-
[ بدون عنوان ]
1401/09/25 13:55
چه اتفاقی می افتد وقتی پایت را روی نقشه روی این شهر می گذاری؟ دلیل ها را بررسی می کنی و این یعنی همه چیز را قبول کرده ای. تو اعتقاد داری هرکدام این ها انتخاب هایی کرده اند و نه انتخاب شده. تنها زمانی که این اعتقادات بالا بگیرند تو خواهی رفت و دست به هرزگی و پرسه زنی خواهی زد. حدقه ی چشم های خالی ات به تو این را می...
-
[ بدون عنوان ]
1401/09/23 20:36
دوباره گذشتن و دوباره ایستادن. طعم دکسترومتورفان و چراغ های زرد. دلم می خواست چیزی بگویم. رد عابری را بگیرم که همین حالا از جلوی مغازه ی آقای کاظمی گذشت. یا داشت بر می گشت. هنوز دقیق نمی فهمم. نگاهش می کنم که ایستاده جلوی آینه می خندد. به خودش نه. به تلفن که نمی دانم چه چیز می گوید. هرگز نمی فهمم این چیزها چطور کار می...
-
Wiener Kronen-Zeitung
1401/09/23 20:21
پس شعر هم دروغ است؟ امکانات عادی و قفسی که با خود حمل می کند. پوشش چرم و بدنی که هنوز دست نخورده باقی مانده. نیمی از بدن. تنها نیمی از آن چه که فکر می کردی شاید شعری کوتاه باشد. همین طور است. این روزها دیگر گناه وجود ندارد. هیچ اشتیاقی به خدا هم وجود ندارد. آدم ها از این طور چیزها گذشته اند. پس می توانم قیافه ی جدی به...
-
[ بدون عنوان ]
1401/09/20 00:36
همین کوچک بودن شهر روابط را محدود می کند. مکان های بیشتر برای تفرج و صدای موسیقی. یک جور دیگر بودنِ چیزها. یک جور دیگر بودن روابط. دارم استدلال های یک دوست را می نویسم. سوال برای تینر و همسایه که هربار از جلوی کافه عبور می کند دست تکان می دهد. یک دست لباس ارزشی و قدیمی تنش می کند و با کلاهی که احتمالا از زمان خدمت...
-
[ بدون عنوان ]
1401/09/19 21:46
داشتم توضیح میدادم که نشریه باید چطور باشد و عملکردش چهقدر اهمیت دارد. مسائل اجتماعی. رفاه سازمانیافته. از این حرفها و تجدید خاطره با چند نشریهی دهه هشتادی. حاصل همهی اینها شد چند جملهی کم ارزش. میگویم کمارزش چون خیال برم نداشته که اینها میتواند چیزی را تغییر بدهد. چنگ انداختن به کلمات و بازیهای موذیانه....
-
[ بدون عنوان ]
1401/09/15 14:09
تولید کننده دوامی ندارد. اما کسی که دوام بیاورد تولید خوبی خواهد داشت. یک تولید بامزه. ایمان. قابلمه روی سرش میگذارد و شعری بامزه میخواند. تعریفی از یک گوگولی. از او میخواهد صحبتی از کافه نشود. بعد سکوت. صدای بلند نوشتن. از مورفین حرف میزند. از مشتقات مورفین. از اتحاد مورفینیها. درد کشیدن به جای بفلدستی. دستی از...
-
کاکتوسهای مشتری
1401/09/11 22:55
شاید نباید خودم را بی تفاوت نشان میدادم. با اینحال تجربهای اینچنینی میتواند چیز بهدردبخوری باشد. کاش میتوانستم دوباره صورتم را برگردانم. اما برای این کارها دیگر دیر شده و باید دوباره به قراری که گذاشته بودیم فکر کنم. کمد جادویی و آقای اولادی. اگر نیامده بود؟ میتوانست دیوانه کننده باشد. میشد همه چیز را نادیده...
-
[ بدون عنوان ]
1401/09/09 02:12
دست از دویدن برمیدارم. حالا نشانههایی برای دیدن. درست هنگامی که قرار بود روی نارنج فرود بیایم دچار لغزشی ناگهانی شدم. این خاطرهی خوش اصلا حالم را خوب نکرد. دوباره خیال کردم که گُه توش. حداقل جای چهارتا پنی سیلینِ دیگر دردم آمد. تیر کشیدم و وقتی روی آسفالت ولو بودم فکر کردم یک لحظه به پیتزا کاخ که دنج بود. بعد چرا...
-
[ بدون عنوان ]
1401/09/02 09:52
شکستن بازوی چپ و بعد انحلال یک خوشامدگوییِ بی حساب. او میتوانست همینطور ادامه بدهد. اینکه من را یک روس به حساب آورده و اینرا چندبار دیگر هم تکرار کرده تعجبی ندارد. دستم برای سیلی زدن به صورت این جماعت خودکار عمل میکند. دستم دراز به دراز معلق مانده. میرسد به علی اسد. میرسد به کیوان. میرسد به مبینا. بعد الهام...
-
aber glücklich bin ich nicht
1401/08/30 11:49
حالای شبیه به اینکه خوشحال باشم. قر کمر و حرکت دستها به جلو و بعد به چپ . حالت موجی و انگشت اشاره گردان از راست به چپ و بعد از چپ به راست. تقسیم وزن روی زانوها و بعد دوباره حرکت موجی-دورانیِ کمر. خاصیت صدا. مثلا طوری که اگر کمی شنیعتر بود یا حالتی مکانیکی را تداعی میکرد ممکن بود از زاویهی آرنج و بازوها حرف بزنم....
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/27 20:09
میگوید مرا در لیسبون دیده. با دست اشاره میکند طوری که بفهمم منظورش دقیقا چیست. بعد دوباره ادامه میدهد که مرا در راستای ذهنش قرار بدهد. قد بلند و ترکهای. با بینی کشیده و موهای کم پشت. حدودا سی ساله. بی تعارف و رنگ پریده. طوری که او میگوید من خودم را فردی دشوار جلوه میدادهام و به ظاهر فردی سرد و گرم جشیده به نظر...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/22 12:26
پس این یک خواب نیست! سردردها. مشکل چشم. پس توی محرمانهها. پرونده نازکه. چی بهت گفته بودم؟! حالا چطوری جلو میره؟ نیاز به گرمای انسانی. کبریت سوخته را از پنجره بیرون میاندازم. حالا به نور نگاه کن. تو همیشه نور را دوست داشتهای. ما هرگز جسدت را پیدا نکردیم. تو هرگز اینجا زندگی نکردهای. شاید اگر خیلی گوش بدهی صدای...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/16 12:36
اندازه ی قلم را انتخاب می کنم و بعد دوباره شروع ماجرا. یا پایان ماجرای قبلی. یا اسکان در موقعیتی همیشگی. ایستادن رو به اصول هدایت کننده. کتگوری های سازنده و شناخت انسانی. این ها خطای کودکانه نیستند. چیزی برآمده از انتخاب های نادرست. محاسبات اشتباه و تعویض آن با مفهوم خطای انسانی. حرکت تصاویر. تداوم و حرکت. بدون نقطه ی...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/15 09:34
فرایند نوشتن متنی تازه. کلمات راه خودشان را پیدا میکنند. هنوز تلخی قهوهای که خوردهام را بالا نیاوردهام. با کلمات بیرون میریزند. چیزی شبیه گریه کردن با چشمانی کاملا باز. جاری شدن قطرات در پهنای صورت. اینگونه به مصاف کلمات رفتن. خیرگیِ ممتد به نقطهای ناشناس. شبیه نگاه کردن به آینهای که سی و یک سال خودم را در آن...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/14 22:42
باید بیشتر نگاه کنم. شاید بتوانم اثری از آقای صفدری پیدا کنم. حتما یکجایی همین اطراف گذاشتهام. در همین لحظه، ساموئل با همان نگاه همیشگیش طوری نگاهم میکند که تصور میکنم شاید این صدای او باشد که به من زل زده. پس این صدا از کجا میتوانست باشد؟ بهتر است حواسم را به مکالمهی تلفنی امروز عصر پرت کنم. به صدای کوچکش که...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/13 19:42
بچهبازیها دیگر فرصتی نخواهند یافت. بطالت برای هر لحظه. بطالت برای همیشه. باید چیزهایی را، تذکراتی را گوشزد میکردم. این هم بطالتی دیگر. هیچوقت حرفها تمام نمیشوند. حالا که من خودم را گوشهای چپاندهام و مرور میکنم میبینم هنوز به عادت گذشته خودش را در بزنگاههای احساسی به در و دیوار میکوبد و از شادیِ رنجی که به...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/13 05:40
نوشتن. نوشتن این کلمات در چنین وضعیتی حتی ممکن است کاری بیهوده باشد. با این وجود. با وجود بیهودگیِ احتمالی و شاید حتمی این کار یعنی نوشتن، نوشتن این کلمات برای آخرین بار، من تصمیم گرفتهام که حرف بزنم و این از طریق کلمات، از سرم شروع میشود و به زودی دهان و چشمها بازی را دوباره و برای آخرینبار اجرا میکنند. تاکید...
-
۸: تکیه دادن به دو تکه چوب؛ چرخهای متحرک
1401/08/12 15:15
این میتوانست نمایشی بلند باشد تا وقتی از اینجا بیرون بروم. آسمانی بیقرار و تنها خیالبافیهای فصلی. جابجاییهایی مختصر و خلاصه. اینکه کسی فریاد بزند یا آرام نجوا کند بگوید نمیتوانم چیزی آرزو کنم. اگر قرار است اینطور باشد که این من نیستم. رنج میکشم و باید شکلی شبیه به او را بازی کنم. مرتب تکرار کردن. با حوصله به...
-
Württemberg: The Magistrates Should be Elected by the People
1401/08/11 13:53
شاید بهتر باشد چیزهایی پایان یابند یا کسانی به چیزهایی پایان دهند. دست برداشتن از رضایتی آشتیجویانه. چیزی که تصور میشود جایی برای شهامت مواجهه با امر نو باقی نگذاشته. تمایلی شدید برای تغییر. ریزش ساختار. ساختمان عظیم سیاسی. آنها، نهادها و ساختارها و قوانین، دیگر هیچ تطابقی با هیچ چیز ندارند. هیچ اطمینانی برای...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/07 10:54
ابتدا خواندن و سپس نوشتن. این اراجیف حتی به درد سازش هم نمیخورَد. تم هندی و صدای سیتار به من میگوید وقت کلاه از سر برداشتن است. وقت آن رسیده پابرهنه خیابان خیس را بالا بروم و بعد پایین بیایم. بنظرم حرفهای اصلی را نباید همان ابتدای ماجرا نوشت. هم اینکه در حالت پیشنمایش جلب توجه میکند. هم اینکه خواننده زود از...
-
جای حواسپرتیها خالی
1401/08/06 13:49
خانم کاظمی، آقای منافی، کنافِ سفید و ماجرای پدر آقای پناهی. خبرنگار لحظهای مکث میکند و سوالش را دوباره با لحنی دیگر تکرار میکند. شما در شکست تاریخی اسرائیل در لبنان نقش دارید؟ آیا شما در شکست تاریخی کنگره. حرفش را قطع میکنند. و اسلحهای که از قبل برای این کار آماده شده گلولهای را پرتاب میکند: گلوله میچرخد و...
-
Playing Electronica, Ambient, Leftfield
1401/08/06 01:46
با همین جزئیات است که میخواهند جمع را فریب دهند. امروز عصر اوضاع اینطور است، فردا طوری دیگر خواهد بود. مهم نیست. خسته کننده است. خیلی خسته کننده است اگر قرار باشد هربار احضار شوی. که هربار حکم اعدام را صادر کنی. آرزو میکردم این سوالها را از یاد نبرم. این از یاد بردن چیزها در دراز مدت خستهام کرده. کسی که بتواند...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/05 16:38
خیز برداشتن و جهیدن زیر سایهی تیرِ چراغ برق. چیزی شبیه انشعاب لولههای گاز. همین را میخواستم بنویسم. اما انتخاب دیگری هم داشتم. نوشتن از ابرها و رنگهای طلایی و آبی. هوس قرمه سبزی. اگر بتوانم درست به خاطر بیاورم. میتوانست همه چیز ارتباطی با میزان خرد شدن سبزی داشته باشد. استفاده از لوبیا چیتی. زمینگیر شدن میان...
-
گرفتگی یا شصت و یک درصد تاریکی
1401/08/03 21:55
اکنون حجمهای انتزاعی فضایی تلقی میشوند. اکنون این گرایشها واقعیاند نه صرفا ممکن. شباهت و محدودیت. مثل کشیدن انگشتی خونین روی صورت کسی و گفتن اینکه بوی این را میدهد. به این ترتیب کلیتی که اینچنین موثر واقع میشود در زمان وقوع بسیار شبیه جهان ماست. جهانی که روبرویمان قرار گرفته. این نه دنیای ادراک است و نه دنیای...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/03 17:41
یک هندی نخست وزیر انگلیس شد. پس من یک کاپوچینوی فلفلی برای آقای تقوی آماده میکنم. آقای بهبود تقوی. یک افراطیِ بالفعل. رنگ زرد برای آقای تقوی که کاپوچینو را با فلفل دوستتر میدارد. بابک همین که با غلتک روی دیوار رنگ میگیرد نگاهم میکند. چشمهایی به این درشتی. به قول پدرم غِرَبْ بَکِرده چشْ. رنگ آبی برای...
-
[ بدون عنوان ]
1401/08/02 01:22
لحظهای مکث میکنم و دوباره ادامه میدهم. دخالتی در کار نیست. خصوصا حالا که انگشت اشارهام در نشان دادن موضوع عاجز شده و در زاویهای ناشناخته به مسیری ناشناخته نشانه رفته و این یعنی احتمالا هنوز وقتش نشده. سردرگم شدن. در فاصلهای کوتاه سایهی مردی از میان درختها عبور میکند. در تاریکی پشت همه چیز. در تاریکی پشتِ پشت...
-
[ بدون عنوان ]
1401/07/24 15:11
حالا دیگر زخم باز شده. جای زخم سرختر از همیشه. با هر فشار میزان زیادی چرک و عفونت از پوست بیرون میجهد. خونابه همراهی میکند. در اولین فرصت پس از تخلیه محل زخم باید ترمیم شود. بدن کار خودش را انجام میدهد. چیز بیشتری یاد گرفته. پوست اندازی و باقی ماجرا
-
emergence
1401/07/21 01:49
کمی دیگر از این هوا استشمام میکنم. هنوز هم بالاتر. فقط چند قدم دیگر بالاتر. و دوباره کمی دیگر بالاتر. بالایی بهتر. بیشتر بالا. به مراتب بالایی بهتر و بیشتر. کمی دیگر از این هوا استشمام میکنم. به چپ. درست به مرکز. استشمام میکنم. برگشتن به چهار حالت قبلتر. دوباره کمی بالاتر. اینطور راحتترم. بهتر راحتترم. بادها را...
-
Mol
1401/07/20 14:02
در واقع اما انتظار کشیدن چیزی بیشتر از اصل ماجرا بود. دفعات محدودی وجود داشتهاند که ملاقاتها در اسرع وقت شکل بگیرند. تقریبا در تمامی موارد اختلالی کوچک یا بزرگ یکی از آنها را و در مواردی هردوی آنها را در انتظار قرار داده و پرداختن به هرکدام از آنها میتواند زمان زیادی را در اختیار خود قرار دهد. با صرفنظر از...
-
[ بدون عنوان ]
1401/07/20 01:01
دوباره لیمیت اکسپرینس و جهانی که هنوز تمام نشده. سماجت در زیستن و آزادیهای از هم گسیخته. ای شکوهِ چرکآلود. که خون میتواند استعاری گردد و نشان شهادت اما دلمهی خون نه. پس بگذار از بدنهای لت و پار چیز اضافهای نگوییم. اگر آنها هنوز نمیدانند با برجستگیهای روی لباسها چه بکنند. اگر این چیزها هنوز آنان را سست...