فکر می کردم. می خواهید شما هم چیزی بشنوید؟ دارم ادای ترومپت زدن در می آورم. در را که باز می کنم سرد می شود. وقتی می بندم دلم برای هوای بیرون تنگ می شود. دلم می خواهد هوا را یک جایی توی خودم نگه دارم و بعد فوت کنم. توی یک ترومپت توخالی. توی یک خالی بزرگ. حتما شما هم بزرگ شدنی توی زندگی تان تجربه کرده اید. یادتان هست یک بار وقتی مریض بودید چقدر همه چیز توی سرتان بزرگ تر شده بود؟ شما کوچک بودید. به اندازه ی تمام دنیا کوچک شده بودید. حالا این ها همدیگر را قطع می کنند. یک داستان کوتاه از همین چیزها نوشتن و مرور کردن شان وقتی زمان را از دست داده ای. وقتی برای راحت تر حرف زدن چیزهای زیادی هست که باید بدانی. این که اگر من هم همراه او بدنیا آمده بودم می توانستم ببینم. با این حال همین حالا هم دارم می بینمش. نشسته دارد می نویسد. ممکن است متوجه حضور من شده باشد. همیشه این چیزها را می فهمد. تنها زمانی که خاموش شده باشد. نه اینکه مرده باشد. حواسش هست دارد چه کار می کند. به من فکر می کند. وقتی دارد می نویسد. وقتی حرف هایش را خوب ادا نمی کند. وقتی داخل یک ترومپت فرو می رود و فوت می شود بیرون. می شود همه ی اینها را در لحظه ای کوتاه دید. بعد خاموشی.
نگاه کن. هنوز اثری از ماه نیست. این میتواند من را افسرده کند. روی صدای کَت پاور. روی صدای جارو. دستم پاشیده. توی صورتم. نگاه کن. دوست داشتم چیزی بشنوم. دوست داشتم زمانی بوده باشم. زل نزده به خیابان. ندویده روی آسفالت. ساعتها را گذاشتهام یک جا. کتابها یک جا. یک خاطره تعریف کردم. یک گریه یک جا کرده بودم. با این حال هنوز اثری از ماه نیست. رقصیدن بلدی؟ دوست داری کمی برقصیم؟ من همین حالا شطرنج بازی کردم. من بازی کردن را گذاشتهام یک جا. خواستم حواسم باشد. نبود. خواستم باشد. به دیوار خوردم. چسبیدم. دوست داشتم چیزی بشنوم. شنیدم. صورتم پاشیده. دستم به صورتم نمیرسد. جای خالی چیزی. آبیِ تیره. دوست داری آبی تیره بپاشیم؟ دوست داری دوست داشته باشم؟ رقصیدن بلدی؟
شت. اولین کلمهای که قصد دارم بنویسم. اما این تمام محتویات توی سرم نیست. آیا من به شما تذکر نداده بودم؟ هربار یک غافلگیری جدید. یک غافلگیری جدید هربار. جدید هربار یک غافلگیری. یک غافلگیری هربار جدید. صد هزار مدل این را نوشتن و چیزی تغییر نمیکند. اساسا در مورد او هیچ چیز تغییر نمیکند. هنوز دست گذاشتن روی چیزهای تکراری. اصلا قرار بود روزی جَز داشته باشم. یک جعبهی شش تایی آبجو و ساندویچ پپرونی. اما حالا چه؟ هنوز نباید فرصت را از دست بدهم. به خانم منفرد فکر میکنم. حتما باید بررسی بیشتری میکردم. کردم. با این حال چیز جالبی نیست. زن پیر. تصور اینکه او را پای معاملهی ملک ببینم. جالب نیست. به مارال فکر میکنم. دیروز همهکار کرده بود. گفته بودم به چیزی دست نزن تا برگردم. اما همهچیز را شسته بود و حتی سفارش مشتریها را هم راه انداخته بود. گفتم راه انداخته بود و بعد فکر کردم همچین جملهای ارزش نوشتن دارد؟ باید چیز بهتری استفاده میکردم؟ اهمیتی ندارد. بهتر است تمامش کنم. ادامهی روز و جوراب نو.