-
[ بدون عنوان ]
1401/03/23 03:50
دوست داشتم شاعر می شدم. شاعر شعرهای استوانه ای. شعرهای مخرب. شعرهایی که وقتی بازشان می کنی با خودت می گویی این حتما مرا از جایی که هستم پرت می کند پایین. پایین که می گویی، توی ذهنت: سقوط از کوهی بلند. دوست داشتم بیشتر : حرف هایم در غالب کلماتی سرد منتشر شوند و اگر قرار است گرمایی از کلماتم بیرون بزند، آن باید گرمای...
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/22 01:54
حداقل از این که یه عشق و عاشقی دوباره راه نمی ندازی راضی باش. فکر کن شکم درد داری. دندون عقلت سوراخ شده. فکر کن این دوتا کتاب روی دستت مونده و شانسی برای هیچ کاری نداری. باز خیالت راحت تره! از این دعواها با خودم راه انداخته ام. از این حرف های این شکلی که: پس اون چی شد؟ عه؟!! پس این چی شد؟ اگه اون این شد اون چی شد؟...
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/18 13:20
نادری روحش هم خبر نداشت. فکر و ذکرش شده بود جدول ضرب. شده بود شاخهی درخت نارنج که صبح گیر کرده بود به کلاهش. تمام روز هی چرخید و چرخید و داستان گفت. هرچندتا داستان که داشت گفت. یه جعبهای داشت نادری. میگفت دوتا از بهترین خوابهایی که دیده ؛ نوشته و حبس کرده بود تو جعبه. هر کدوم یکی. تمام روز هی چرخید و چرخید و هی...
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/15 17:43
در او دو به توان هشت بار زنجیر و زندان. در من این زاویهها راه به جایی نخواهند برد. این ریاضیات حادثه و همسایهای که برای تخلیهی چاه چند هزار تومان پول میخواهد. دوباره روزهای خرداد. ماهی که فریادها بیشتر شنیده میشوند. ماه اعداد و ارقام. کشتهها و زخمیها. دستگیر شدن خانم فلانی و آقای فلانی بوی شاش میدهد. اخبار...
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/09 23:40
این اظطرابهای در لحظه. نه اینکه چیزی را مختل کند. درست در چند قدمی اتفاقات از پیش تعیین شده. حالا دیگر اینطور اتفاقات را به رسمیت شناختهام. در تمام سالها. درست در واپسین قدمها چیزی در تنفسم تغییر میکند و طولی نمیکشد که آسوده میشوم. شاید در این حالت بتوانم برای قدمهای بعدی تصوری منحصر به خودشان ارائه بدهم....
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/09 10:34
میگوید بنویسو خودش را میکوبد به دیوار. سرسام میگیرم. دارم ترانهای قدیمی را نجوا میکنم و چشمم همهجا کار میکند. ساده نیست خودت را از میان تمامی خطرات دنیای بیرون نجات بدهی. تا چشم کار میکند خون و کشتار. میگوید اینها را ننویس به جایش بگو فیلمهای سینمایی دارند همهچیز را میبلعند. که دست آخر این تیم سرخپوش...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/31 06:45
دیگر من هم کم کم دارم آرزو می کنم که هرگز باران را نبینم. مسئله ارتباطی به خودِ باران ندارد. چیزی در من دارد عوض می شود. برای یک شمن توضیحش چندان سخت نیست. به پوستش نگاه می کنم. هزارتوهای پیچیده شده در هم و نوشته های رمزآلودی که بیشتر از هرچیزی من را به خود جلب می کنند. دست کم پنجاه روز است که درست نخوابیده ام. شب ها...
-
Time Has Told Me
1401/02/25 13:33
من تا پذیرش مرگ قدم هایم را می شمارم. این گذشته ی من است. خودم را در میان مردمِ شهری رطوبت زده می بینم. در زمانی پیشبینی نشده کسی نام رشت را می آورد. می شنوم یخسازی. می شنوم ساغریسازان. می شنوم پیاده روی های شبانه و مست میکنم. تنم مور مور می زند از سرمای ماه دی. دوباره در من شبحی قدیمی جان تازه می گیرد. شبحی بیمار که...
-
Flightless Bird, American Mouth
1401/02/24 01:39
برگشته ام به تابستان سال های حشیش و رانندگی در خیابان های شهر. حسرت باران و بوی عرق و اتاق ماشین. دلتنگی برای پرسه های اطراف شهر و پسرخاله که حالا فقط تصویرش را دارم . برای تام ویتس و آیرن اند واین که دارد توی گوشم میخواند. دراز کشیده ام و به صفحه ی روبرو خیره شده ام و می دانم این هم تمام می شود و می رود تا دلتنگی...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/22 07:19
چند قدم به عقب برمی دارم. شمارشی در کار نیست. پنجره ای در کار نیست. برای نوشتن هیچ عجله ای ندارم . آن چنان که او برای یافتن زندگی اش. حالا برابریم. می توانم این را بگویم و از کنارش بگذرم. او که دستش را در بازی هفت سنگ به هوا پرتاب کرده بود حالا خیز برداشته. هدف می گیرد. گوش کن. می توانی فاصله را تخمین بزنی. دوباره چند...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/20 22:43
توی کافه با دخترم نشسته بودم و امین حرف گذشته را پیش کشید که یادش بخیر روزهای تئاتر و فیلم برداری و چه و چه. چند کلمه ای ادامه دادم اما توی ذهنم فرار می کردم. از آن روزها خیلی خوشم نمی آید. خودم نبودم. داشتم تعریفی از یک موجود ناشناخته ارائه می دادم که خودش هم دوست داشت ناشناخته باقی بماند. تا از این فکرها خلاص شوم...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/20 03:26
دوباره یکی از این کاست ها را گذاشته ام به حال خودش. تامس اند مور. کار خودمان است. بعضی وقت ها به کارهای خودمان غبطه می خورم. از اینکه چند وقتی هست بهشان معتاد شده ام. باید حتما چندتایی از آن ها دم دست باشد. مثل نوشتن می ماند. بعد می توانم سراغش را بگیرم و به خاطر بیاورم چه بوده ام. مرور می کنم و به علف پناه می برم. به...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/20 00:49
از استکهلم حرف می زند. از کنسرت ردیوهد. به او نگاه می کنم. چیزی در او مرا به موجودی مترحم تبدیل می کند. دوست دارم بگویم ردیوهد آخه؟! واقعا؟! اما نمی گویم. ساکت می نشینم و به دیوار نگاه می کنم. بعد دیگر خبری از او نیست. فکر می کنم چقدر دلم برایش تنگ شده. اما نه آن قدر که دست به کار خلاقانه ای بزنم. خلاقانه! روی دیوار...
-
brunchusevenmx
1401/02/18 12:50
افتاده ام روی دور آتِکِر. + حالا صد و چهل و دو هزار صدم ثانیه است که دارم می چرخم. دستم خورد به فلزی سرد. سرم را حس نمی کنم. و سینه ام از هوایی که میکشم یک بشکه ی هوای هزارلیتری ساخته. آره افتادم روی دور آتکر و اینو مدیون کسی نیستم. می چرخم و به همه ی اینا فکر می کنم. اگه یه روز این چرخیدنا تموم بشه ممکنه اون روز شب...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/18 02:39
شنیده ام شالکه دوباره آمده روی کار شاشیده است به خودش رنگ باخته، باخته به بنفشِ کبودِ این شمد در رویای مواجِ یهود پیکره به پیکره ی داوود شاشیده است به خودش من حتما زن بوده ام از دستی پیدا میان صفحه های بورخس برای کشیدن ماشه عجله ای باورنکردنی دارم روزنامه خبری از جسد پیدا شده روی موج را منعکس نکرده مگر این همه روز نور...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/17 10:02
اینها را بگذار پای اردیبهشت و حافظهای که نیامده قصدرفتن دارد. به خوابی که میدیدم فکر میکنم و سرما پوست پایم را سرد کرده. دست که میکشم خوشم میآید. دوست دارم همین کار را ادامه بدهم اما تصویری که از خواب در خاطرم مانده هنوز هویتی نامشخص دارد. داشتم از ترانهای قدیمی حرف میزدم. از رابطهی میان ترانهها و مردهها....
-
یک داستان سوم
1401/02/14 08:12
دوباره میخواهی چیزی را بنویسی. این بار چیزی را تغییر داده ای. دست می کشی و به کشتی فکر میکنی. بلافاصله همان فکر را در دره ای شرجی و بعد قبیله ای را که می بینی در نظر می گیری. صداها. این را می نویسی که صداها راهنما هستند. دوباره به فکر فرو می روی. زنگ زدن. فاسد شدن. این ها تمام کشتی را گرفته اند. خودت را مسلط می کنی و...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/11 15:12
موج ها شکسته اند. رشت شکسته است. انزلی شکسته است. ساغریسازان شکسته است. افتاده ام توی شکستگی ها و تماشا می کنم. اولین پرنده ای که برسد من را هم خواهد شکست. خرده هایی که حالا تشخیص شان سخت تر هم شده. پرنده نک میزند و تام ویتس می خواند. Blue skies over my head give me a reason to get out of bed and blue skies shine on...
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/11 00:45
دوباره نوشتن را به نقاشی ترجیح دادهام. انتخابی که منجر به شکافته شدن سری خواهد شد. سری که با اصابت سنگی مورد حمله قرار گرفته بود. چیزی که از آننخواهم گذشت. دوباره به نقاشی فکر میکنم. سرهایی سوخته. آیا سوختن یکجای تمام این بدنها تنها حقیقت ممکن بود؟ باید چیزهای دیگری را هم حساب میکردم. عشق به وطن. دلاوری. دفاع....
-
[ بدون عنوان ]
1401/02/07 09:46
مطلبی دیگر را برای صبح روز جاری به فهرستِ رخدادها اضافه کردهام. "وازلین یا خوابها چگونه تعبیر میشوند؟" هنوز قطعیتی در رابطه با این مطلب به چشم نمیخورَد. تنها کلماتی تکراری و اصواتی ناشنیدنی. لب در مرکز و بقیه ترتیب شده در آرایشی نظامی. راس ساعت هفت بود یا هشت که مقدمهای بر آنچه خواهد گذشت تدارک دیدم....
-
دست بردار و برو
1401/01/31 14:46
اگر دنبالش کرده بودم حالا باید به دشتی پا میگذاشتم که او. دوندگی و گرمای اردیبهشت. او اهل سفرهایی اینچنین بود. بی درنگ از میان رنگها و گلها آنکه زردتر بود را انتخاب میکرد و با دامنی که تا مچ پایش هم نمیرسید مینشست روی رطوبت چمن و میچید. گفته بود روزی که دست میکشد. انگشت اشارهاش را به طرف خورشید میگرفت و...
-
[ بدون عنوان ]
1401/01/30 03:25
فکر می کنم دارد تاثیر خودش را می گذراد. بیشتر این ها برای گذشتن زمان طراحی شده. برای من و تویی که وقتی کار خاصی برای انجام دادن نداریم حوصله مان سر نرود . از این جمله بندی ها خوشم نمی آید. اما محاوره ای نوشتن هم یک جوری است. قبول کردم که همین است که هست. آخرش که چه؟ بیا و تاریخ زبان شناسی را هم مرور کن و هزارتا کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
1401/01/27 03:11
دیگر بهانه دادن کافی است. یکبار برای همیشه حرفت را می گویی و بعد می نشینی تا وقت تمام شود. بیست و هفت نفر همانند من اینجا ساکنند. هر کدام به میزان دیگری فضایی برای تحرکاتشان دارند. یک بالشت و یک پتو که با لباس ها جمعا به هفت قلم می رسند. نه لزوما تمیز اما برای شستشو زمانی را تعیین می کنند. متغیر. هر نوع بهانه ای را...
-
[ بدون عنوان ]
1401/01/18 04:00
چیزی شبیه به همسراییِ چند زن و مرد میانِ خش خش کِرَکِل و هوایی که از پنجره تو میریزد. موقعیتی جَز که از دستت نمیرود. دیگر چه؟ خوابم نمیبرد و با این حال به تجربهای تکرار نشدنیچنگ انداختهام. تماسی پوستی و حرارتی که دارد از دست میرود. او جوابنخواهد داد. این را واقفم. به پنجره نگاه میکنم. به سایهاش که روی دیوار...
-
[ بدون عنوان ]
1401/01/03 21:25
پیش آمده بود که از من اسمی بخواهند یا اطلاعاتی که برایشان مفید باشد. هر تلفن یا اسم یا آدرسی می توانست ضمانتی برای بیرون آمدن ازمنجلابی باشد که برایم تدارک دیده بودند. به شرط اینکه خودم تمایلی برای این کار نشان بدهم. سر آخر تمام این ها بی فایده خواهد بود. آن ها به این نتیجه می رسند که چیزی در من اشتباه است. یا چیزهایی...
-
[ بدون عنوان ]
1400/12/26 22:27
بگذار راحت بگویم چیزی برای از دست دادن ندارم. می توانم برای سال ها بخوابم وهیچ چیز تغییر نکند. رنگ ها و نورها خودشان را نشان خواهند داد. بدون هیچ فکری پرده ها را خواهم کشید و منتظر خواهم ماند. تاریکی باقی می ماند. حالا بهتر است. شاید بشود چیزی را پیدا کنم. فاصله گرفته ام. چیز زیادی از زندگی به خاطر نمی آورم. صداها و...
-
[ بدون عنوان ]
1400/12/26 04:27
دارم به داستانی تازه فکر میکنم. تازه شروع کردهام تصمیم گرفتن برای داستانی که همین حالا قرار است توی سرم شکل بگیرد. ترتیبی دادهام چند اسب را بیاورند تا از میان آنها، آن سفید دلخواهم را انتخاب کنم و روی دیواری سیاه، طوری قرار بدهم انگار در فاصلهای دو متری از دیوار ایستاده و خیره نگاهم میکند. چیزی در گلویم احساس...
-
[ بدون عنوان ]
1400/12/26 04:12
میتوانم ببینماش. وقتی پرده کنار رفته، وقتی خبری از خواب نیست. به خودم میگویم همین یکبار را تحمل کن. و درست زمانی که دست از احساساتِ مُردهام بر میدارم دوباره پیدایش میشود. به اینها عادت کردهام. به اینکه به محض بسته شدن چشمها دوباره ببینماش. دراز کشیده یا ایستاده. پاهایمدرد میکنند. بیشتر پای چپ و البته...
-
[ بدون عنوان ]
1400/11/29 05:13
دست نگه دار. حالا وقت این چیزها نیست. آنچه باید نوشته شود گزارشی است از مرگ خودت. همه را بی رو در بایستی می نویسی و همه چیز را حتی حافظه ی رقت بارت را هم در تمامی صفحه ها پانویس می کنی. تصور اینکه چیزی را از قلم بیاندازی حالم را بهم می زند. بنویس رویای یک مرد پلیس. بنویس دلم برای همه می سوزد. که شِت کلمه ای همیشگی...
-
[ بدون عنوان ]
1400/11/26 03:32
از او خواستهاند چیزی برای یکی از این نشریههای صاحب سبک بنویسد. حالا دارد با تمام سرعت کلماتی را که سالها جمع کرده بود، کنار هم میچیند. و اگر به خاطر نیاوَرَد که مُرده، داستان یا شعری زاده خواهد شد. با اینحال، گم شدن در میان کلمات اجتناب ناپذیر است. او پس از ساعتها کلنجار رفتن با کلمات، اینها را انتخاب کرد: (...