-
[ بدون عنوان ]
1401/07/09 22:29
دوباره هوا بوی مردار گرفته. کسی دستش را در هوا تکان میدهد. به چپ و دوباره به چپ. یگان ضد شورش میدان را احاطه کرده. جمعیت پراکنده. کسی دیگر به آسمان نگاه میکند. انگار آینه گذاشته باشی وسط همهچیز. دوباره توی خودشان تکرار میشوند. دوباره زمین بوی مردار گرفته. زمین پیر با چراغهاش در شب روشن میشود. با هر اصابت گلوله...
-
[ بدون عنوان ]
1401/07/09 17:36
اشتباهی تازه. گول این بازی ساده را نخور. حالا میتوانی به کمی هوشیاری بیشتر فکر کنی. دست از پا خطا کردن در زمانی نامناسب. آسیب دیدن به روشهای قدیمی. کتک خوردن. له کردن. شدن. انگشت بریده و شرمندگی. آخرش که سرم پایین افتاد تازه فهمیدم باید هوشیاری بیشتری داشته باشم. با این احوال اینطور حوادث را دستکم نمیگیرم. باید...
-
[ بدون عنوان ]
1401/07/09 02:18
تقریبا در مرکز. تشخیص اینکه چقدر از مرکز حقیقی فاصله دارم بسیار دشوار است. میتواند از شمارش اعداد شروع بشود. اعداد حقیقی. محدودیتی برای صحیح شمردن در نظر نگرفتهام. این میتواند گاهی گمراهکننده باشد. با اینحال تصمیم گرفته شده. ترجیح میدادم خوابیده باشم. یا تقریبا خوابیده. احساس دوبارهی حلقهها. حشرات و پرندههای...
-
[ بدون عنوان ]
1401/07/03 13:12
Because we don't know when we will die We get to think of life as an inexhaustible well Yet everything happens only a certain number of times And a very small number, really How many more times will you remember a certain afternoon of your childhood Some afternoon that is so deeply a part of your being that you can't...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/30 14:50
من در میدان علی، روبروی عکس شهید سعادت طبری نشستهام و تاسف میخورم. سیگار میکشم و دوباره و چندباره تاسف میخورم. هربار یک یا چند شهروند از روبرو یا اطرافم گذر میکنند تاسف میخورم. ماشینها. دوچرخهها. کودکان در حال دویدن. مادران در حال دویدن. مبارزان در حال دویدن. این دویدن با دویدن روی تپههای سرخ تفاوتی بسیار...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/27 22:31
لطفا قیام کنید. کسی میگوید دیروقت است. و به جای خالی کسی اشاره میکند. در فاصلهای کم پشتِ همهچیز، پشتِ نقاشیها و پشتِ صداها عدهای جابجا میشوند. خورشید میآید و بعد میرود. کسی پرت میشود توی دریا و کسی دیگر به ساعتش نگاه میکند و میپذیرد مرده. شهرها و زمین بدون اینکه باهم کنار بیایند با عجلهای وصف ناشدنی با...
-
دیالکتیک شکاف
1401/06/25 16:05
صدای موزیک. یادآوری تصاویری که از گذشته با من بوده اند. لاین گیتار. لاین باس. انتقادی و بالینی. تقویم شمس تبریزی. این که چطور ممکن است این دو عنوان در کنار یکدیگر قرار گرفته باشند؟ آیا دستی هم در کار بوده؟ یاد اولین علاقه ام به تایپ کردن افتادم. درست خاطرم است. آن شب با کمترین صدای ممکن خودم را به اتاق دایی رساندم. در...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/24 02:04
به تاریخ هلسینکی. شمارهی ۱۴۱۱۱۶ به باجهی سه. پیرمردها و تاریکیِ روی استیج. همینکه توانسته چهرهشان را ببیند. افتخاری بزرگ. حرفهای زیادی برای گفتن. اما چیزی نگفتن. بوی گاز میدهد. دستش خورده به دکمهی روشن و خاموش. زمستان دوباره از گوشه کنارهها. میتوانی تصور کنی؟ ارتباطی تلپاتیک. کسی که همواره در جهتِ مشترک قدم...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/18 08:20
یک بار به چپ و یک بار به راست. با دست علامت میدهد که یعنی راضی نیستم و دوباره میگیریم. میخواهم بگویم آقا مال این حرفها نیستی. چند لحظه بعد دوباره ایستادهام جلوی دوربین. نمیدانم کجایم توی کادر افتاده. پشت کردهام به دوربین و قرار است هیچ کار اضافهای انجام ندهم. دوربین حرکت میکند و روبروی من قرار میگیرد....
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/17 14:15
ابتدا چربیها و سپس عضلات ریزِ صورت. طوریکه دیگر هیچ احساسی را از خود عبور ندهد. نخواستن و نتوانستن. روزها را به قدم زدن با پوتین و کلاه میان شلوغی خیابانها میگذرانم. خبری از دشت و بوی سبزیهای محلی نیست. و شبها به دنبال صور فلکی به این سمت و آن سمت آسمان نگاه میکنم. هر دریچهای به من این فرصت را میدهد تا بی...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/14 16:37
گزارشی از شلوارک و حوله. خیسی حمام و مارمولکی که حالا دمش را از دست داده. سیگار نازک و گونههای تو رفته. وقتی شروع به نوشتن کردم هنوز مطمئن بودم. با اینحال رفته رفته پس از هر کلمهای که نوشته میشد دستم را بیشتر لای پاهام فشار میدادم و رطوبت باقیمانده را پخش میکردم و به نظرم میآمد شاید نوشتن از مردی که کنار آتش...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/10 02:55
هار شده. هار شدنش شبیه کنار هم قرار گرفتن سبز چمنی و بنفش بادمجانی. گوشتکوب و سیر ترشی. از نردبان بالا میرود و بعد تعریف میکند. معمولا چیزهای معمولی. از نظر او همهچیز شگفتانگیز است. همواره دهانش از ارضا شدنی دائم باز است و محتویات دهانش من را به عقب میرانَد. این ویژگیها از او موجودی هار ساخته. دائم حرکت میکند...
-
代理での存在
1401/06/09 06:27
به یادآوردن. تلاش برای جملهای که میتوانست این باشد. میتوانست آن باشد. خوابیدن زیر خروار خروار شیشه و علف. باغ وحش شیشهای. مردم اروپایی و بوی شاش در مترو. آدامس را باد میکند و بعد میترکد. گازها و دودهای سفید. دوباره وقتش رسیده بود که حرف بزند. میشد گریه هم بکند. موقعیتش را داشت اما دست خودش نبود. داشت سعی...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/08 05:58
به سرش میزند تا دوباره یادی از فلورانس کرده باشد. علفهای بلند و لباسی که به تنش زار میزند و نقشی که حالا در خودش میبیند. چه میتوانست باشد؟ رویای او که هیجان کودکیاش را در خانه پنهان کرده و پا به جهان بیرون گذاشته. او که سرتاسر دشت را بالا و پایین پریده. و رنگ پوستش به روشنیِ آفتاب اول پاییز. چه درخشان! چه طلایی!...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/07 01:08
دستم را بالا میآورم و وانمود میکنم چرخش پنکه کار من است و به همچین چیزی میخندم. خیلی زود همهچیز تغییر میکند. فکر اینکه من چطور مرگم را شبیه سازی میکنم؟ همین چند لحظه قبل بود که فکر میکردم بی پولی و شرایط محقری که حالا بخش زیادی از گرفتاریهایم را شامل میشود میتواند من را از پا بیاندازد. و اگر گرسنگی و...
-
[ بدون عنوان ]
1401/06/01 15:47
با هم قدم میزدیم. دست در دست. بازوها گره خورده در هم. هیچکدام چیزی نمیگفتیم. اینها دیگر فراموش شده. حالا خودم را تصور میکنم. دراز کشیده. خیره به لوستری که دیدنش را دوست داشتم. خسته از حرف زدن و شنیدن. از بازیها و رنجها. چیزی حس نمیکنم. همین است. همین است. نیمهی پر. بدون توجه به غیبت دیگران ادامه میدهم. کدام...
-
Baby's Arm
1401/05/28 04:38
Curt Vile بعد از بیدار شدن. پای چپم را انداخته ام رو آن یکی و سعی می کنم ضرب بگیرم روی موزیک. دیدن دخترم که طاقباز دراز شده دارد بیشترین سطح خنک زمین را جستجو میکند. و حالا خودش را جمع کرده به چپ. دستها زیر چانه. پاها مرتب روی هم. دلم را برده. In my baby's arms In my baby's hand
-
[ بدون عنوان ]
1401/05/26 15:30
سرم پر شده از افسانه ها و نجواهایی که هر کدام دنیایی گشوده است. داشتم فکر می کردم اگر تمامی این اسامی توی ذهنم نبودند چطور می توانستم با هر کدام از این دنیاها ارتباطی برقرار کنم؟ دنیاهایی که اگر کسی جرئت کند و بخواهد قدم در آن بگذارد به زودی متوجه خواهد شد که کسی این جا ها رفت و آمد نمی کند و برای همیشه تنها خواهد...
-
[ بدون عنوان ]
1401/05/10 06:00
نیاز به یک کلمه دارم. کلمهای چرخان که بوی فلز سرد بدهد. چیزی شبیه ساختن یک سایه که همراهیام کند. برقِ یک لحظه نور فلاش. حواسم را جمع میکنم. در این عکس دو سالهام. پیرهن و شلواری قرمز تنم کردهاند و روی موتور یاماهای آبیِ پدر نشستهام. حواسم را پرت میکنم. خاطراتی از این دست میتواند احساساتم را جریحهدار کند. دوستی...
-
[ بدون عنوان ]
1401/05/10 03:07
او تمام آن سهبار را شجاعت نامیده بود. یا خیالی خمیده و مسلط بر تکرارِ آنچه مسلّم است. قصه را اینطور آغاز میکرد، اگر آغازی برای آن متصور میبود. خودش را در نقطهای در میانه تثبیت کرده و حرفهایی میزد، بی شتاب، پایینرونده. چیزهایی که نوشته بود را میان پوشهها دردستههایی دهتایی تقسیم کرده و برای هر پوشه معیاری...
-
[ بدون عنوان ]
1401/05/06 03:28
دو خط نوشتهام و هزاربار برگشتهام که نکند کسی از پشت سر دارد نگاهم میکند. میگویم این چیزها فایدهای هم دارد؟ اصلا فرصت کردهام سرم را بتراشم؟ بیشتر شبیه سربازهای اوکراینی شدهام. میتوانم ماشه را بچکانم و توی صورت بغلدستی نگاه کنم که ببینم آیا حواسش را جمع کرده یا دوباره دارد به دوست دختر روسش فکر میکند. با این...
-
[ بدون عنوان ]
1401/05/05 03:34
داشتم به یادداشتی محکم فکر می کردم و همزمان شعری از دوست شاعرم باز بود. بعد فکری بزرگتر سرم را اشغال کرد. فکری بزرگتر از نام سید حسن روحانی و یا سید ابراهیم رئیسی و یا سید علی خامنهای. فکری که میشد لباسشویی بزرگی باشد و با سرعتی ورای زمان بچرخد. دستم را که بچرخانم ساعت دوباره کوک شده، میچرخد. زنگ که بزند حتما...
-
[ بدون عنوان ]
1401/04/27 10:32
وضعیت او فاجعه بار بود. بعد از مدتی میدیدم که رفتارهایش قابل تشخیص نیستند. میتوانست در لحظه انسانی عاشقپیشه جلوه کند و بعد تنها پس از چند ثانیه روحش سرشار از حس تنفر باشد. لبخندی تحویل میداد و در فاصلهای کوتاه خشمی تمام نشدنی صورتش را، چشمهای درشتاش را تسخیر میکرد. یکبار فرصت این را داشتم که بگویم باید بزرگ...
-
[ بدون عنوان ]
1401/04/24 03:58
موضوع این است که من در فهمیدن زبانِ حقیقت کمی منگ بنظر میرسم. بهتر است بگویم چیزی از آن نمیدانم. دراز کشیدهام و به آلبوم مورد علاقهام گوش میکنم. بی خوابی. میتواند شرط ابتدایی برای فکر کردنهای بی اساس باشد. برای خودم چیزهایی را اعتراف میکنم اما همانطور که گفتم زبان حقیقت را خوب نمیشناسم. گاهی تصور میکنم آیا...
-
[ بدون عنوان ]
1401/04/22 00:04
به نظر می رسد حالا دیگر بیشتر راه را رفته باشم. روی شانه ی خودم می زنم و می گویم کار درستی انجام دادی. چه بسا این کار می تواند چیزهای زیادی را تغییر دهد. یاد مستر وایت می افتم. درست زمانی که می رفت تا خودش را به به قطار برساند متوجه شد که چیزها چقدر زود می توانند تغییر کنند. او حالا آقای اشتیللر بود. به اشتباه. ترس...
-
[ بدون عنوان ]
1401/04/19 17:34
به یاد بیاور آفتابِ ظهر پنجشنبهی اصفهان بادِ خشکِ نیمه شب به یاد بیاور ضرباهنگِ دستها انقباض تنها خواستم بنویسم. درست همانطور که فکر میکردم. خواستهای عمیق که معلوم نیست از کجا راهش را پیدا کرده. با اینحال زندهام تا بتوانم به این خواستهها سرو شکل بدهم. همهچیز بستگی به اولین فکری دارد که از ذهنم عبور میکند....
-
[ بدون عنوان ]
1401/04/05 10:30
خودم را ولو کردهام وسط صدای کلاغها و ماشینها. این را به خودم تحمیل کردهام. اینها تاثیرش را خواهد گذاشت. مجسمهی بی مصرفِ روبرویم اینطور بنظر میرسد که کاری از دستش بر نمیآید و قدم بعدی باید از دایرهی او دور بماند. به ناچار به همان ذهنیتی که در آن گرفتار بودم بازمیگردم. بادهای ساحلی و آرابال. آیا به خودم...
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/30 01:24
نمی خواهم ادای آدم های افسرده را در بیاورم. حس می کنم چیزی بزرگتر، فراتر از افسردگی با من زندگی می کند. از اینکه همه تنهایم گذاشته اند و رفته اند تنها صداها و خندیدن در خانه ی قدیمی در خاطرم مانده. باد می آید و می چرخد. چیزی را در من به تماشا می نشاند. انکار می کند که زمان وجودی خارجی داشته. کلمه ای را به فرانسوی ادا...
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/30 00:33
من هم یادم آمد گزارشی از وضعیت آب و هوا بدهم. بعد چیزهایی در من تغییر کردند. بعد یادم افتاد تعداد آدم هایی که نمی شناسم شان و با این حال برای هم دست دراز می کنیم دارد بیشتر و بیشتر می شود. در ساعاتی متفاوت قرار می گذاریم و بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم تنها از کنار همدیگر می گذریم. این ها دارد ترسناک بودن این زمان...
-
[ بدون عنوان ]
1401/03/28 04:24
when I stand my back to the sea Big white cloud looking right down on me Time to kill on the hill Looking at bees, licking the trees Looking for signs wind and the rain Oh how I love it so