-
جا میمانم لای یک صف طولانی
1400/01/19 09:47
حالا دیگر می توانم بگویم کار از این حرف ها گذشته. نوشتن از هر زاویه ای برای من ناممکن شده. نه اینکه تمرکزم را از دست داده باشم نه، حتی شاید ربطی هم به تداوم یک اثر متمرکز نداشته باشد.من اما مطمئن به چیزی هستم که سعی در پنهان کردن یک قصه ی طولانی دارد. حالا اگر دوباره پشت به نور خورشید ببینمت چه خواهم نوشت؟ سراسیمه...
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/19 09:21
سو سو میزند این تشزنه که انباشت تمامی رنگها بود ابتدا شبی چنین که از یادمان ستارهای مفقود تنها رنگ سرخ را برگزید سپس گوزنی سالخورده که اشارهای به ماه دارد آن شاخ تازه برآمده
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/19 06:57
آ خرین اتفاق امتدادی مبسوط دارد خوابی و گلی بی آنکه نشانی برجای بگذارد بر میز صبحانه نشسته و نگاهی پیوسته دارد درست جایی در پشت سر صدایی مواج و تو میشنوی: «آنها دو تن بودند یکی که میشناسیاش و دیگری سایهای مورب در میان موجها» از رفتار گل اما پیداست تنها هنگامی که دست از دانستن کشیدهای در خوابی دیگر تو که خواهی...
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/16 23:41
او همواره به تولدی دوباره میاندیشید. پس از هر شکست و یا ناامیدی دوباره چیزی را عوض میکرد. با فهمی مختصر از آنچه رخ داده بود. هم انگار فرزندی تازه متولد شده از تاریکی و هم انگار شهوتی تمام ناشدنی از تجربهای که داشت شکل میگرفت، در او پدیدار بود. گاهی لبخندی از رضایت بر لبش شکل میگرفت و از او در ذهنم شبحی تقلیدگر...
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/14 01:12
یه نگاه کافیه تا دستت بیاد. می تونی تصور کنی همه ش خیال بافیه اما کی می دونه خیال کجاست و... بازی رو تموم کردیم. تازه داشت شروع می شد. هنوز کسی اون قدر که باید ندویده بود. وقتی فکرشو می کنم می بینم اصلا برای چی همه ی اونا دور هم جمع شده بودن؟ وقتی تمام شد کسی یادش نمی اومد که چند دقیقه یا چند ساعت یا چند وقت از شروع...
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/08 05:49
فکر میکنی لامصب باز صبح شده و انگار نه انگار که دوتا چشم همینطور سرگردان کل اتاق رو دور زده بلکه پیدا کنه. فکر میکنی که نه، امشب هم از اون شباست. به یه جغد فکر میکنی. هر جغدی. تا بیای فکر کنی رفته. یک لحظهی کوتاه بال زدن و ناپدید شدن. اوه پسر میدونی این فکرا چقدر زیاد هستن؟ از این به اون. همینطور بیهدف. از...
-
از این که انعکاس یا بازتابی نصیبت بشود
1400/01/07 08:21
بیگانه، با جسارتی ناشی از ارتکاب عملی غیرمنتظره، در حال سپری کردن اندک فرصت ممکن برای تجربهای خارج از چارچوب. انعکاسی ناگهانی در لحظهی خروج. او قابل رویت بود. همچون اجسامی دیگر. همگی پراکنده. همگی بیگانه. دستها، مترصد نوازشی کوتاه یا بلند. اندکی سرما و سپس خودداری از امر موجود. چه چیز ثابت مانده؟ این درنگ را خوب به...
-
[ بدون عنوان ]
1399/12/25 03:13
بیشتر از هروقت دیگر الزامی برای انجام کارهای متعدد نمیبینم. شاید مدت کوتاهی از این ماجرا بگذرد اما شتاب خوبی دارد. زمان. زمان؟ چیزی میان هیاهوی روز و امبینت شب. دیگر چه؟ گاهی فکر کردن. اغلب فکر کردن به چیزهای متفرقه. خوابها.کمابیش مسئولیتهایی هستند. اما نه دست و پا گیر. پیاده روی و استشمام رطوبت و برودت. خاصیت فصل...
-
پیوست شده
1399/12/24 14:51
قبل از اینکه ماجرا به مادرم وصل شود باید بگویم آنها چند نفر بودند. با پالتوها، کلاه، و عینکهایی مشابه. در تاریکی اینگونه بنظر میرسید که سایههایی تکرارپذیر باشند. هربار یکیشان تکانی به خودش میداد، و سپس نوبت دیگری. دیگر دیرتر از آن بود که بشود تشخیصی دقیقتر از آنچه در حال وقوع است داشت. حالا سایههایی...
-
هیچوقت تا همیشه
1399/06/02 13:58
اتفاق میافتد. بالاخره. اتفاق میافتد. به طریقی پیش میآید. اینکه همه رفته باشند. ممکن است بی نتیجه بماند. رفتنهای بی نتیجه. بیهوده. اینکه نمیشود همه بروند. غیرممکن است. ممکن است دو نفر رفته باشند. یا سه نفر. اما همه؟ رفته بودند. کاملا ناگهانی. در یک روشنایی خفیف. در حالی که چشمها دست از تلاش برای بهتر دیدن...
-
شایدم نه
1399/05/28 06:13
وقت شنیدن اکسپریمنتالهای ژاپنی میرسه. یکی که داره یه طناب بلند و میکشه و فکر میکنه اصلا زندگی مگه یعنی چی؟ معمولا اینطوره. اینکه وقتی دوبار از خواب میپری یعنی پریدی دیگه. دیگه جای هیچ مسخره بازی نیست. قرار نیست خواب ادامه داشته باشه. اگه قراره رویایی نباشه بهتره همین کسشری که هست باشه. دارم فکر میکنم اگه رو...
-
[ بدون عنوان ]
1399/05/20 18:53
من همواره تلاشهایی داشتهام. نه اینکه در انتظار فرجام چیزی باشم. نه. به درستترین شکل ممکن همهچیز نادرست است. پیچیدگی هم ندارد. حالا که از پنجره اتاق به خورشید در حال غروب نگاه میکنم، میبینم پیچیدگی در کار نیست. ابرهای نقرهای و سرخ. و نوری که همواره در حال تابیدن است. در تاریکی اما چیزها فرق دارند. درست در زمانی...
-
فرضیه ای برای دویدن
1398/07/01 15:08
ما تنها بودیم و درست در بهترین زمان ممکن این را فهمیدیم. لحظه ی نواخته شدن نُتی بر گیتار. نجوایی امبینت و کاملا بی آزار. این خواب را بارها دیده ام که روی صخره ای بلند، در حالیکه زانوهایم را از لبه ی صخره رها کرده ام، نشسته ام و می بینم، که مه غلیظی دارد همه جا را فرا می گیرد. حجم غلیظی از مه. و رنج و عذابی مدامِ ناشی...
-
نابی های کنارِ، تویِ، پهلویِ ساحلِ روغن نباتی...
1398/05/01 23:15
بعد از موج های سنگین، موج های نیمه سنگین، بعد از رطوبتِ بعد از ظهر، کمی مانده به رطوبتِ غروب، وقتی هنوز سایه ها معنی خودشان را داشتند، قسمتی از پایش را بیشتر می دیدم. آن قسمت که از مُچ پا آغاز می شد. و بعد موجی آرام تصویر را بهم می زد. از فیلمی که ظهر دیده بودیم حرف زدیم. از موهای دختره. وقتی برگشتیم چیزی یادمان نمی...
-
خاطره در میانه ی حافظه
1397/08/04 01:46
و من به کجا تعلق دارم؟ درونم را استوانه ای مُدَوَر می بینم، بی هیچ توقفی. حال اینکه تصوری، خاطره ای، عشقی؛ آن را به لرزه در می آوَرَد. صبح باد می وَزَد روی برگ های صنوبرِ خیابان. با شبنمی روی آسفالت و بویی که استشمام می شود. و از این لحظه همه به هم صبح بخیر می گویند. تا نزدیکِ ظهر. کار از اینجا آغاز خواهد شد. سیزده...
-
نوستالژی های همه چی!
1397/06/07 09:31
نوستالژی های پیاده رو. آل استار های زرد، مشکی، طوسی. پیتزای دو نفره ی تمام نشده. حسرتِ تاکسیِ به موقع. سیگارِ "هِی، روشن نکن. بگا رفتی!" بوی کافه لای عود یا عود میانِ کافه. نمِ چوبِ تازه بریده شده. و یک متنِ احساسی برای صاحبِ خیلی چیزها. یک متنِ احساسی به بوردو. به تاریخِ هفتمِ شهریورِ نود و هفت. و تو آن را...
-
می خواهم یادت بیاید که ما اولش لُر بودیم، لُرِ بختیاری
1397/01/20 06:30
هر کدام از آن دو کلاهی بر سر داشتند. چیزی را زمزمه می کردند. ترانه ای سوزناک شاید بود. کسی نمی فهمید. صدا واضح به گوش کسی نمی رسید. از هم دور افتاده بودند. یکی این سوی جاده. یکی آن سوی جاده. همه پشت سر هم بدون هیچ نظم و قاعده ای مسیر مشخصی را می پیمودند. هر از گاهی کسی از میان جمعیت می ایستاد. قدم بر نمی داشت. انگار...
-
دویدن روی تپه های سرخ
1396/12/25 11:06
دویدن روی تپه های سرخ. دویدن روی تپه های سرخ. دویدن روی تپه های سرخ. دویدن روی تپه های سرخ. دویدن روی تپه های سرخ. دویدن روی تپه های سرخ. تا ساعت ۱۱۰۱. ابتدا سوزش کف پا. سرخیِ پس از سایش. آتش مدفون زیر اینهمه خاک سرخ. دویدن. این اقدام سرخودِ بی مقدمه. تا ساعت ۱۱۰۱. بعد، نفس نفس زدن و تاریکیِ پشت پلک ها. خوابِ عمیق و...
-
آفتِ کرمان
1396/12/02 04:02
و شالِ منقبض، از نتیجه ی ارغوانی نامش، چند هکتار زمین را طی می کند. و زمین هزاربار، و ماه اندکی بیشتر دور خودش می گردد و سیاره ای دیگر می آید و سلام می کنند و حرکت نه. و سلام می کنند و حرکت نه. پس شروع می شود و حرف توی حرف می آید و بعد گفتگویی شکل می گیرد.پس از نُه هزار ماه سال نوری، مادرِ شال منقبض، از نتیجه ی کبودیِ...
-
اینجا بود که دویدن آغاز شد
1396/11/25 10:30
روز - خارجی - دریاچه ی نمک باز از لای شکافی سرخ در بدن خون می جهد. زمانی نو آغاز خواهد شد. بهمن، شمرده شمرده از لای خون آبه های مانده بر کفِ خیابانی باران گرفته شروع به آب شدن می کند. حفره ای سبز رنگ بیرون می زند. سبزی پر رنگ، حاصلِ بر هم کنشِ مقادیر زیادِ نمک و آب، به صورت اشباع شده. چند مرد دور گودال چشم انتظار سایه...
-
روی تیشرت اش نوشته بود "بشاش روم"
1396/10/19 06:10
داشتم روی این شعر تلو تلو می خوردم. پا به پا می شدم. جَز بود. صدایش پخش می شد. می خورد به سرم. می خورد به پنجره. باد. توی صورتم. خیس است صورتم. عرق کرده ام. سرد. عُق می زنم روی زمستان. خون بالا می آورماصلا. مستم. جَز می خوانم. داد می زنم. من نمی خواهم بدانم. نمی خواهم را داد می زنم. توی جَز داد می زنم. من نمی خواهم...
-
ایستاده بود بالای صخره، نگاه می کرد
1396/10/17 03:55
و این عمیق ترین موجِ دریا بود که دیگر سرِ نیمه جانِ زن را در حالیکه فریاد می زد، توی خودش فرو برد. بعد از آن سکوتی بود دست نیافتنی. موج هایی می آمدند. موج هایی هم نه. گرگ و میش بود. اواسط بهمن. تعریف می کرد: زن از چند لحظه قبل می دانسته دیگر امکان بازگشت به عقب وجود ندارد. می دانسته موج بعدی که بیاید شاید دیگر روی آب...
-
دارد باد می آید. بادبان؟!
1396/10/08 06:07
یکی از سربازهایی که تو می شناسی، به نام مصطفی حاجی پاشا، دست چپ خود را به دیوارِ برجک تکیه داده بود و سعی می کرد شاعرانه ترین ادرارش را در ساعت پنج صبح روز جاری روی شاعرانه ترین شعری که در زندگی اش خوانده بود خالی کند. و موفق هم شد. موزیک متن این اتفاق، موزیکی با فضای دارک اَمبیِنت، به نام " بدونِ عنوانِ ۳"،...
-
یک لوله ی آزمایشگاهی وطنش را ترک کرد و حالا احساس غربت می کند
1396/04/30 05:01
تابی به بالاترین نقطه ی خود می رسد و عشق در هیات زنی سبزه رو با چشم هایی کشیده و لب هایی مجروح از روی آن سُر می خورَد و درون فضایی پیچ در پیچ و بدون مختصات در نمودار زمان - مکان می افتد. می دانم اگر صدایی این حوالی به گوش می رسد دلیلش سفیدی بیش از حدِّ دیوارها و عمق بیش از حدِّ حفره ی گوشم نیست. تا این فضای پیچ در پیچ...
-
مورچه ها یاد گرفته اند تردمیل وسیله ی مناسبی برای احوالشان نیست
1396/02/02 04:37
آدرسی پرسید که من با بوی علف یاد علفی کمرنگ افتادم کناره ی جاده. کمی دورافتاده تر از قدمگاه هزار هزار گوسفند نر و ماده. علفی کمرنگ تر از دره های شلوغ از ازدحام جمعیت علیه کاپیتالیسم. علیه کاپیتالیسم ! چطور باید می شد وقتی کلمه ای اینقدر خوب توی یک جمله می نشیند؟ کاپیتالیسم! علیه کاپیتالیسم! ازدحام جمعیت علیه...
-
از خانه هایی که عوض می کردیم، درهایشان یادم مانده و پله ها
1396/01/22 19:52
پدر یک عینک داشت که شیشه هاش می چرخید. می چرخیدم دورش و عینکش رو نگاه می کردم. وقتی کوچیک بودم کوچیک بودم واسه خودم. قد خودم که شدم یادم می اومدم. عینک رو می گم. یادش می یاد وقتی براش تعریف می کنم. پدر یک کمربند داشت. خوب جنسی بود. می چرخید. روی هوا. مثل عینکش که می چرخید دور چشمش. چشمم می چرخید دنبال کمربند. از صدقه...
-
برای لورا که فکر می کردم سال ها قبل تر از تولدم عاشقش بودم
1395/11/29 04:05
حالا دارم تمام سعیم را می کنم تا قصه ای برای لورا بگویم. و قطعه ای را تقدیمش کنم. هرچند هنوز ندیده باشمش. توی بار ننشسته باشم کنارش تا برایش آبجوی تازه ای بخرم. لورا برگرد. هنوز وقتی کمربند قهوه ای ام را باز می کنم بیشتر احساس می کنم باید کنارم بایستی و تشویقم کنی. فریاد بزنی که باران دارد بند می آید و من باید برای...
-
بیا در مورد پراگرسیو راک توضیح بده
1395/07/08 00:56
بشاش روی این قسمت برنامه. هیچ توضیح خاصی هم ندارد. یک نوای آشنا که حدودا حال و روز چند سرخپوست را سوار بر اسب نشان می دهد. عرق روی پیشانی و آفتاب سوختگی. روی گونه ها و پیشانی. یک نقاشی قدیمی روی سنگ. با رنگ های قرمز و زرد. بوی سوختن کاه و زن. بچه های چند ماهه. مرده زیر پستان زن. خفه گی. آفتاب سوختگی روی ران های زن که...
-
دوست داری سوار یه جفت ماهی قرمز بشیم و تا آلاسکا شنا کنیم؟
1395/06/04 21:47
و سرباز قولش را گرفته بود که برای خیالاتش اضاف نخورد. بعد پا کوبید، عقب گرد کرد و رفت تا خیال کند. غروب بود و شیپور می خواست چیزی بگوید. سرباز لوله ی تفنگ را به سمت قایقی ناممکن نشانه رفته بود. شاید دریایی خیال کند. شاید شطی. شاید نهنگی صید کند. صدای شلیک و پرواز فوج فوج ماهی قرمز. سرباز خیال کرده بود یک جفت ماهی قرمز...
-
خیلی فوری باید چیزی نوشت... همینطور هرچه به ذهنت آمد
1395/05/21 19:01
حالا کمی دور نشسته ام. خیالت از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. حالا کمی نزدیک نشسته ام. خیالت از حفره ای بیرون می آید. درختی می شود. از قرار معلوم امکان ندارد هیچ قطعه ای از این آلبوم چیزی را یاد من بیاندازد. پس همانطور که میانه نشسته ام و به انگشت هایم زل زده ام حفره ای می سازم تا تو را بیرون بیاورم و فکر کنم...