-
[ بدون عنوان ]
1402/02/12 01:21
فکر میکردم هنری چیناسکی هستم. راستش بودم. شده بودم. یک جورایی میخواستم چیزی بگویم. بعد فهمیدم زندگیام خلاصه شده توی همین چند خط. همین چند خط که هرچه بیشتر نگاهش میکنم کوتاهتر میشود. یک جایی میبینی هنوز به چیناسکی نرسیده یکی با مشت کوبیده توی صورتت. مدتی که درکمپ بودم کافی بود تا خواب همه چیز را از آخر به اول...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/11 05:38
ممکن بود کمی به جلو خم بشوم. شدم. همان یک عکس بود و تمام. خواستم بگویم هنوز عکس میگیرم. بعد پاک میکنم. تمام شب صدا میساختم. حالا تمام روز عکس میگیرم. کارم شده شنیدن حرف این و آن. نگاهها و شیطنتهای زیرکانهی دیگران را پیگیری میکنم. خانم اکبری هم آمده بود. بیرونش کردم. بیسکوییت خواسته بود. گفتم نه. تمام. خواستم...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/09 01:57
این هم از آخریش. همین حالا تمام شد. اگر میتوانستم تصور میکردم تازه شروع شده. دوباره همان اشتیاق و همان التهاب اولیه. هنوز هم گیج بنظر میرسم اما بهتر بود برای تصمیمهایی مثل این عجله به خرج بدهم. همیشه دوست داشتم تکلیف همهچیز سریعتر مشخص بشود. توی تعلیق ماندن و انتظار کشیدن میتواند چیزی شبیه به مردن باشد. با...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/05 13:28
ددو دد د / ددو دد د / ددو دد د / ددو دد د / ددو دد د / ددو دد دووووو جالب نیست؟ این که اینطور شروع کرده ام. راستش بیشتر به ایده ای احمقانه می خورَد. با این حال این توضیح لازم است که آواها را باید بشود یک جوری نوشت. هرچند بی اساس. بدون احساسات. بدون فرمولی که بشود تشریحش کرد. بله من هم معتقدم فصل تخمی بالاخره از را...
-
It's a sunny day, Rainy girl
1402/02/05 04:01
دوباره از خواب پریدن. نه اینکه پریدنی در کار باشد، نه. امیدوار بودم صبح شده باشد. دوباره چیزی را از دست رفته میبینم. دارم یکی از کارهای آخر را گوش میکنم. چهل دقیقه شده. چهل دقیقهای که با صدای ماشینهای سه صبحِ خیابان شروع و بعد صدای باس. خش خش نوار. چرا قبلا چیزهایی شبیه به این هیچوقت به گوشم نخورده بود؟ چیزی شبیه...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/04 07:02
دارم درست میبینم. دارم درست میشنوم. کلمهای که میخواستم حالا پیدا شده. البته که کمی گیج بنظر میرسم. چیز عجیبی نیست. زن توی تصویر هربار تکان میخورَد. میتوانست همان خوابی باشد که هنوز جرات نکردهام تعریف کنم. اما اینطور نیست. خوب که فرق این چیزها را میفهمم. میگوید دلش برای خودش تنگ شده. فردا حتما چیز بهتری برای...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/01 17:26
نظری ندارم. یا اگر هم داشتم برای مدتها پیش بوده. حالا دیگر اهمیت نمیدهم. فکرش را کرده بودم. میدانستم همین اتفاقها میافتد. همه چیز بر اساس پیشبینی. از این جهت از خودم خوشم میآید. به خودم دست میدهم. خوب رفتار میکنم. اما این همهچیز نیست. آن یکی دستم را گم میکنم. شاید عجیب بنظر برسد. هربار به این فکر میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/26 04:56
گرمش شده. خودش را از زیر پتو بیرون کشیده نشسته توی خواب برای چیزی صبر میکند. من هم داشتم صبر میکردم. دست کشیده بودم روی صورتم. اسمش را گذاشتهام انباشتگی. تمام صورتم را گرفته. حدودا یک ماه. این چیزها باعث میشوند احساس راحتی بکنم. اما هنوز کارش را نکرده. بلند میشوم پنجره را کمی باز کنم میبینم چیزی از ماه هنوز...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/22 10:53
چندبار خواستم بگویم اما هوا ابری میشد و حالا هم که قصدش را کردهام دوباره. خاصیت آب و هوای اینجاست. همینطور به اسمش فکر میکنم و وسوسه میشوم سراغش را بگیرم. آیا او هم گرفتار جزئیات آب و هوایی شده؟ به این ترتیب نامه را آغاز کردم: چه بسا هربار، هر روز و شبی که میگذشت حالتی تازه را در من بیدار میکرد. نمیتوانم...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/21 17:00
دارم سعی میکنم فراموش کنم. شاید بگویی اینهمه انتظار. اینهمه چیز که نوشتهای پس چه میشود؟ دوست داشتم جوابی بهتر آماده میکردم. اما باید بگویم همهچیز مصنوعی است. حتی همین شیره که توی دستت گرفتهای و نشانم میدهی. تمامش کن. من مال این حرفها نیستم. آدمهای کوچک. دنیاهای کوچک. هر کدام دستشان را به اندازهای باز...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/20 13:33
در هر رابطهای لحظاتی حیاتی هست، نقاط عطف. چه کسی به گربهها غذا خواهد داد؟ دوست خوبم ایجنت لی. باید بگویم ذهنیت متداول دیگری که باعث میشود ما با پیامدهای خود، پیامدهای ناخواستهی بیشتری روبرو بشویم ذهنیت نیوتنی است. دارم از شکافی انسانی حرف میزنم و شما این را به خوبی میشناسید. مشکل فقط این نیست. کار، با زحمت...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/19 06:08
-خیالِ پرداختن نورِ مورمور و بهارِ نارنجها آبی و ماه چنین تا برسد، خوابِ خوابها- خوابیْ هم اگر نبود خوش داشتی کدام ستارهی خواهر چشم فرو بَرَد گاهِ شمارش؟ -پلکبسته در تعادل-
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/17 16:17
میخواهم آن هفت نفر دوباره نفس بکشند و هربار که دهانشان باز میشود تمامی آن ژنرالها و بالادستیهاشان را فرو ببرند توی سیاهچالی که برایشان درنظر گرفتهایم. بعد من خودم به جای هر هفتنفرشان خواهم مرد. با سینهای که یاد گرفتم چطور هیچگاه به بیرون بازش نکنم.
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/15 02:00
داستانی که شنیدهام روی زمین افتاده و پیداش نمیکنم. میخواستم دستم را دراز کنم بگویم آن تصویر روی سقف را میبینی؟ مرد مغروری بنظر میرسد. با بالهایی که به دو طرف کشیده شده. بال چپ کمی طویلتر. بال راست پنهان شده در افق. خواهش میکنم حداقل همین یکبار خوب گوش کنید. من خودم را مقصر میدانم. و باید اعتراف کنم من بودم...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/13 16:44
دیشب تمام خواب ها را یکجا دیدم. امروز همه چیز تمام شده بنظر می رسد.
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/12 14:56
دروغ گفتهام. هنوز چیزهایی برای نوشتن پیدا میکنم. میبینم گلدان افتاده. خاک ریخته روی زمین. دلم میسوزد. دوست داشتم ابرها را هنوز میتوانست ببیند. دیروز برای آفتاب. امروز برای چشمهایش.
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/11 02:38
نوشتن خسته کننده شده. ننوشتن چیزها شروع شد. خاموشی برای مدتی نامعین. خیره شدن به نور سبز. تلاش برای پارگی. انسجام شکل نگرفته. آیا آزادم همهی حرفها را بگویم؟ آیا شکستی که در من اتفاق میافتد برای شما لمسپذیر است؟ خودم دست قاتل را گرفتهام آوردهام پای درخت میگویم بهتر نبود خودت راه بهتری انتخاب میکردی؟ اشاره...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/09 02:31
حالا کمی آتشم تندتر شده. داشتم سعی میکردم با کلمات تمام نفرتی را که توی سینه جمع کرده بودم بیرون بریزم. نشد. حالا توی سینهام سوزشی خفیف احساس میکنم و الکل درد را مضاعف کرده. دارد تماس میگیرد و سعی میکند همینطور که لبش را گاز گرفته جملههایش را مرتب کند. همینجا تمامش میکنم. راستی او را هم دیدم. ترومای دوران...
-
I hope I know you
1402/01/08 16:08
این اولین بار نیست. گفته بودم من از این سوالات میترسم؟ حالا مدام فکر میکنم او چه حالی دارد؟ میتوانم تا سر حد مرگ آشفته باشم. ببینید. تمام طول و عرض خانه را در حالتهای مختلف رفته و برگشتهام. همیشه به سوی. گم شدهام توی یک نقاشی آبی. با دو چشم بزرگ آتشین که نگاهم میکنند و من سر در نمیآورم. این خاطره میتوانست...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/05 07:12
یک چشم به آسمان و چشمِ دیگر، بی آنکه خطایی در کار باشد راه خود را گرفته و سر از کوه زرد در میآورد. آیا شما نام بهتری سراغ دارید؟ آقای بورخس! با شما هستم. شما که دربارهی زندگیِ گذشته، زمین و زمان حرف میزنید. آیا توی جیبتان نوشتهای دارید که منحصرا ماجراهایی از آرژانتین، بوئینس آیرس و جلگههایش در آن آمده باشد؟...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/02 16:56
اولین بار نیست که به کلاه ها فکر می کنم. خیلی زود این هم تمام می شود. هی! آنجا را نگاه کن. کلاغ ها همه جا هستند. با انگشتش یک کاج نشانم می دهد. بعد یکی دیگر. آنها هم هستند. بعد شروع به دویدن می کند. در مسیری غیر مستقیم. موهایش را کوتاه کرده. همانقدر که گردنش را بتوانم ببینم. دوست دارم همیشه دویدنش را تماشا کنم. دوست...
-
[ بدون عنوان ]
1402/01/01 18:45
از آنجا که او نشسته هیچ چیزی در مورد من جلب توجه نمی کند. دوست دارم همین طور این کتری قل بخورد و من کاری انجام ندهم. خودم را توی کفشم می بینم. پیرهن سفید. خواستم به او اشاره ای کوتاه کرده باشم. دیدم دور چشم ها کمی کبودی دارد. فکر کردم شاید از بیداری. این را در خودم هم احساس می کنم. با این تفاوت که من صورتم را اصلاح...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/29 15:14
دارم حسادت می کنم؟ این را قبلا ندیده بودم. فکر می کردم شاید بشود اسمش را گذاشت حسادت. لازم بود احساس کنم هنوز بوی این چیزها به مشامم می رسد. برخورد استیک های درام و شروع تکان های پیاپی. حرکت آدم ها. آسمان ابری شده. گفتن اینکه خودت را لوس نکن. گردنبندش را درست می بندد تا دیگر خیال نکند ممکن است از دستش بدهد. پوستی تیره...
-
Boadicea
1401/12/29 02:55
حالا او به جای من میخواند. ترانهای ایرلندی. حدس میزنم او را در برنامهای تلویزیونی دیده باشم. نزدیک سال هزار و نهصد و نود و دو. وقتی هنوز یکسال بیشتر نداشتم. در خوابی عمیق. شنیدن آن صدا. میخواستم چیز بیشتری را بفهمم. فهمیدم برای دیدن ابرها لحظهای معطل نخواهم کرد. نورهای آبی درست همان چیزی هستند که قبلتر بودند....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/27 14:02
چندبار نفس عمیق کشیده ام. سینه ام هنوز سنگینی می کند. ممکن بود برای شبی بارانی همه چیز را از دست بدهم. اگر چیزی وجود داشته باشد. خطرات هستند. همیشه هستند. موجوداتی بی دست و پا با ظاهری سیاه که می توانند هر لحظه ظاهر بشوند و برای تو نقشه ای بکشند. مغزهای کامپیوتری شان تو را به هر نقطه ای وصل می کنند. حالا برگشته ام و...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/23 14:42
حتما چیزی اشتباه شده. به خودم یادآوری می کنم که هستم. این چیزها را هیچ وقت به نمایش نخواهم گذاشت. با این حال فکری توی سرم نمی گذرد و وضعیت حال شباهتی به مردن دارد. همین حالا نشسته ام پشت بار. تصویری به ذهنم می رسد و بعد من آن را دنبال خواهم کرد. دوست دارم برقصم. دارم می رقصم. بعد به بادهای کنار ساحل فکر می کنم. امواج...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/23 02:23
با اینکه خوابم نبرده اما میتوانم خوابیدن او را به تماشا بنشینم. یک پا جمع شده در سینه. پای دیگر برای یافتن مکانی خنکتر از جهتی به جهتی دیگر منتقل میشود. برای همین لحظه شاید کافی باشد. بعد مطمئن میشوم شدت باد بیشتر شده و پنجره که کمی باز مانده حالا دارد تکانهای کوچکی میخورَد. فکر میکنم میشد خوابیده باشم. به...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/21 11:33
هنک ویلیامز برای ادامه ی روز. راستش می ترسم حرف هایی که می گویم هیچوقت از گوری که کنده ام بیرون نریزد. اینجا را گذاشته ام برای همین حرف ها. نفسم را حبس می کنم و خیال می کنم مردنم با این وضعیت می توانست خوشایندتر باشد. وقتی همه چیز را تماما کنار گذاشته ای. حالا می توانم به این صخره ها نگاه کنم. چشم هایم را با آرامش روی...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/21 10:02
صحبت از نورها بود. توی خیالم چقدر دوستش دارم می گویم و باقی ماجرا. حالا احساس بهتری وجود دارد. می گویم از این دستبندها مدت ها بود که نداشته ام. می خواستم یکی داشته باشم. حالا دارم و باقی ماجرا. دست کم وقتی کنارش باشم می توانم به انتهای چیزی فکر نکنم. یک جورهایی شاید همین دور بودن از او این چیزها را از من بگیرد. اسمش...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/20 13:49
گفتم این جان مارتین کارش درسته. یه لبخند تابستونی میندازه روی صورتت. بعد گفت آره مصاحبه شو دیدم. پاره شدم از خنده. همین موقع بود که یه چاقش اومد و یه چیز خنده دار تعریف کرد. بعد میجر تام. رقصیدن روی یک پا. می تونست یه روز خسته کننده باشه. بعد اون همه حرف که کلی طول کشید تا گفته بشه. دلم گرفته ولی به روی خودم نمیارم....