خون! خون! آزاده خانم خون! آقای براهنی شما به کجا پرت شدهاید که میتوانم صدای آهستهتان را از اطراف تبریز بشنفم؟ صدایتان و کلماتتان که منتشر شده در نور چشمهایی که سرمست ودکا به سفیدی آسمان چشم دوختهاند و این حال غریبیست که به من دست داده. تا میایم به خودم بجنبم شما پرت شدهاید به جایی که دیگر به آن هم تعلق ندارید و ممکن است تا بحال هزاران بار شلیک شده باشید. یک کلاش روسی در سرم شلیک میکند. انگار به آدرسی که شما دادهاید اشاره میکند. و توی سرم زنگ میزند. این به شکل کلمات خودش را نشان میدهد. دارم داستانی مینویسم که توی آن شما داستانی مینویسید که کسی داستان کسی را مینویسد که قصد دارد داستانی بنویسد از داستانی که توی آن گرفتار شده. و اینها چیزهایی نیستند که روزی هزاربار اتفاق بیافتند.
چراغ های شهر و چشم های بسته ی من. سیگاری که آن دختر چینی چشم تنگ روی لبش گرفته کارم را می سازد. چراغ های شهر و سایه ی دختر چینی که هیس می کند. دارد به من نگاه می کند و حتی نمی توانم به خودم تکانی بدهم. بعد جایی پشت چراغ ها و بیشه ها و سایه ها ناپدید می شود. بعد دیدم. خودم دیدم که تبدیل به ستاره ای شد و بالا رفت. با دست نشانش می دهم و او چشمک می زند. لعنتی!
میتوانم کمی نزدیک بشوم و نقشهی حک شده روی دستتان را ببینم؟ دستش از نظرم ناپدید میشود و حالا انگار چیزی را از او حذف کردهام. ترسی که به جانم میافتم نگرانِ چیزی است که در سرم میگذرد. اینکه نکند حواسم نباشد و دوباره چیزی را حذف کنم. و او به مراتب از نظرم ناپدید بشود و مجبور بشوم قصه را قطع کنم تا تمام آنچه را نوشتهام پاک کنم. نه برای نوشتن چنین چیزی اینجا نیامدم. یک چیزی یا کسی از دور به شما نگاه میکند. شما متوجه سنگینی این نگاه شدهاید و بار اولتان هم نیست. در حقیقت شما از وجود چنین نیرویی اطلاع داشتید و فقط روبرو شدن با آن بوده که همیشه به تعویق افتاده. با اینکه میدانید همیشه دوست داشتهاید با چهرهی آن موجود ترسناکِ فیلمهای وحشتآور روبرو بشوید و تمام ترس را یکجا ببلعید ولی اینبار به دام افتادهاید و این شما را ضعیف و ضعیفتر میکند. تا جایی که دیگر قادر نیستید به چیزی جز آن فکر بکنید. اما چیزهایی هست که باید بدانید. چیزهای بیشتری هم باز هست که هنوز حتی حرفشان را هم به میان نیاوردهاید. پس فعلا تا بعد. این را مینویسم و فکر میکنم دریا. حالا صدای امواج. آسمانی نیمه ابری. دست کشیدن به ماسههای خیس و یک لحظه گم شدن در خاطرهای آشنا. جهت آرامش.