دست نگه دار. حالا وقت این چیزها نیست. آنچه باید نوشته شود گزارشی است از مرگ خودت. همه را بی رو در بایستی می نویسی و همه چیز را حتی حافظه ی رقت بارت را هم در تمامی صفحه ها پانویس می کنی. تصور اینکه چیزی را از قلم بیاندازی حالم را بهم می زند. بنویس رویای یک مرد پلیس. بنویس دلم برای همه می سوزد. که شِت کلمه ای همیشگی است. فرصتی برای روی زمین بودن. زمان. بنویس زمان و تعریف کن دقیقا کدام حالت زمانی را در نظر داری؟ بنویس حجم. تعریف کن حجم. برای داشتن روزی خوب دست کم به چند پارامتر اساسی نیازمندید؟ از این جور چیزها را هم بنویس و بگو کسکلک. آن لبخند احمق مآبانه را هم بنویس که هربار میزنی. این ها فقط زنده ی تو را تحریک می کند. تو باید برای مرگ هم بنویسی. و چقدر وقت برای همه ی این ها کم است. ساعت دارد دور خودش میگردد و هر لحظه به تو نزدیک تر می شود. هیچوقت دوست نخواهی داشت دو ذره ی متحرک بهم برخورد کنند. وقت درس دادن ها و درس گرفتن ها هم تمام شده. بنویس آرزو کرده بود تو را در چهل سالگی پخته تر ببیند. و تو داشتی لبخند احمق مآبانه ات را تحویل می دادی. آن هم بود که آن روز هیچ کدام از پارامترهای اساسی عمل نکرده بودند. حالا چه؟ حالا که تند تند این ها را می نویسی که مبادا از دستت در رفته باشند. داری برای نوشتن گزارش مرگ خودت گرم می کنی. می بینی؟ حتی من هم دارم از همین لبخندها تحویلت می دهم. این ها همه مربوط به زمان است.
((برای کشیدن سیگار وقتت را به من بده.))
برای کشیدن زمان. بگذار دست بگردد. بنویس که باید دست بگردد. و این را با هم تفاهم کنید.
از او خواستهاند چیزی برای یکی از این نشریههای صاحب سبک بنویسد. حالا دارد با تمام سرعت کلماتی را که سالها جمع کرده بود، کنار هم میچیند. و اگر به خاطر نیاوَرَد که مُرده، داستان یا شعری زاده خواهد شد. با اینحال، گم شدن در میان کلمات اجتناب ناپذیر است. او پس از ساعتها کلنجار رفتن با کلمات، اینها را انتخاب کرد: ( ستوان، لامپ نارنجی، اسب )
آن گونه از جهان را چگونه میتوانی توضیح بدهی؟ داریم از تفاوتها حرف میزنیم. نه تفاوتی از ایندست: چیزی شبیه تفاوت من و پدرم. نه. خودم هم نمیدانم دنبال چه میگردم. اینطور مباحث را سرسری دنبال میکنم. سوالهایی دارم و نمیپرسم. کمتر میپرسم. همانقدری میپرسم که وقت داشته باشم. حواسم را پرت میکند. وقتی حرف میزنم به تته پته میافتم یا فراموش میکنم. اینطور وقتها مینویسم. همانقدر که بتوانم بعدها مسخرهشان کنم. پاکشان کنم و از اینکه هیچکدام از کارهایی که کردهام ارزشهیچ چیز را ندارد راضی بشوم. تا دوباره حواسم پرت شود. پرتِ ترنس مالیک. دیوید هاروک که سابقه اسکار ندارد. تدوین اولیه فیلم شش ساعت بود. شش ساعت را چهطور فراموش نکنم؟ بس سرسری دنبال کردهام. یکبار بین همین گردشها متوجه دری شدم که (با سرعتی پایینتر از هر تصوری که تا آن روز از سرعتِ پایینْ در ذهن داشتم) باز میشد و پس از آن، در تاریکی مطلقِ آنسوی در، دختربچهای ظاهر و اولین قدم را پس از چند روز برداشت و من در تمام این مدت تته پته میکردم و نمیتوانستم بگویم: من شباهتی به پدرم ندارم. تنهایم بگذارید. اینجا دنبال چه میگردید؟ من اینجا چیزی برایتان ندارم. میتوانید عکسهایتان را بگیرید و بروید. با تمام سرعت. بگویم شما دارید حواس من را پرت میکنید به تونس. من اهل بهار عربی و این حرفها نیستم. من اهل این دست حرفهای گمراهکننده نیستم. من از این راهها خوشم نمیآید که یکی تفنگ دست بگیرد بگوید راهی که آمدی را برگرد و بخندد. فارسی بخندد. این را برای شوخی با شما در میان نگذاشتهام. من مجری برنامهی زندهی شبکهی الاتفاقیه هم نیستم. من خودم را دربست جا گذاشتهام. حتی وقت ندارم از خودم بپرسم که اینجا چه میکنم؟ این دختربچه قصد دارد برای همهی شما توضیح بدهد که این شامی که برایتان تدارک دیدهاند از زیر دست چند زن و دخترِ مادرمرده درآمده و خوردنش برای این وقت سال توصیه نمیشود. از آنها جنینی خواهد آمد و شما از آن دست نخواهید کشید. همین حرفها هم میتواند حضور دختر بچه را بعد از سالها توضیح بدهد. فقط اگر کمی زمان بیشتر به من اختصاص داده بودند به شما، همهی شما میگفتم که دیگر برای این بازیها بسیار بسیار دیر شده. و هوا سردتر از آن است که برای شاشیدن در را باز کنم. در ضمن نمیخواهم شما را با این وضعیت تنها بگذارم. شما که بیشتروقتتان را برای این اخبار گذاشتهاید و بهتر از هرکس میدانید انتخابهای بهتری هم برای چرخاندن دنیا وجود دارد. ترنس مالیک در را میبندد و آمدن دختربچه را به روزی دیگر موکول میکند. او اعتقاد دارد نور را از دست دادهایم و باید عکسهایمان را بگیریم و برویم. من با او موافقم. و میخواهم خبری که هم اکنون به دستم رسیده را تا دو هفته برای خودم نگه دارم.