خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

Been Smocking Too Long

بیچاره مادرش! خودش قطعه ها را ردیفِ هم کرد و برای استودیو فرستاد. یک عده بیچاره همه چیز را گردن گرفتند تا یک گوشه‌ی دنیا خیالش از بابت زیباییِ یک یا چند چیز راحت باشد. هرکدام‌شان قصه‌ی خودشان را دارند. این‌ها بارها تکرار شده تا دنیا به خاطر داشته باشد. دنبال بادها دویدن. لابد شما هنوز به خاطر نمی‌آورید؟ آن شب آن دختر همه را به گریه انداخته بود. آن قطعه را بارها و بارها اجرا کرده‌اند و شما شنیده‌اید. با این‌حال این‌بار یک چیزی بود که تمام این نسبت‌ها را بهم زده بود. هیچ‌کس نفهمید چه شد دختربچه از میز غذا کنار کشید و رفت پشت پیانو نشست و پس از چند ثانیه مکث و سکوتی که همه‌جا را گرفته بود شروع به نواختن آن قطعه کرد. اگر بخواهم دلیل گریه‌ی تک تک‌شان را بگویم باید نفر به نفر وارد کله‌شان بشوم و به چیزی که فکر می‌کردند دسترسی پیدا کنم. نه اینکه نتوانم. این را برای خودشان می‌گذارم. این یک راز است و من این را بین خودم و خودشان پنهان نگه می‌دارم. اما کسی محتویات آن شام را به خاطر نمی‌آوَرَد. حالا شاید صد سال از آن موقع گذشته و در زمان فعلی کسی از شما می‌پرسد: این‌جا چه کار می‌کنید؟ می‌بینید؟ به همین سادگی. 

چند مارمولک دارند یک کتاب می‌نویسند و خیال می‌کنند این پایانی است برای میلیون‌ها سال پیشبینیِ دنیاها و کراوات‌هایی که نبستند. یکی از صفحه‌ها حالا این‌جا در حضور شما نوشته می‌شود. عملا در برابر چشم‌های شما که به زندگیِ مارمولک‌ها زل زده‌اید و از خودتا‌ن می‌پرسید کار دنیا دارد به کجا می‌کشد که مجبورید وقتتان را بگذارید تا یک صفحه پرت و پلا تحویل‌ بگیرید. ناشران مارمولکی دست به سینه نشسته‌اند تا باران بند بیاید و از زیر پوست خیس‌شان بیرون بزنند و یک امضا پای همه‌ی چرندیاتِ دنیای پیش‌ساخته‌شان بزنند و بعد در حالیکه شربت متادون‌شان را از جیب کت‌شان در می‌آورند، به دنیا لبخندی از سر بی تفاوتی ‌بزنند و با عینک‌های آفتابی‌شان و نگاهی که از شما دور مانده ترک‌تان کنند. سیاتیک‌ها و دردهای خماری‌شان یک روز از پا می‌اندازدشان. بعد دیگر کتاب بی کتاب. هه ه!  حالا من اینجا چه کار می‌کنم؟ به پشه‌ها فحش می‌دهم و به فیلمی که برایم ساخته‌اند تا سرگرمم کند نگاه می‌کنم. زنی سینه‌های سرخش را از زیر آفتاب جمع می‌کند و می‌برد می‌گذارد توی اینستاگرام. خیال می‌کند دارد کتابی می‌نویسد از همه‌ی سینه‌هایی که می‌توانست مالِ او باشد. بعد یک مرد با چهره‌ای نورانی سعی می‌کند جای چراغ‌های خیابان را بگیرد. همه‌ی این‌ها دارد سرم را گرم می‌کند. خواننده‌ای که سعی می‌کند جنسیتش را مخفی نگه دارد فریاد می‌زدند که همه‌چیز بهتر از هیچ‌چیز است. عملا در برابر شما ایستاده و می‌شاشد به دنیایی که برای خودتان ساخته‌اید. همه‌ی این‌ها این‌جا در این کتاب جا خوش کرده‌اند و مارمولک‌ها را از یاد برده‌اند. همین را می‌خواستند. یک امضا پای مرگ‌شان که چیزی جز گوزیدن در یک صبح تابستانی نبود. 

هایکو توی جیب پیراهن

اورتگا!

              یکی 

                      از

                             کاغذرنگی ها


                                    آرژانتین...




اگر همین طور به همانجا ماندن ادامه می داد دیگر نیاز نیود برای کسی توضیح بدهد وقت خود را چطور سپری کرده. از اینجا می توانست به صدای توی کلاس گوش کند و دعا کند بدون اینکه دیده شود تمام مدتِ کلاس همین بیرون بماند. این روز هم گذشت. آن روز/شب چه؟ لخت و عور میان علف های هرز در جهت دیده نشدن. زمان زیادی به نامرئی بودن گذرانده ای و به زبان های غریبه با خودت حرف زدی و دست آخر اینجایی. توی کتاب ها گشتن. شاید کلمه ای را جا گذاشته ای. درست موقع ناپدید شدن در آن شب خاص. سعی کنید به خاطر بیاورید. قبلا اینجا چیزی از آن نوشته بودم. شاید میان این ها باشد. یک کلمه گم شده و من مسئول پیدا کردنش شده ام. من که خودم استاد ناپدید شدن بودم حالا ببینید چه وضعی شده. با این حال این به شما مربوط نمی شود. بهتر است دست از جستجو بکشید. من نظر شما را به هایکویی که توی جیب پیراهنی چرکین پیدا شده جلب می کنم. دست از آن کلمه بکشید. به سالِ نود و هشت. به پدراک میاتوویچ که هنوز مطمئن نبود قرار است پس از فروپاشی، سمت کدام قسمت جغرافیا را بگیرد. بعد خودش را ناپدید کرد. یکبار یکی او را در حالیکه در خیابان های مادرید قدم می زد تشخیص داد و به او کلمه ای به زبان مادری اش گفت که او خوب متوجه نشده بود. با این حال ترسید. ترس از اینکه شناخته شود و مجبور بشود به کسی جواب بدهد که حالا اینجا چه کار می کند. از این مثال ها باز هم هستند. یک روزی یک شخصی. یک شبی یک بابایی. یکبار یک بچه ای. یک زمانی انسانی.