-
[ بدون عنوان ]
1400/11/25 10:31
آن گونه از جهان را چگونه میتوانی توضیح بدهی؟ داریم از تفاوتها حرف میزنیم. نه تفاوتی از ایندست: چیزی شبیه تفاوت من و پدرم. نه. خودم هم نمیدانم دنبال چه میگردم. اینطور مباحث را سرسری دنبال میکنم. سوالهایی دارم و نمیپرسم. کمتر میپرسم. همانقدری میپرسم که وقت داشته باشم. حواسم را پرت میکند. وقتی حرف میزنم به...
-
[ بدون عنوان ]
1400/11/24 01:44
حالا دیگر شده مثل قبل. قبلش هم مثل قبلش بود. در واقع هیچ وقت چیز تازه ای شروع نمی شد. تکراری بود. حرف ها. صورت ها. رفتارها. همه چیز. حالا دیگر همان آدم قبلی ام. اسمم چه بود؟ هرمز. حتما یادش هست که به من می گفت هرمز. هرمز بودم. حالا شده ام شکل هرمز. برای خودم گوشه ای آرام گرفتم. زیر پتو. آن ها جمع شده اند توی اتاق. پنج...
-
[ بدون عنوان ]
1400/11/08 12:41
بدم آمده از اینکه هربار دهانی بزرگ در من بازمیشود و کلمات را میبلعد. کلمات حقیقی. و بعد فساد از راه میرسد. تباهی. دستش را میگذارد روی پیچِ decay و میچرخانَد. دستکم چیزهایی که بلعیده تو را بزرگتر میکند و آنهنگام که تلاشش را از سر میگیرد خودم را در موقعیتی ضعیفتر و شکست خورده تصور میکنم. حالا دیگر این دهان...
-
کارناوال
1400/10/23 21:13
جایی که کار میکردم. بگذار اینبار را طوری دیگر ببینیم. همهی ماجرا از اینجا شروع شد. همه آن شب را بهخاطر داریم. در همان وقت مناسب. حالا که نشستهام و فکر میکنم میبینم شاید میتوانست اینها تنها یک خواب بوده باشد. خوابی گرم! ترسی ندارم بگویم دلم را برای همیشه در تمامی نقاطی که حضور داشتهایم جا گذاشتهام. خوابی...
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/12 06:06
مثلا همین نور زرد و نارنجی. میتوانم بگویم هیچگاه درست ندیدمش. میتوانستم برایش جای بهتری در نظر بگیرم. یکشنبه چطور نوشته میشد؟ درست خط دوم کتاب جایی میان کلمهها پیدایش کردم. حرفی از دلتنگی و احساسات مرده و زنده نشد. فقط همین که دیگر حتی فکرش را هم نمیکنم. چیزی در من تعریفش را از او از دست داده. سعی میکند...
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/05 02:26
داری به چی فکر کنی؟ به این موزیکه؟ آره. خیلی عجیبه. اینکه چطور به ذهنش رسیده. کی؟ کدومشون به ذهنش رسیده؟ صداها. مگه میشه؟ اغلب فکر میکنم فلج شدهام. چرا نوشتم شدهام؟ اینطور حرف زدن چه فرقی میکند با اینطور حرف زدن. حرفزدن چه فرقی با حرف زدن دارد؟ « فرق داره فرق داره». چی؟ صداها دوباره تعیین کنندهن. داره به گوشم...
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/04 06:46
شرط میبندم چیزی را فراموش کردهام. درست پسِ سرم صدای دینگ شنیدم. مثل صدای زنگ کافه. دینگ خودش را دارد. وقتی میزند چیزی شبیه به سیک- تیر میگوید. شبیه همین است. مثل زنگ دوچرخه پدرم. راستش یکبار نفهمیدم چطور شد که گمش کردم. موقع ظهر بود. شاید مدرسه بود پدرم. با عمو مهدی بودم. رفته بودیم گشتی بزنیم. خیابان کوچکسرا بود...
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/02 14:11
دارم نگاه میکنم به موزائیکها و توی سَرَم هزارتا فکر مثل فرفره میچرخه. مثل اینکه صندلی از عقب میافته. یه افتادن که کش مییاد. مثل ایستادن زمان. نئشه کردم. با چی؟! هی به ذهنم مییاد. اون سُرنگه. توش سیاه بود. نه سبز بود. یه سبز تاریک. شاید روغن بود. گرمش کردم و زدم به رگ. سُر میخوره توی سُرنگ. بعد توی رگ. سبز...
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/02 12:35
بعد زندگیام کند شد. مثل صحنه-آهسته. عقب افتادم. پشت همهچیز. امروز فردای دیروز خودش. فردا برایم امروزِ دیروزی هست که رفت. کند شدم. افتادم. پشت همهچیز. پر از نامههای مانده. از این جملهها که حالا قسمتی از خودم را برای تو میگذارم. تکهای از من روی ساعت چسبیده به سه. مثل همان وقتی که خیره شده بودم به چشمهاش. تاریک...
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/02 12:19
سرم را چرخاندم. مثل ساعت. جلوی ساعت ایستاده بودم. گیج رفت. سرم رفت روی سه. تاریک شد. چند سال هم که بگذرد ساعت همین سه میمانَد. سه و چهل و دو دقیقه. سه و سی و هفت دقیقه. سه و چهارده دقیقه. سه و خون. سه و گیجگاه و سری که نمیخواستم سر من باشد. داشتم برمیگشتم به سالهای تنهایی و غرور. شکنندگی و سرشکستگی.
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/02 11:03
سرم را به دیوار میچسبانم تا خنک شود. دیگ بخار شدهام. میسوزم. تلفن را برمیدارم میگوید فردا سرت شکست. پس فردا خودت را به دیوانگی زدهای. دیروز تو را ترک خواهد کرد. باید چیزی را میفهمیدم که نه؟ دوباره به چشمها اشاره میکند که خیس شدهاند. دوباره ترک شدهام. چیزی تازهتر میخواهد. میگویم بنویس. مینویسد. لای دفترش....
-
[ بدون عنوان ]
1400/10/02 09:33
زمان برای کلمات متوقف نمیشود. تنها اشارهای دارد به آنچه گذشت و میگذرد. من خیز برداشتهام تا برای باران بنویسم. چه بارانی! بی هیچ کلمهای. بی هیچ مقاومتی انسانی. حالا دیگر چندپاره شدهام. یاد او و او و او و او گرفتاری کوچکی برای من دست و پا کرده. عبور خواهم کرد. به حال خودش رها شده و احساس شکوفایی میکند. او که...
-
موبی دیک
1400/08/10 17:10
داشتم همین طور دنبال موبی دیک می گشتم. آسمان کبود و سبزی برگ ها چیزی به خیابان اضافه می کرد. تصوری از کوهی سفید. درست روی بلندترین موج. این ها را مرور می کردم و می گشتم. قفسه ای به قفسه ای؛ آمریکا، انگلیس، ایرلند، جویس. نه. و بعد آن طرفی ها. افغانستان. کردستان. باید یک جایی وسط این ها می بود. بود. نمی دیدم. کوه سفید....
-
[ بدون عنوان ]
1400/07/11 18:02
دوباره پنجره ها را بسته ام. چیزهایی همواره تاریخ را پُر می کنند. چیزهای مربوط به خودم هم هست. امضا شده و مرتب. امضایم را خیلی دوست ندارم. از زمانی که ظرحش را برای اولین بار پسندیدم تاریخی به یاد ندارم. می شد مثلا پانزده سالم باشد یا بیشتر. وقتی انجامش دادم کامل نبود. مدت ها طول کشید تا در نهایت چیزی نزدیک به خواسته ام...
-
[ بدون عنوان ]
1400/06/30 22:26
فکر میکردم دیگر تمام شده اند. تمامی اتفاقات را چندباره مرور کردن و نتیجه گرفتن. این ها دست آخر می توانند تلاش هایم را ثابت کنند. پا پس نخواهم کشید. رنج هایی همواره با من خواهند بود. این اواخر چه چیزها که پیش نیامدند. حالا دیگر برگشته ام به سرزمین عشق ها و ناکامی ها. اشک ها و لبخندها. هم شوری هست و هم نیست. برای...
-
[ بدون عنوان ]
1400/05/29 17:05
در او پر بودند نقشهایی که پذیرفته بود روزی. نمایشی بی بدیل و قهرمانانی چنین. ناگزیر بود کسی باشد. صحنهها از پی هم برای گذرانِ این روزها و شبها. خودش؟ براستی او که بود؟ کودکیاش را گاهی به خواب میدید. مزرعه را. صدای اسبان و تاریکیِ موجود میان درختانِ جنگل. در همین نقش بود که آواز مادرش پایان یافت. کلماتی جادویی....
-
[ بدون عنوان ]
1400/05/28 23:01
هربار چیزی در من خودش را به در و دیوار میکوبد و من برای نوشتن آنچه در جریان هست و آنچه ساکن است خیزی کوتاه یا بلند برمیدارم و بی آنکه خودم را در میان دستهای از آدمها جای بدهم شروع به نوشتن میکنم. اغلب چیزهایی بی ارزش، مثل همهی چیزها. او خودش را دیوانهوار میکوبد و از من میخواهد چیزی از او بگویم. هنوز فرصتی...
-
[ بدون عنوان ]
1400/04/09 15:58
کمی دیر شده اگر بخواهم حرفی بزنم پنداشتهام که این نیروی عجیب دستْدستْ نخواهد کرد و اگر نه - چرا چگونه این استثنا نیست که پدرم زمانی حتی جوانتر از من بوده و چیزی شبیه به غرور را با خودش یدک میکشیده غرور و این چیزها حالا دیگر تعریفهایی اجتماعی دارند معارفهها و تصویبها زمان زیادی را صرف خود کردهاند حالا دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
1400/03/26 16:03
وقت آن رسیده بود که خودم را جدا کنم. جدا شدن و کندن از چیزهایی که جمع کردهام و حالا خوب همهشان را میشناسم. جایی در من ساکت ایستاده و نگاه میکند. او که برایش فرصتی قائل نبودهام. حالا میشنوم که چیزی نمیگوید. دست دراز میکنم و یکی از کتابها را جدا میکنم. عجیب نیست که هنوز هم او. او که خواندنش کم از گشت و گذارهای...
-
[ بدون عنوان ]
1400/03/13 17:26
قدمهایی آرام برای تصمیمی که طول خواهد کشید. حد فاصل انتخابهایی بی مناسبت. به یاد میآورم نمایشی را اجرا میکرد، بیپرده و اغراق شده حولِ اصواتی که میشنید. اصوات: - - - درست آن هنگام که تاثیرش را میچشم، مروری دوباره خواهم کرد و بعد دیگر تمام.
-
[ بدون عنوان ]
1400/03/11 21:52
خوابی دیگر را سرِ زا کشتهام. مرگی که دیر یا زود صدایش را خواهم شنید. ناقوسی در فلورانس. امیدی در کشتزار. این را خوب میشناسم. دستش را میگیرم و از خیابان میگذریم. چیزی هم بود، چیزهایی برای پنهان کردن. پنهان شدن. من کوچکترین توجهی به آنها نشان نمیدادم. اما خوب میدانستم هرکدام را به چه دلیل پنهان کردهام....
-
la canon sur lequel je dois m'abattre
1400/03/01 05:31
کمی هم اگر سر بالا بیاورم، یا به پایینتر، در میانه راه هیچ خُلبازیِ برجستهای یافت نخواهم کرد. در حال حاضر بادی که پنجره را تکانی مختصر میدهد، چیزی را در کودکی بیدار میکند، تابستانی گذرا. گرم. دودههایی پراکنده در شهر، پایتختِ مردها و زنهای دَوَنده. مسیرهایی مستقیم، کوژ، پیوسته، منقطع. صداها و نورها، رقصها و...
-
[ بدون عنوان ]
1400/02/26 05:38
حالا چه؟ خیال اینکه سرانجام آن خواستهی دیرینه را تصاحب کردهام میتواند کمی از آن اشتیاق آغازین کم کند. تنها کمی. چه کسی پنجره را تا این حد باز گذاشته؟ نور میتواند تمام موجودیت خیال را برایم به ذرهای ناچیز بدل کند. مینویسم. اینجا. درست همینجا. شاید بشود جلوی دخالت دیگران را گرفت. دیگران؟ دیگر چه کسی باقی مانده؟...
-
[ بدون عنوان ]
1400/02/23 06:49
حواسم را که بهتر جمع میکنم، وقایع را بدرستیِ آنچه در واقع پدیدار شده و نه آنچه پدیدار میشود میبینم. چه بسا انعطاف، همواره در حرکتی قمرگونه حول وقایع میگردد و بدنبال روزنیْ از هیچ گذری دریغ نمیکند. تنها اداره کردن همهچیز یا هیچ چیز، به طور دقیق تمام تلاشیست که به خرج دادهام. کمتر و بیشتر. چیزی شبیه به مسئولیتی...
-
گلوله در بینظمیی تمام عیار
1400/02/12 02:09
تمایلی بیشتر برای نفرت. از خودم میپرسم برایش آیا آنقدر که لازم بود، که مقدور بود توانم را بهکار بردهام؟ بی آنکه پاسخی شنیده باشم، تنها ضربتی ناهنگام به خمیر نانی که همین چند لحظه پیش جدا کرده بودم، مشتی گره، وصدایی از حوالی شکم که بنا به شرایط موجود، فرو رفته تا در لحظهای مناسب بیرون بجهد. قهرمانیهایی از راه...
-
[ بدون عنوان ]
1400/02/06 22:21
و او شب را برگزید. از پس آنهمه رطوبت که حالا قرص ماه را چنان دربرگرفته که خیال میکنی این همان آخرین دیدار است. آخرین رویداد. سپس واهمهای کوتاه و تصوری که در لحظه جایی میان سرت پیدا میکند. من این را جایی دیده بودم؟ فصلی نشسته بر بلندترین شاخه. اکنون دیگر زمان را پشت سر گذاشتهای. دردی خفیف تو را در آغوش گرفته و چه...
-
Aphex Twin - Avril 14th
1400/01/25 19:07
اینکه چرا برای امروز این صدا تا این اندازه من را متاثر کرده خودش سوالهای دیگری را روانهی سرم میکند. تنها همین که بتوانم نقشی را ایفا کنم؟ بله من شنوندهای تمام عیار هستم. شنوندهای ناتوان برای اثبات همهی آنچه امروز شنیده. با اینحال امروز ۱۴ آوریل است. و برایش گوشهایم را خوب آماده کردهام.
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/25 05:55
میتوانم بگویم اگر انعکاسی هم میبود بی هیچ علاقه و یا تمایلی برای رسیدن به آن، میتوانستم از کنارش عبور کنم و در عوض در سایهای یا کنجی تاریک بنشینم. کمی بعد خودم را در همان فضا میدیدم. اغلب شناور. همراه با هر موجی که توان بیشتری از خود نشان میداد و میتوانست مرا اندکی هم که شده از آنجا تکان بدهد. زمانی که بی هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/23 05:14
آنها بارها یکدیگر را یافتهاند. کمی پیش از ظهر هردویشان با قدمهایی بلند و مطمئن، مسیری که منتهی به محل قرار میشد را طی کردند و در اندک زمانی، دیوار مدنظر را یافته و با اختلاف زمانی کوتاه، ابتدا یکی و سپس دیگری در محل حاضر شدند. هربار به همین شکل. پس از ساعتها دیدار، هنوز چیزهای زیادی باقی مانده. ابتدا مسیری که...
-
[ بدون عنوان ]
1400/01/19 10:17
شاید این متن بلند باشد. برای تو که بلند نوشتن یادم داده ای. بلند نگاه کردن. بلند فریاد زدن. بلند بلند قدم برداشتن. برای نوشتن این ها چند تایی یو - لا - تنگو چند تایی الیوت - اسمیت و چندتایی هم تام - ویتز انتخاب کرده ام. خودت می دانی. با چشم هایی سرخ. دود در سر. تا فلایینگ این دِ اسکای. تا پشت بام و کلاه شاپو و بهمن...