یک داستان دیگر هم بود. یکی که هنوز بوی تازگی میداد. میگفت قدم میزند با گاوها و گاز میزند به سیبها. در چشمان کسی دیگر که او را مشاهده میکرد و در دلش چیزی میلرزید. چیزی که ارتباطش با تصویر موجود را میساخت. برقی ناگهانی در چشمها. به خاطر آوردن قصهی روحْ کوچولویی به نام کاسپر. خاطرات کودکی و خوابیدن روی فرشی دستبافت که تنش را به خارش میانداخت. بله داستان دوچرخههای زنگوله دار و بره گوسفندی که یکبار قصد داشت بزرگش کند. همهی اینها در همان تصویر خودش را بروز میدادند و توی سرش هرج و مرجی از خاطرات راه افتاده بود که برای پرت شدن به دنیای بیرون کافی بودند. لبخندی کوتاه و سپس دویدن دنبال گاوها. راک اند رول
دو نفرند. ایستاده روی تپهای مشرف بر شهری کوچک که خودشان ساخته بودند و هر ازگاهی میآمدند اینجا و به هنری که به کار برده بودند نگاه میکردند و عادت داشتند هربار داستانی از زندگی خودشان تعریف کنند که تا بحال برای یکدیگر تعریف نکرده بودند. اینبار اما یکیشان هیچ داستانی برایش نمانده بود و چنان دردی سراسر وجودش را میلرزاند که زمستانهای سرد بالای تپه هم نتوانسته بود تا بحال چنین لرزهای به تنش بیاندازد. با خودش فکر میکرد همه جای شهر را دیده و ساخته. و تمام داستانها را گفته. بدون اینکه آب از آب تکان بخورد همهچیز را درست سر جایش قرار داده و دیگر درست نیست حالا که داستانهایش تمام شده مثال گذشته بایستد و چشمهایش را ببندد و با نوازش اولین نسیم به پوستشان شروع به تعریف داستانی کند و شب صبح بشود و تا قرار بعدی.فکر میکرد هنوز چیزی هست که دلش میخواهد بگوید اما از آن سر درنمیآوَرَد و آن چیز انگار از درونش شروع میشد و در حال انبساط بود. در همین حین آن دیگری اما داستانش را آماده کرده توی دستش گرفته بود. مشت کرده از آن حفاظت میکرد. تمام مدت هیچ نگفته بود و همانطور ثابت ایستاده بود و به گوشهای از شهر خیره شده بود که گویی داستانش ارتباطی با آن مکان داشته باشد. اما وقتی دهان باز کرد اصوات به شکل شعری موزون در هوا پراکنده شدند. طوری که در مدتی کوتاه تمام منظره را پر کرده بودند و دیگر اثری از شهر نبود. همه چیز در هم تنیده شده بود و تا به خودشان بیایند در میان کلمات انتهایی ناپدید شدند. چون ذرات غبار که به شکل کلمات در میآمدند.
زرد به بوسه
کناره به انبوه.
تا که
یادش فسانه
باز شکوفه
به. آهو
که سایه
اگر دست ببردی به شاخه
به نرم و. به سرخی
خیالش نباید
که با شهر. اگر هست
به ندرت درین خواب
مرا نیست هلاکت
به دست خلیل و
بیابان
بیابان