فراموش کردن. فراموش کن. کسی که فراموش میکند. قایمشان کردهام. توی جعبههای کوچک. خوب بستهبندیشان کردم. تعدادشان کم نیست. نمیتوانم بگویم حساب و کتاب همهشان دستم هست. هرچه هم مرتب باشی خودش تغییر میکند. شاید به فشار مربوط باشد. شاید به نور مربوط باشد. شاید به زمان ربط داشته باشد. انرژیها. بله. حالا دیگر همه از این چیزها سر در میآورند. از چیزهای دیگر هم. برای همه شان یک جعبه در نظر گرفتهام. انبار خوبی شده. چیزهایی برای فراموش کردن. بدون لیست. یک کارتون بود که مثل یک میانبرنامه پخش میشد. نگهبان رویاها بود انگار. یا باغبان یا انباردار رویاها. لباس خواب تنش بود. یک جارو دستش داشت که انگار همیشه پاییز بود و برگها میریختند همهجا. دورتادورش جعبههای منظم و گاها نامنظم خوابها. هربار یکی از جعبهها یک صدایی حرکتی چیزی از خودش در میآورد که انباردار را مجبور میکردبازش کند و ازش سر در بیاورد. بعد یک ابر از توی جعبه بیرون میکشید و ادامهیماجرا. او هم فراموش میکرد. اما یکجایی برایششان برای فراموش شدهها کنار میگذاشت. بگذریم!