-
[ بدون عنوان ]
1402/07/10 14:54
می خواستم بیشتر حرف بزنم. باید نجات پیدا می کردم. می خواستم به گرگ خاکستری که به سیلویا پلات فکر می کرد بگویم از خوابیدن میان خاکستر بگذرد. بگویم زوزه اش را بکشد و برود. گرگ شاعری که می خواست همه چیز را بهم بریزد حالا دارد به ریش من یکی می خندد. پیامی که به دستم رسیده آشفته ام کرده. بله وقتش رسیده. کسی دستمال آبی توی...
-
- You Slick
1402/07/08 13:12
می گوید دوستم دارد و بعد یک رفیق می اندازد تنگ جمله اش. خوشم آمده. حواسش را خوب جمع کرده تا چیزی را خراب نکند. نمی کند. می شناسمش. کمی دستپاچه بودن و صداقتی که حالا با لرزش سر دارد خودش را نشان می دهد. چیزی از گذشته با خودش حمل می کند. این چیزها به من کمک می کند سخت گیری را کنار بگذارم. با این همه هنوز نتوانسته ام...
-
دیلی بلیند افسانه ای
1402/07/04 18:35
دقیقا منظورم همین بود آقای موریسون. شما این چیزها را خوب درک می کنید. بله بله گوشم با شماست. تمام شب همین کار را کرده ام. تمام روز برایش به انتظار نشسته ام. راستش ماجرا برای شما پیچیده خواهد شد. از اینکه می توانید در لحظه همه چیز را به مسخره بگیرید شما را مستقل از چیزی که بنظر می رسید نشان می دهد. اوه! اجازه بدهید....
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/28 05:08
سقف چکه میکند. هربار یک قطرهبا تمام نیرویی که جمع کرده میافتد ته ظرف. صدا پخش میشود توی اتاق. یک جایی گیرش میاندازم و میگیرمش. بعد نوبت به سایهها میرسد. هر صدایی سایه خودش را به دوش میکشد. نه اینکه جلوتر از خودش باشد یا حتی عقبتر. هیچکدام این حالتها راضیام نمیکند. همهچیز باید عوض شود. باید همانطور که...
-
By Two's
1402/06/20 15:53
برای او هم یکی گرفتم. برای همه ی اینهایی که می شناختم. برای رزیتا که عشق ماشین و این جور چیزهاست. آدمی بوده که احساس می کرده از خانواده طرد شده. کوچ کرده. دو دل بوده. مثلا تنها پالسی که از اطرافیانش می گرفته این بوده که جذاب نیست. ملکه ی جام ها برعکس افتاده. به چیزی که می خواهد خواهد رسید؟ زنگ زدن به تقی نیا برای...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/18 14:34
شاید بشود گوشه ای از خیابان کار را تمام کرد. نشسته روی پل. آیا هنوز کلمه ای مانده که به آن فکر نکرده باشم؟ شاید. جمله ها را قطار می کنم. حتما یکی از این میان جا مانده باشد. باید عذرخواهی می کردم. هنوز هم دارد به پهلویم سیخونک می زند که این را فراموش کرده ای. آن را فراموش کرده ای. دخترم روزهای آخر تابستان را توی صفحه ی...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/18 13:01
APHEX TWIN AT FIELD DAY 2023 (NTS 360 VIDEO) 04.09.23 words by Will Dickson WARNING: This video may potentially trigger seizures for people with photosensitive epilepsy Aphex Twin performs live in 360 video. Filmed at Field Day 2023. Watch in full screen to explore the 360 video (ensure YouTube Quality settings are...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/17 15:06
مدادتراش جا مانده. پس یک مداد پیدا میکنم. یاد نوشتن میافتم. چند خطی مینویسم. مکثی طولانی و هنوز چیزی نوشته نشده. تنها خیال. هرکدام داستانی بلند. تازگیها برگشتهام به دیدن خوابهایی که داستانش را از قبل میدانم. اینکه مثلا در یکی از خوابها در حال فرار کردن از موجودی سیاه و ترسناک بودهام و چیزهایی از آن اتفاق به...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/16 14:13
او یک خط روی شیشه کشیده بود. شیشه روی او خط کشیده بود. خطی که روی شیشه کشیده بود شیشه روی او کشیده بود. چقدر کشیدگی. چقدر فاصله کم است. شانزده ماه زندان. چهار سال آسایشگاه. اینها اگر گل میخک نیست پس چیست؟ آها درسته! صدای آکاردئونه. دست شما بمونه بهتره. ترتیبی برای حرف زدن پیدا کردن. خط کشیدن روی کاغذ. شیشه روی کاغذ....
-
Ice Honeymoon
1402/06/15 14:28
مردی که روی در افتاده یا زنی که روی در افتاده دستش را تکیه داده آرنجش را تکیه داده به پنجره و به دستی که از روبرو دراز شده نگاه میکند. میخواستم بنویسم دست طوری پیش آمده انگار تقاضای بوسه دارد. با این حساب تصور میکنیم که دست از آنِ زن و مرد پشت پنجره نشسته و یک دست دیگرش را زیر چانه گرفته. علامت رمز: ۴۷. این یک...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/15 01:00
عکسهای قدیمی. دارم لبخند میزنم. اینجا دستم زیر چانهام است. اینجا دست روی شانهی داداش گذاشتهام. اینجا روی موتور یاماها نشستهام. اینجا شالیزار است. اینجا هنوز چهار سالم نشده. اینجا ختنهام کردند. اینجا هنوز به دوچرخه فکر میکردم. اینجا اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد و نه. اینجا عروسیِ دایی. اینجا تهران....
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/08 10:17
زنگ زد که بپرسد وقتش را دارم ببینمش یا نه. من برای چه چیزهایی وقت دارم؟ تازه داشتم توی خیال علف پرسه می زدم. پنکه هنوز می چرخد. هم پره هاش می چرخند. هم سرش می چرخد. هم باقی چیزها دور سرم. جواب دادم اما چه جواب دادنی؟ هربار انگار باید حق با من باشد. او می توانست این چیزها را اصلا جدی نگیرد. می توانست به خوابیدن ادامه...
-
طی یک جمع بندی مختصر
1402/06/08 01:15
بیچاره الیوت هنوز بوی تعفن می داد. شب شبِ مهتاب بود. ابرها ماه را می پوشاندند و بعد دوباره قرص ماه بود که بر می آمد. الیوت می خواست به چای کمرباریکی که در گرگان نوشیده بود فکر کند. یا به ساحل لیسبون. اما بوی دهانش و دست هایش او را از این کار منع می کرد. تا زمستان زمان زیادی مانده بود و باید هرجور شده از این جنازه ی...
-
تصور کن چیزی از فدریکو دوران می دانستی ( یا تجربه ای اشتراکی برای شعر نخست )
1402/06/06 03:41
اینکه مورچه نمی توانسته توی تنت فرو رفته باشد اینکه اگر می توانستی جلوی سوسک ها بایستی بگویی البته، شاید دلیل نمی شود روی تنت پشه ای آزار نرساند بچه مارمولکی رادیویی صفحه را عوض می کند موج اف ام چه کارها که نمی شود کرد! چه دودها گرفته ای دوستم بیا و تو هم دود بگیر رنگ ها! تیره قرمز سیاه - سبز سبزِ سیاهِ قرمزِ تیره...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/03 20:08
چهار نفر. شاید هفت نفر را نشاندهام اینجا و خیال دارم صداهایی را که ساختهام پخش کنم. حالا مدتی گذشته و کسی تلاشی برای حرف زدن نمیکند. بیست و سه نفر را نگاه میکنم هفتاد نفر سر تکان میدهند که این دیگر چه چیز عجیبی است که دارد اتفاق میافتد؟ کسی در میان جمعیت میایستد. نوشتهی روی لباسش میگوید: 'مالت طبیعی برای یک...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/02 09:11
او فنتوم خودش را میخواست و این را دیگر هرکسی یکبار شنیده بود. مردی که برای خواندن هر متن پنج هزار تومان دستمزد می گرفت سعی کرد به روی خودش نیاورده و زن را در موقعیتی استثنایی رها کند. حالتی که پیش از این هیچگاه از کسی سر نزده بود و همین، دقیقا همین باعث میشد زن در خودش فرو برود و دچار این سردرگمی بشود که کجا بازی...
-
[ بدون عنوان ]
1402/06/01 12:32
جیب هایش را می گردد. دست به ران پاش می زند. موبایل را توی دستش می چرخاند. سعی می کند اتفاقات این چند روز را فراموش کند. Cover me with Roses Cover me with Roses
-
Rapture in Megiddo
1402/05/14 07:13
آخرین جنگ بزرگ. مایک ایوانز در زنجیر. سازمان پل هایی برای صلح. اتحادیه انجیلیان طرفدار صهیون. برنامه تلویزیونی جری فال ول. جریان فرانکیست. چیزی شبیه به فرانتز توماس ون اسکونفیلد. دارم این نام ها را از رو می نویسم. هیچ کدام از این اسم ها را قبلا نشنیده ام. یکی در ترکیه. یکی در هلند. دیگری در مجارستان. عقیده ای خشکیده...
-
[ بدون عنوان ]
1402/05/07 05:02
خوابم که نبرده هیچ، به حفره فکر میکنم که چقدر میتوانست تو در تو باشد. آخرین باری که خواب دیدم. سوسکی درست به اندازهی کف دستم. توی دستم گرفته مشت کرده بودم. از یک طرف سرش پیدا میشد. از یک طرف دمش پیدا میشد. دوباره از یک طرف سرشبیشتر بیرون میآمد بعد از آن طرف دمش بیشتر بیرون میزد و فکر میکردم آیا قرار است...
-
کمک از شمال
1402/04/29 07:33
برای چنین هیجانی زیادی پیر بود. انتظار میرفت با اینهمه سروصدا حتما کسی وارد عمل بشود. وقتی رئیس دست به کمر روبروی پیرمرد ایستاد، آیبروِ پیر فریاد زد تو اگر کشته شوی ویلایت، مزرعهات، ماشین خوبت و زنهای زیبایت را از دست خواهی داد. اما من اگر کشته شوم تنها این ا از دست میدهم. بعد لنگهایش را از هم باز کرد و به صورت...
-
[ بدون عنوان ]
1402/04/22 02:44
مثلا اگر من بنویسم CGPH15007906 و بعد فرارکنم کسی هست که بخواهد همچین کد یا نوشتهای را پیگیری کند؟ اصلا چرا باید چنین موضوعاتی برای دیگران اهمیت داشته باشد؟ بعد دستش را جلوی صورتش میآورد و با چرخش مچ به تو همانی که گفته بود را دوباره بازی میکند. حتما برای صورتش هم خودتان چیزی در نظر گرفتهاید. کار به اینخوبی! قبلا...
-
[ بدون عنوان ]
1402/04/11 16:12
یک جایی توی سرم خنک شده. خبری از خمیازه کشیدن ها و خواب آلودگی ها دیگر نیست. شاید فقط همین چند روز باشد. بهتر است بیشتر از این فکر نکنم. این را هم یاد گرفته ام چه وقت هایی فکر کنم و چه وقت هایی سنگ ها را بمکم. دروغ گفتم. نه اینکه هیچ وقت این کار را نکرده باشم. اما آنقدر نبوده که توی جیب ها سنگ بریزم و تعدادشان را در...
-
[ بدون عنوان ]
1402/03/30 01:49
شاید بتوانم برای شعری کوتاه اقدام کنم. توی خیالم ایستادهام زیر آب. دهانم را باز گذاشتهام تا احتمالا قطرهای اتفاقی توی دهانم بیافتد. مزه مزهاش کنم و فکر کنم اگر قرار بود از همین چیزها شعری در بیاورم تا حالا درآورده بودم. بخندم و دوباره اینبار چشم بسته با دهانی بازتر، آنقدر که توی خیالم غرق بشوم، شیرجه بزنم وسط...
-
[ بدون عنوان ]
1402/03/30 01:32
لامپ زرد روشن. لامپ زرد خاموش. لامپ زرد روشن. لامپ سفید روشن. لامپ زرد خاموش. لامپ سفید خاموش. چندبار دیگر همین را تکرار کردن. بعد میبینی چیزی را عوض نکردهای. میگویم اگر یکساعت دیواری داشتم میگذاشتم روی سیفون و هربار که میکشیدم دوباره تنظیمش میکردم روی چهار و سی و هفت دقیقه و ماشه را میچکاندم. البته اسلحه را...
-
[ بدون عنوان ]
1402/03/27 05:37
حالا دیگر کارم از همزیستی با اژدها گذشته. این را همین امروز دوبار گفتم. با کمی وقفه دوباره به نوشتن روی آوردهام و فقط همین را داشتم بگویم. یک جمله ی به درد نخور. خیال میکردم اگر بازش کنم دیگر میتوانم دم اژدها را بگیرم و به هر سمت که دلم میخواهد پرواز کنم. از این خبرها نیست آقای عزیز. خودتان را عزیز خطاب میکنید؟...
-
[ بدون عنوان ]
1402/03/18 04:13
میگوید او را میشناسی؟ تو او را میشناسی؟ نگاهش که میکنم سگی کوتاه میبینم که دارد پارس میکند. میخواهم دست بزنم به سرش بگویم تو همین دیروز... حرفم را قطع میکنم. حرفم را قبل از اینکه از سرم بیرون بزند قطع میکنم. سرم را قطع میکنم و با دست به آن کوه اشاره میزنم. فقط همین یکبار. از تو تشکر میکنم که کارم را...
-
[ بدون عنوان ]
1402/03/14 04:32
داشتم عادت میکردم. میخواستم فکر نکنم. نکردم. از راههایی که قبلا رفته بودم. سراغ غار و آل را گرفتن. سوزاندن چربی. چربیِ منتخب. گفتم یادداشت میکنم. کردم. چند خط بیشتر. هربار خواب میبینم تعریف میکنم. خواب دیدم سوار یک جیپ از تپههایی توی پرو بالا و پایین میرویم. هر بالا رفتنی شبیه پرت شدن و دوباره هر پایین آمدنی...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/19 06:12
هنوز این اتاق را امتحان نکردهام. چرا امتحانش کردم. دارم همین کار را میکنم. کارتن گذاشتهام وسط اتاق نشستهام کنار جنازهی بخاری و اسپیکرها. سبدهای پلاستیکی هم هستند. چندتا روی هم. یک لامپ هم وصل کردهام به این سرپیچها که دوشاخه هم دارند. زدهام به پریز و رویش یک روزنامهی قدیمی انداختهام که زردتر است. کم نور شده و...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/19 00:56
اما چه کسی حاضر است عواقبش را بعهده بگیرد؟ نقطهای دنج که فرض میکنیم کلاس در آن واقع شده. بچههای توی خیابان را جمع کردهاند تا بالاخره بعد از سالها زنگ را بزنند. میتوانید تصور کنید تمام آن بچهها در تمام این مدت طولانی به ساعتشان نگاه میکردند؟ گفتن اینکه بالاخره یه روز از اینجا میریم بیرون! حالا سالها از...
-
[ بدون عنوان ]
1402/02/15 01:10
میگوید بهتر است از این شهر برود. جا تنگ است. آدمها زیادی از یکدیگر سر در میآورند. قبول دارم. من هم رفته بودم. چندبار. برگشتم تا به ستارهها نگاه کنم. آن هم بود. ماه. خواستم از کامل بودنش چیزی نگویم و پنجره را ببندم. سرد شده. داشتم فوتبال بازی میکردم. خوب بود. هر کاری لازم بود انجام دادم. احساس میکنم کلمات را طوری...