خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

aber glücklich bin ich nicht

حالای شبیه به این‌که خوشحال باشم. قر کمر و حرکت دست‌ها به جلو و بعد  به چپ . حالت موجی و انگشت اشاره گردان از راست به چپ و بعد از چپ به راست. تقسیم وزن روی زانوها و بعد دوباره حرکت موجی-دورانیِ کمر. خاصیت صدا. مثلا طوری که اگر کمی شنیع‌تر بود یا حالتی مکانیکی را تداعی می‌کرد ممکن بود از زاویه‌ی آرنج و بازوها حرف بزنم. موقعیتی ایستایی و نیمه صنعتی از هرچیز. یک اهریمن مکانیکی را تصور کنید. با تبری فولادی که روی دستش تعبیه شده. درست همان‌قدر برنده که در وهله‌ای کار را تمام کند. با سرعتی بی‌شرمانه. باورکردنی نیست چیزهایی که می‌خواهند با عقل جور در بیاید. یک جور دیگر بخواهم بگویم ما می‌خواهیم وانمود کنیم که رضایتی وجود ندارد. نه! نیازی به وانمود کردن نیست. رضایتی وجود ندارد. ما خواسته‌هایمان تحقق‌پذیرند. این‌ها برآورده خواهند شد و ما موقعیت تازه‌ای حفظ خواهیم کرد. بروس ویلیس گریه سر می‌دهد. پایان.

می‌گوید مرا در لیسبون دیده. با دست اشاره می‌کند طوری که بفهمم منظورش دقیقا چیست. بعد دوباره ادامه می‌دهد که مرا در راستای ذهنش قرار بدهد. قد بلند و ترکه‌ای. با بینی کشیده و موهای کم پشت. حدودا سی ساله. بی تعارف و رنگ پریده. طوری که او می‌گوید من خودم را فردی دشوار جلوه می‌داده‌ام و به ظاهر فردی سرد و گرم جشیده به نظر می‌آمدم. این خلاصه‌ی چیزی بود که به آن‌ها اشاره کرده بود. خودش؟ باید بگویم از نظر ظاهری تعریف خاصی به من نمی‌داد. قد کوتاه. سبیل کم پشت و عینک. همین را فقط می‌دیدم. بعد تا برگشتم به عقب از کافه بیرون رفته بود. یک یادداشت که بیشتر شبیه یک نردبان بود. با این تفاوت که از حروف به این نردبان رسیده بود. حروفی درهم که هیچ معنی نمی‌توانست داشته باشد. و شاید من نمی‌فهمیدم. حالا فقط به لیسبون فکر می‌کنم. سفر با قطار به حومه بنفیکا. سفر به بینهایت. 

پس این یک خواب نیست! سردردها. مشکل چشم. پس توی محرمانه‌ها. پرونده نازکه. چی بهت گفته بودم؟! حالا چطوری جلو میره؟ نیاز به گرمای انسانی. کبریت سوخته را از پنجره بیرون می‌اندازم. حالا به نور نگاه کن. تو همیشه نور را دوست داشته‌ای. ما هرگز جسدت را پیدا نکردیم. تو هرگز این‌جا زندگی نکرده‌ای. شاید اگر خیلی گوش بدهی صدای شاشیدن سگ‌ها را بشنوی. بعدش سکوت. هیچ صدایی. فقط آتش که حالا دیگر شعله ندارد. نور. نور. به نور نگاه کن. می‌تواند نزدیک ظهر باشد. تو همیشه نسبت به دیده شدن حساس بوده‌ای. صدای زنگ تلفن. صدای برداشتن فوری گوشی. مکثی طولانی.