-
ناخدا بیا بنگر سیل موج دریا کن. نگران آینده ام. خون به پا می شود.
1393/08/07 12:58
حلزون ها همه جا هستند. فقط کافی ست کمی باران ببارد تا پیدایشان شود. از هر سوراخی بیرون می زنند. مدت زیادی نمی گذرد که روی همه ی دیوار ها، باغچه ها و زمین های زراعی، خطوط بی رنگ لزج به این طرف و آن طرف کشیده می شود و به دنبال شان حلزون هایی که به هر سمتی می روند. اینجا، در شمال، اواخر شهریور که می شود باید خودت را...
-
خوک چیه؟ خوک که ایمون نمیشه آب نمی شه نون نمیشه. اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه...
1393/07/09 02:51
خوک های کثیف. خوک های توی خواب حرف می زنند. تند حرف می زنند و بعد از هربار خوردن گه از کاسه ی توالت دمشان را تکان می دهند. خوک های توی خواب طوری نگاهت می کنند که دلت می خواهد ته مانده ی گه توی روده بزرگت را توی کاسه ی توالت برینی و بخورند و دمشان را تکان دهند و باز طوری نگاهت کنند که دلت بخواهد... طبق افسانه های قدیمی...
-
پرسیدم دلیوری داره؟ گفت آره...
1393/02/01 13:51
وقت بیدار شدن آدم تازه یادش می آید. خاله ی بزرگتر می گوید دستت درد نکنه. گفتم اتاف بنفش رو می گی؟ گفت آره. گفت آدم رو آروم می کنه. همینطور گوش می کرد. شب و روز. اتاق بنفش را. آلبوم موسیقی است اتاق بنفش. باران می بارید. لباس تنم کرده بودم بروم حمام. سر کوچه بود حمام. دایی گفت آدم سبک میشه. داشت خوابم می برد. شستم...
-
غذای قناری ها را نخورید...
1393/01/23 20:57
دارد زلزله می آید. نه اینکه زلزله بیاید. فکر می کنی دارد زلزله می آید. جای خودت نخوابی همین می شود دیگر. مدام خواب و بیداری.فکر می کنی دارد زلزله می آید. از جایت بلند می شوی و ضربان قلبت تند تند می زند. تاپ تاپ تاپ تالاپ. زلزله نبود. کرم شب خواب بود. تمام شب فکر می کردم چراغ شب تاب روشن است. کرم شب خواب بود. سبز کم...
-
رز را گذاشته بود لای موهایم...
1392/09/20 18:57
هرچه فکر می کنم یادم نمی آید کجا بود که دستش را از دستم کشید و دیگر تا آن سمت خیابان همراهی ام نکرد. تا نیمه رفتم و برگشتم نگاهش کردم، همانجا با دستهایش که از سرما چپانده بود توی جیب پالتویش ایستاده بود و نمی توانستم بفهمم گریه می کند یا نه. هفت ثانیه مانده بود تا چراغ سبز شود. رفتم. نیامد. حالا هرچه فکر می کنم یادم...
-
یکی مان آبستن شد...
1392/03/19 10:14
گفت اسمم، اسمش را یادم رفت. با خودش دو تا شعر آورده بود. یکی شان را بلند خواند. یادم رفت. یکی دیگر را گذاشت روی سینه ام. نخواند. سیگار روشن کرد. خاکسترش را تکاند روی شعرش، روی سینه ام. سیگارش که تمام شد سینه اش بوی عود می داد. اتاق را پر کرده بود. شعر را توی دستش گرفت و بلند خواند. شعر نبود. یک کلمه بود. تکرار می کرد...