-
[ بدون عنوان ]
1401/12/20 13:49
گفتم این جان مارتین کارش درسته. یه لبخند تابستونی میندازه روی صورتت. بعد گفت آره مصاحبه شو دیدم. پاره شدم از خنده. همین موقع بود که یه چاقش اومد و یه چیز خنده دار تعریف کرد. بعد میجر تام. رقصیدن روی یک پا. می تونست یه روز خسته کننده باشه. بعد اون همه حرف که کلی طول کشید تا گفته بشه. دلم گرفته ولی به روی خودم نمیارم....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/19 22:59
نشستهام. تمام مدت ایستاده بودم و قدم میزدم. حالا وقتش رسیده دستها را از دو طرف رها کنم و تمام وزنم را برسانم به انتهای رانها. چسبیده به ستون فقرات. برایش عکسی فرستادم. یکپا در حالیکه قدمی برمیداشت. معلق مانده در هوا. هنوز تکلیفش معلوم نیست. با اینکه اکنون اینجا نشستهام و نگاهش میکنم اما بنظر میرسد چیزی حذف...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/16 02:14
وقتش رسیده بود تماشایش کنم. مثل هر وقت دیگری. درست از زمانیکه خورشید بالا میآید و در نهایت همراهی با ماه که هربار رنگ عوض میکند. میپرسم آیا شما خیال میکنید متوجه نشدهام چیزی شما را آزار میدهد؟ خیال میکنید فراموش کردهام شما به کنج دیوارها اهمیت میدهید؟ یک نقاشی از آن توی تصورم کشیدهام. فکر میکردم به خودتان...
-
Exit Cafe
1401/12/15 14:53
بله. زمانی هم مشتاق بودهام اینجا بنشینم. بدون اینکه نیاز باشد به چیزی بیرونی فکر کنم. حتی همین نوشتن هم شاید اضافه باشد. غلط نکنم کمی احساساتی شده ام. اینجا نشستن و این موزیک که دارد من را بگا میدهد. چند سال گذشته؟ هنوز همان گوشهی کانتر. ریتم گرفتن با پا. در حالیکه یکی از پاها را یله دادی روی آن یکی. دلتنگ...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/15 13:08
قلابش را چندبار نگاه میکند. بنظر میرسد هربار چیز تازهای نمیفهمد. تنها به این کار عادت کرده. چک میکند و بعد دوباره انگار از چیزی مطمئن نباشد. این را صدبار توی دفترم نوشتهام و بنظر میرسد قرار نیست چیز تازهای در کار باشد، چیزهای تازه. یک چیز تازه! کوچهی بیژن. وقتی رسیدم، یادم افتاد یک روزی اینجا خانه داشتم....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/15 02:45
چشمها بی رمق. دستها بر روی یکدیگر. از خوابی طولانی حرف میزد. سرش را گذاشته بود روی مزرعه. داشت خوب میشنید. پیرهن سفید و پوستی که از حرارت آفتاب به سرخی تمایل دارد. میشنید که زمین حرفهایش را به او میگوید. هنوز عادت نکرده بود این چیزها را برای خودش نگه دارد. او سعی میکرد همینطور که به سقف نگاه میکند توی ذهنش...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/14 21:55
از کدام زاویه به من نگاه میکنید؟ بنظرتان چیز احمقانهای در من وجود دارد؟ گفتم از این شکلاتها خوشم آمده و نگاهی بهشان میاندازم. سه تا. هیچ فرقی با یکدیگر نمیکنند. شبیه اینهایی که خودشان را به هر دری میزنند تا ثابت کنند از پس کارهای زیادی برمیآیند. اینها که تا دستشان به تو میرسد زاویه نگاهشان تغییر میکند....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/13 02:14
و من آنچنان در ماجرا گم شده بودم که خیال میکنی ماه با تمام اندازهی متوسطش در جایی دقیق شده که به تو بفهماند این چیزها شوخی ندارد. هرچه سعی میکنی به آسمان نگاه نکنی و رد ستارهها را نزنی اما سرت انگار دست خودت نباشد، مدام بازمیگردد و مستقیما به ماه اشاره میکند. گفته بودم قبلا هم که او را ابتدا روی ماه دیده بودم....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/10 02:43
بالاخره تمامش کردم. میتوانستم آغاز کنم. حالا دارم آغاز میکنم. یاد گرفتن چیزها در اسرع وقت. لبخند زدنهای پیاپی و موسیقیِ ذهن او که همه چیز را راحتتر میکرد. رطوبت از پنجره. پا پس کشیدن و دوباره ادامه دادن. تقریبا این تمام چیزی بود که تجربهاش میکردم. انقباض عضلات و نبضی که حالا دارد به شمارش طبیعی خود بازمیگردد....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/09 14:45
گفتم بیست دقیقه به سه. گفت یه ربع به سه شد بگو خانم اکبری برو. پنج دقیقه هم کافی است برای اینکه اینها را بنویسم. برایش بیروت گذاشته ام بخواند. حتما خوشش می آید. اصلا می آید اینجا که موزیک بشنود. حالا اگر شیرینی هم داشته باشم به او می دهم. دقت می کنم که امروز به او کمی سخت گرفتم. حرف هایی زدم که انتظارش را از من نداشت....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/08 14:35
تکان دادن پاها روی صدای موزیک. عالی هستید شما. انتظار همین را داشتم. بیایید همه اش راجع به امروز حرف بزنیم. بعد شما را رها خواهم کرد. دویدن در بیست درجه ی سانتی گراد. هرچه سریعتر تصمیم گرفتن و خارج شدن از در.
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/07 17:06
دیوارها را بررسی کرده ام. سقف هم. راه های میانبر. داشتم در مورد طبقات حرف می زدم. می گفتم اینکه چنین سطحی را تجربه کرده باشی دیگر نمی توانی چیزی را تغییر بدهی. اینکه همواره خودت را در قامت همیان اندیشه قرار داده ای. می گفتم و لیوانم را بالا می آوردم. نگاهی سطحی به محتوای درون لیوان و سر کشیدن که زمان کمی می برد....
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/06 14:29
دوباره جان ماوس. دوباره انحلال یک تاریکی. وقوع یک پنجره. یک کتاب یا چیزی که بشود تماشا کرد. می بینی؟ دوباره وقت به آفتاب رسیده. سرت را که بالا می گیری می بینی هنوز ناتوانی در انجام چیزها آزارت می دهد و وقت نمی کنی آن را به وضعیتی تازه تر انتقال بدهی. آن هم بود. تحرکی خودخواسته. داشتم برای خودم عزا می گرفتم. حوصله ام...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/03 23:47
برای اوهممتاسفم که ما اینگونه زندگی کردیم. دستی به فرش بکش و توی خیالت بعد از ظهری بهاری را به خاطر بیاور. خیال میکنی فراموش کردهام؟ در آغوش کشیدنت برای همان مدت کوتاه. خیال میکنی روز خوبی داشتهام؟ دوست خوب من که خوبتر بود چیزی برایت بنویسم. دست روی فرش بکش و خیال کن برای امروز دیگر کافیست.
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/03 12:54
فقط دوبار قیمت مولتی مترش را گفته. این طور که هی! دست نزن این شیشصد تومن قیمتشه! بعد نشست و تعریف کرد که صبح نبودی و رفتم کافه روبرو قهوه خوردم. گفتم هم تو هم اون روبروییه دیگه جنده شدین. فکرش را هم نمی کرد. قرار بود از امروز دهانم را آب بکشم و فحش های رکیک استفاده نکنم. همین حالا هم دیر نشده. وارسته باش آقای محترم!...
-
[ بدون عنوان ]
1401/12/01 13:12
آیا این تنهایی برایتان کافی نیست؟ نگاه کنید! هیچ چیز آن بیرون توجه شما را به خود جلب نخواهد کرد. ابرها هستند. ابرها رفته اند. آفتاب و بهترین روز هفته. شاید این شیشه جلوی دید شما را گرفته بود؟ حدس نمی زنید ممکن است این ها در شما رنگ و بوی بهتری بگیرد؟ همین را می خواستم بگویم. دارم مرور می کنم چه چیز باعث شده تصور کند...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/29 15:03
حواسم بود چه کار می کنم. وقتی می نوشتم تنها به او فکر می کردم. می خواهید شما هم چیزی بشنوید؟ دارم ادای ترومپت زدن در می آورم. در را که باز می کنم سرد می شود. وقتی می بندم دلم برای هوای بیرون تنگ می شود. دلم می خواهد هوا را یک جایی توی خودم نگه دارم و بعد فوت کنم. توی یک ترومپت توخالی. توی یک خالی بزرگ. حتما شما هم...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/28 16:57
نگاه کن. هنوز اثری از ماه نیست. این میتواند من را افسرده کند. روی صدای کَت پاور. روی صدای جارو. دستم پاشیده. توی صورتم. نگاه کن. دوست داشتم چیزی بشنوم. دوست داشتم زمانی بوده باشم. زل نزده به خیابان. ندویده روی آسفالت. ساعتها را گذاشتهام یک جا. کتابها یک جا. یک خاطره تعریف کردم. یک گریه یک جا کرده بودم. با این حال...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/27 13:29
شت. اولین کلمهای که قصد دارم بنویسم. اما این تمام محتویات توی سرم نیست. آیا من به شما تذکر نداده بودم؟ هربار یک غافلگیری جدید. یک غافلگیری جدید هربار. جدید هربار یک غافلگیری. یک غافلگیری هربار جدید. صد هزار مدل این را نوشتن و چیزی تغییر نمیکند. اساسا در مورد او هیچ چیز تغییر نمیکند. هنوز دست گذاشتن روی چیزهای...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/26 11:58
میگوید اینطور اگر بشود آسودهتر پیک میریزی. شراب برای ساعات ابتداییِ روز. یادم میآید نوشته بود سرش را در یکی از آبجو فروشیهای دوبلین جای گذاشته. میگویم این کار را شنیدی؟ اشاره میکنم به صفحه لپتاپ. میگویم برایان انو. وقتش شده سرم را گرم کنم. تایید میکند و بعد سکوت میکنیم. قبول دارم که ما هیچوقت به سمت او...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/25 22:22
دعوت شدم که بروم. نرفتم. خودم را به دیوار چسباندم و حس کردم چیزی از سرم کم شده. شاید هم شده بود. نمی دانم. از کتابهای تازهای که بدستم رسیده کمی میترسم. بنظر میرسد همهشان را خوانده باشم. با اینحال تازهاند. بوی کتابهای تازه. بوی چسب میدهند. برای سومین بار سیگار توی دستم ته میگیرد. فقط دو بار تکاندم و خاموش. به...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/24 15:40
در را بازگذاشتهام و دارم از هوای تازهای که آمده تنفس میکنم. همین حالا خورشید را از دست دادم. ساختمان روبرو. همسایهی عزیز آقای کاظمی. خوب شد که حالم را پرسید. حالا میفهمم چقدر گاهی به این چیزها هم نیاز دارم. میگویم دست بردار پسر! تو مال این حرفها نیستی. وگرنه باید جواب بهتری پیدا میکردی. با این حال به خودم...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/18 11:51
همین امروز می بینم. مثل هر روز دیگر. آنها ایستاده اند رو به پنجره های شرقی و به طلوع آفتاب نگاه می کنند. درخشش آفتاب و پشت سر گذاشتن تاریکی. حتما چیزی را جا گذاشه اند. برایشان افسوس نمی خورم. با این حال کمی سخت گیری شاید بد نباشد. همین را می خواستم .که دست از سر خودم بر ندارم. تماما ایراد گرفتن و متلاشی شدن. گفتن...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/18 11:07
حالا راهم را باز کرده ام. بنظر می رسد دیشب چیزی را متوجه شده باشم. با وجود اینکه هنوز یقین ندارم اما تا حدی خیالم راحت شده. به آخر هفته فکر میکنم. جاده و صبحی که زود بیدار خواهم شد. دوباره کلاغ ها و زمین سفید. راستش دیشب خوابش را دیدم. همان قدر سفید که انتظارش را داشتم. ابرهای خاکستری حجیم. کوه های کوتاه. کوه های...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/16 11:35
می گوید دوست بیست و هفت ساله اش او را فروخته. می گوید نمی ارزد. هیچکس ارزش هیچ چیز را ندارد. با صدایی بلند و حنجره ای خراشیده تاکید می کند که هیچ چیز ارزش خلاف کردن ندارد. تک تیراندازِ روزهای قدیم. الکلیِ روزهای پیش رو. تلفنش را جواب می دهد و خارج می شود. می گوید شب بخیر و بعد اصلاح می کند. روز بخیر. این که این جا...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/15 10:54
حالا او تعریف بهتری پیدا کرده بود. باید اعتراف کنم. چه چیزی خواهد توانست جلوی من را بگیرد وقتی دستم را مشت کرده ام و هر لحظه ممکن است دیواری که به آن تکیه نداده ام فرو بپاشد. ویرانه ای که اسم آن را هرگز نشنیده ام. اما باید آهسته سخن بگویم. شاید انگشت های من برای نوشتن احساسات مرده ام کمی فرسوده باشند. شاید نزدیک به دو...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/14 23:53
ممکن است دیدار او از دلچسبترین و خوشترین دیدارهایم باشد. با اینکه هنوز مطمئن نیستم اما تصور میکنم چیزی رازآمیز وجود دارد. بی آنکه روحمان خبر داشته باشد. شاید مورد هدف لبخندی صمیمانه قرار گرفتن را بیشتر میپسندم. اگر بخواهم دقیقتر توصیف کنم باید آرام گوشهای بنشینم و به هر موضوع بی اهمیتی وجههای تصویری ببخشم. در...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/14 16:45
دوباره بهشان برخوردم. همان دو نفر که قبلا هم دیده بودم و فکر می کردم باید آدم هایی قلابی باشند. بودند. دست کم اینطور بنظر می رسید. درست زمانی که انگشت اشاره ام را به طرفشان می گیرم بهم برخورد می کنند و بعد ناپدید می شوند. این نقطه ی پایانی برای آنها خواهد بود. امیدوارم دفعه بعدی در کار نباشد. نگاهی به آسمان خاکستری می...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/11 15:11
همینطور که نفس نفس می زدم داشتم به تعادل پاها فکر می کردم. آنقدر دویده بودم که داشتم بال در می آوردم. ضربه های پشت سر هم. ایستادن. فکر کردن و دوباره دویدن. تغییر مسیرهای در لحظه. سر بالا آوردن و دقیق تر نگاه کردن. شاید حالا که از این ها حرف می زنم درد مختصری را تجربه می کنم. قسمتی از کمر و ران پای چپ. اما آن طور هم...
-
[ بدون عنوان ]
1401/11/08 10:51
حیرت زده مانده بود که آیا می تواند شعری را پیدا کند که منظور را برساند؟ یقین نداشت که به کدام معنی دارد فکر می کند. چنان در خیال خود غرق شده بود که از خاطر برده بود برای چه به اینجا آمده. به اطرافش نگاهی انداخت و با عجله قهوه اش را خورد. اندکی نشست و بعد سیگار روشن کرد. گریست. چشم ها را پاک کرد و خارج شد. سعی کردم...