خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

Aphex Twin - Avril 14th

اینکه چرا برای امروز این صدا تا این اندازه من را متاثر کرده خودش سوال‌های دیگری را روانه‌ی سرم می‌کند. تنها همین که بتوانم نقشی را ایفا کنم؟ بله من شنونده‌ای تمام عیار هستم. شنونده‌ای ناتوان برای اثبات همه‌ی آن‌چه امروز شنیده. با این‌حال امروز ۱۴ آوریل است. و برایش گوش‌هایم را خوب آماده کرده‌ام. 

می‌توانم بگویم اگر انعکاسی هم می‌بود بی هیچ علاقه و یا تمایلی برای رسیدن به آن، می‌توانستم از کنارش عبور کنم و در عوض در سایه‌ای یا کنجی تاریک بنشینم. کمی بعد خودم را در همان فضا می‌دیدم. اغلب شناور. همراه با هر موجی که توان بیشتری از خود نشان می‌داد و می‌توانست مرا اندکی هم که شده از آن‌جا تکان بدهد. زمانی که بی هیچ ترحمی می‌گذشت و من می‌توانستم حرکت وضعی آفتاب و ماه را در ساعاتی گوناگون رصد کنم. هیچ چیز در من منتهی به تصمیمی قاطع نمی‌شد. آن‌چنان که می‌توانستم روزها و هفته‌ها را به همین منوال طی کنم. بدون آن‌که تغییری بزرگ در محیط پیرامونم ایجاد شده باشد. نامش را تطبیق گذاشته بودم. تطبیق با هرآن‌چه اطرافم می‌گذشت و یا ثابت بود. بیشتر زمان خود را در دشت‌ها و مال‌رو ها می‌گذراندم و این موضوع به من کمک می‌کرد تا به مکانی مشخص فکر نکنم. اما هربار که گرفتار مصیبتی می‌شدم به راه‌های احتمالی دیگر فکر می‌کردم. این‌ها بخش بزرگی از روزها و شب‌ها را تشکیل می‌دادند. رنج‌ها. مصیبت‌ها. تطبیق هم بود. بله. چیزی در من همواره تسلیم می‌شد. تا زمانی که مصیبت به پایان می‌رسید یا دست‌کم تا آن لحظه که به پایان رسیده بود، چیزی در من به حرکت در می‌آمد و فکر‌هایی که اغلب به ادامه‌ی مسیر دامن می‌زدند راه‌شان را پس گرفته و دوباره آغاز می‌شدند. فاصله‌ای مابین این رنج تا رنج بعدی. فاصله‌ای کوتاه به نسبت آن‌چه برای استراحت و لمیدن مقرر شده بود. تنها آن انعکاس گاهی لطمه‌ای جدی به خیالاتم وارد می‌کرد. خیالی که همواره قدم‌هایم را سنگین کرده و مرا سمت خود می‌کشاند. تا اینجا هربار توانسته‌ام به تعویق بیاندازمش اما گاهی تصور می‌کنم در نهایت می‌تواند مرا بازگرداند. و این تصور، خود رنجی تازه برایم به ارمغان می‌آورد. چیزی که هربار هنگام شناور شدن، دستم را می‌گیرد و به زیر می‌برد. و درست هنگام خفه شدن می‌بینمش. همان انعکاس. بعد چنان‌ با شتاب به بالا برمی‌گردم که همه چیز از خاطرم می‌رود. این‌ها بخش بزرگی از روزها و شب‌ها را تشکیل می‌دهند. و آن هم بود. تطبیق.

آن‌ها بارها یکدیگر را یافته‌اند. کمی پیش از ظهر هردویشان با قدم‌هایی بلند و مطمئن، مسیری که منتهی به محل قرار می‌شد را طی کردند و در اندک زمانی، دیوار مدنظر را یافته و با اختلاف زمانی کوتاه، ابتدا یکی و سپس دیگری در محل حاضر شدند. هربار به همین شکل. پس از ساعت‌ها دیدار، هنوز چیزهای زیادی باقی مانده. ابتدا مسیری که آن‌ها را به دشت می‌رساند و سپس نشستنی طولانی زیر درختی که نامی برای یادآوری آن‌چه هربار رخ می‌داد برای آن در نظر گرفته بودند. پس از پیاده روی که حدودا دو ساعت زمان می‌برد حالا در ساعات پایانی روز، پیش از غروب، خودشان را در موقعیتی همیشگی می‌دیدند. زبان، حالا دیگر جای خودش را به دست‌ها و بدن‌ها داده بود. رفت و آمدهای پیاپی برای لذتی که انتظارش را می‌کشیدند. چشم‌هایی که بی توجه به وضعیت اطراف بسته می‌شدند، در تاریکی چیزهای بیشتری می‌دیدند. این آخرین دیدار پاییزی بود. بعدها چیزهای زیادی عوض شد. دیدار‌هایی که به تعویق می‌افتاد و یا از همزمانی رسیدن خبری نبود. زمستان این‌گونه سپری شد. بدن‌هایی سراسیمه و بی‌تفاوت. و چشم‌ها، باز برای دیدار هرآنچه میان تاریکی قابل رویت نبود. دیگر تلاشی در کار نبود. مگر خاطراتی. آن‌ هم بود، یادآوری. چیزی که آن‌ها را برای تدارک قراری مجدد آماده می‌کرد و بعد بلافاصله جای خودش را به فکری تازه می‌داد. هیچ کدام درکی از پیشآمدی که نصیب‌شان شده بود نداشتند. همین‌طور از چیزی که در آینده اتفاق می‌افتاد. زمانی که سپری می‌شد، برای فراموشی آن‌چه در گذشته اتفاق می‌افتاد مناسب بود. تصمیم همین بود. بازگشت به گذشته و رویت پاییزی که هنوز چیزی از آفتاب با خودش داشت.