عقاب شیرجه می رود. به آهستگی. کمی بالای نور. کمی پایین نور. انگار دو نیم شده باشد. نیمی هنوز خیز برنداشته. نیمی به جلو کشیده می شود. مداد توی دستم می شکند. لحظه ای تاریخی. قرار بود هرچیزی اینجا اتفاق می افتد همینجا دفن شود. خیانت ها و برادری ها. متلکِ روز را هم توی صورت همان که مقدم می شمردی می کوبی. سخت در عذاب. این که آیا این به من تعلق دارد؟ روز با چهره ای در هم کشیده به پایان می رسد. هنوز بوی گند خیلی چیزها می آید و می رود. دوستم تیشرت متالهد پوشیده اما آستین ها را جمع کرده توی دست. کف دست. پروانه ای سیاه. شب پره ای سیاه روی سر تک تک شان یکبار نشسته. می بینم که این چیزها فایده ای ندارد. همین حالا چرخش موتور را کم می کنم. سرعت چرخش موتور را کم می کنم. عقاب هنوز تکان نخورده. مگر توی ذهن کسی که روبرو نشسته و هنوز نگاهش از آن نیافتاده. حتما دارد چیزی را می بیند که قرار بود بخشی از گذشته ام باشد. درخت پیر. تمشک سیاه.
از الکل در نیامده افتادم توی دام باران. دلم برای همان قدر بادی که از لای در تو آمده می سوزد. قرار نیست اتفاقی بیافتد. همچین روزی است. انگار با دقتی بیش از حد تنظیمش کرده اند. چیزها سر جای خودشان تکانی کوچک می خورند. این هم از گرما. درست کنج دیوار یک جا برایش انتخاب کردم. با تراز آبی مطمئن شدم که صاف قرار گرفته باشد. قرار گرفته. لبخندی از جنس خودش می زند و به من دست می دهد. خواستم عاشق همین لحظه باشم. خواستم با برادرم در مورد سگی که داده بود ترتیبش را بدهند حرف بزنم. تماسی کوتاه. صدای باران و بوق های تکراری. به استرالیا.