-
[ بدون عنوان ]
1404/05/08 15:09
It's Dirty and Disgusting but it's alright little boy
-
[ بدون عنوان ]
1404/03/05 17:59
a cocked old hat! فیلسوف خندان. حالا دیگر کم کم دارم راه میافتم. چیزی را از اینجا برداشتن به آنجا بردن. چند داستان چند خطی. چهارخطیهای جلد یک جلد دو. یک هواخوری کوتاه. نوعی سرگرمی خواهد بود. مادرش هرگز چیزی نپرسیده بود. چیزی را که نمیفهمید نمیپرسید. شاید چهرهی بشاش آقای فیلسوف...! به هر حال عشق هرچه میخواهد...
-
[ بدون عنوان ]
1404/02/26 21:05
کاسپر کار خودش را فراموش خواهد کرد و عواقب این کار به تمامیت سیستم ناکارآمدتان لطمه خواهد زد. دست بردارید و صداها را خفه کنید. هیچ کدام شما صلاحیت جایگاهی که در آن قرار گرفتهاید را ندارید. شما لبهای متحرک. کسی هست شما را به گردن بگیرد؟ این تنظیمات از هم گسیختهی کارخانهایتان را به گور ببرید. خستهام و نیاز دارم...
-
[ بدون عنوان ]
1404/02/23 22:36
انتخاب همه. انتخاب هیچکدام. آنقدر که از خرد صحبت کردهاید وقت شده آن را به کار ببرید؟ استفاده از افعال کمکی. موجود هوشمندی در شما بازی را ادامه خواهد داد. بستری نو برای رویکردی نو. بستر عدالت. دست بردن توی شرت عدالت برای بیرون کشیدن موجود هوشمندی که برای کارهای یکهو آموزش لازم را ندیده. تمرین رژه برای عرض ارادتی...
-
[ بدون عنوان ]
1404/02/04 10:18
بله انتظارش را داشتم. پریدن پرندهای که به آن دل سپرده بودم. توی دلم گفتم تعطیل. فعلا همین. گیر کردن میان سیمهای خاردار. پارگی روی شلوار قدیمی. تعطیلی در روزی شلوغ. هنوز نامه را نگه داشتهام. همهاش اینجا توی سرم است. کلاه گذاشته بودم در نرود. پرندهای که روی سینهام کشیده بودم. گفته بود فعلا. خالی کردم توی رگ....
-
[ بدون عنوان ]
1404/01/30 12:12
بله من هم تحت تاثیر رسالهی دماغ قرار گرفتم. یک چیزی به نوشتهام در باب بیگانگان اضافه کردهام. همه چیز را درنظر گرفتهام و از هرجنبهای به آنها پرداختهام. یک متن خوب باید بتواند چیزی شبیه به گفتگو باشد. حداقل من اینطور فکر میکنم. باید چیزهایی در سینه باقی بماند. چیزی در سینهی خواننده هم. نباید حواستان پرت شود....
-
[ بدون عنوان ]
1404/01/24 12:07
داشتم یک نمایش میدیدم. یکبار یک نمایش دیده بودم. یک نمایشنامه برای یکبار هم که شده نوشته بودم. یک پنج ضلعی گذاشته بودم همان صفحه ی اول. این قاعده بود. بعد شده بود قفس. یک قفس برای یک تکه گوشت. اسمش را گذاشته بودم یکجایی که کسی نتواند ببیند. معتقدم همه چیز رانباید گفت. بعضی چیزها باید برای خودت و بقیه بماند. یک...
-
[ بدون عنوان ]
1403/11/25 11:42
بله. تحت تاثیر قرار گرفتم. برای چند لحظه. لحظهی ورود. الکس چیلتون. قبلش اما مقالهای کوتاه از آقای نمیدانم که. قبلش بوی علفی که پیچیده بودم. قبلشدرد زانوی چپ. تاثیر خودشان را میگذارند. گره کراواتم را شل میکنم. به خانمی که آمده گوش میکنم. از صدایش برمیخورد به زیبایی اهمیت بدهد. نگاهش میکنم. اینطور نیست. سومین...
-
[ بدون عنوان ]
1403/11/15 11:47
توی یک نقشهی قدیمی پیدایش کردم. بعد چیزهایی را به خاطر آوردم. دکتر ماساکی توضیح کاملی ارائه داده بودند. دیدن ایشان غیرمنتظره بود. با اینحال ایشان متوجه ترس بنده شده و خواستند نترسم و به حرفهای ایشان توجه کنم. جایی روی نقشه برای من معنی نامفهومی میدهد. چیزی درگذشته چشمک میزند. دکتر ماساکی خواستند به درخواستهای...
-
[ بدون عنوان ]
1403/11/13 09:39
نامهای که داده بودم دوباره به خودم بازگشته. باز میکنم. خودم را جای دریافت کننده قرار میدهم. با اینکه یک دریافت کنندهام همزمان حس فرستنده را باخودم حمل میکنم. باز هم این دو نفر پیدایشان شده. چرا هیچکس از این دوتا خوشش نمیآید؟ از جایم بلند میشوم. یکیشان سلام میدهد و به دستگاه قهوه اشاره میکند. سفارش هر روز....
-
[ بدون عنوان ]
1403/11/08 12:11
تام یورک موقع شستن ظرفها. یکی این را از برق بکشد. حالم را بهم میزند. همینطور صحبت از آینده هوش مصنوعی و بیکاری آدمها. حالا چه کار کنیم؟ دست میکشم روی میز چوبی و میگویم چوب. دست میکشم روی چاقو و میگویم آخ. حالا چه کار کنیم؟ یک دست لباس جدید برای کاسپار هاوزر. یک فیلم جدید از جیمز کامرون. علف جنت آباد و نیم نگاهی...
-
[ بدون عنوان ]
1403/10/06 11:20
سوفی از رنج دوست بیخبر است. گویی از هر جانب رنجی فرا میرسدو از پس و پیش نیز رنجهایی تازه. بحرانی بی وقفه و مدام. بی هیچ سکونتی و امنیتی. با این حال از همان ابتدا داستان با سرعت، تعلیق و تردید آغاز میشود. رویای آدم مضحک. ایدهآل گرایی انسان را دیوانه میکند. حالا من هم دیوانه آقای سوفوکلس. بفرمایید ما را به دنیای...
-
[ بدون عنوان ]
1403/10/05 16:28
هزار و بیست و چهار بار دیگر هم بمیرم باز جا دارم. یک گیگ برای خودش زمانی اندازهی بزرگی به حساب میآمده. پلی استیشن دو هم خفن بوده. خاک گیری و دوباره راه انداختن ماشین زمان. یک دوم عددی ناشناخته که به تو دادهاند. تو یک رادیکال میخواستی. یک گیتار برقی با جارو برای خودت درست کرده بودی. تو قبلا همهی اینها را بودهای....
-
[ بدون عنوان ]
1403/10/05 03:54
هنوز دستم نلرزیده. قبل اینکه برای نوشتن اقدام کنم تمام ماجرا را برای خودم مرور کردم. داشت گریهام میگرفت. این روزها همیشه این اتفاق میافتد. چیزی در گذشته امانم نمیدهد. در تمامی خوابها. میان شبگردیها و بیداری کشیدنها. چیزی من را با خودش میکِشاند. کودکیام حالا به من نیاز دارد. شاید قرار بود زن باشم. بدنم خودش را...
-
[ بدون عنوان ]
1403/09/29 12:08
سرم خورده به یک جای جدید. گوشه نشینِ هرجا. ناخدای مسلط بر دریاها. ریاضیِ نامها و نشانهها. این را هم شناختم. خرمگس معرکه. کاش زودتر فهمیده بود. این را به خودش میگوید تا کمی آرام بگیرد. میگوید شاید مجارستان. سر تکان دادنی بی وقفه برای حفظ توجه. فقط به من نگاه کن! من مارتیا دوساله هستم. من هستم. تِقتِقا هست. همه...
-
[ بدون عنوان ]
1403/09/12 06:47
راستی چرا وقت نکردم چیزی بنویسم؟ داشت یادم میرفت برای امروز با بچهها قرار گذاشتهام برویم شهربازی. گفته بودم دوشنبه و توی ذهنم هنوز به شنبه نرسیدم. خواستم بگویم خانم فلاح! شما اینقدر به نور نزدیک شدهاید که دیگر اثری از سایهتان نمیبینم. با این حال نقاشی رنگ روغن شما آنقدرها هم از دل طبیعتتان در نیامده. حتما...
-
[ بدون عنوان ]
1403/07/16 20:49
چند قطعه برای فرودگاه. یک داستان سرراست. چه چیز تغییرکرده؟ آیا میتوانی قدمهایی به عقب برداری؟ شاید روی قوز کمر و افتادگی شانهها تاثیر بگذارد. سیاتیک روزهای درخشان. کاش برای شما بودم. چیزی برای خودم نه. سوسیس بندری یا سویای دانه درشت. قدم زدن با شما در اینها تعریف نمیشود. یک پلی لیست صد ساعته برای گشتن در جایی که...
-
اثری از جک لندن
1403/07/13 06:37
آب های در پشت من را می بینند در حالیکه زانو زده خیالِ پرشی آرام را تداعی می کنم. چیزی از شیرجه یا پرش آرام از جلوی چشمم می گذرد. حالا من گوزنم. روی کاغذ هنوز نتوانسته ام شعری آماده کنم. سپید دندان. اثری از جک لندن. آقای رسول حمزه به جایگاه! ناگهان تلویزیون از گوشه صحنه به مرکز پرتاب می شود و در راس چیزی نیست تا...
-
[ بدون عنوان ]
1403/07/10 22:38
حالا هم چیزی جز این نیست. دیدن این حال شما طبعاً من را خوشحال نمیکند. نهنگی را در خواب ملاقات کردن پشت پستپردههای سینمای پست داینامیکِ کسشر. نهنگی آبی با جلوههای ویژه، شما و چوب ماهیگیریتان را باهم پایین کشانید. حالا شما آن پایین قدتان چند سانتیمتر است. شما اینجا کی تشریف آوردید جنابِ. توی دستم یک نارنجک دستی...
-
[ بدون عنوان ]
1403/07/08 16:42
یکی که از گوش راستِ باباچاهی بیرون پریده. علفی که روی زانو درآمده. همین دوتا کافی. چک کردن دفترمشق خانم حمزه به شما ایدهی تازهای داده. دفترخودتان را هم چک میکنید. دستخط شما کمی افت کرده. یکجور چند دستگی. این ازنامه نوشتن شما کاملا مشخص بود. تردید در فرم نوشتار و آن چیز اضافهای که میخواستید به نامهتان بدهید....
-
[ بدون عنوان ]
1403/06/28 02:17
برای خانم الف که پرسیدند کجایی باید عرض کنم حالا روی فرش کِرِمی اتاق دراز کشیدهام و با وجود اینکه خیالِ خواب پریده، خیالِ چیز دیگری هم نیست. پدرِ دوستم همین روزها میمیرد. آن یکی دیگرهم وقتی دیدمش تعریفی نداشت. آغوشم را رها نمی کرد و چنان محکم گرفته بود که انگار میکردم این هم یک چیزیش بشود. جا برای دلتنگیها...
-
[ بدون عنوان ]
1403/06/01 17:07
نه! کجا؟ چرا بیرون میری؟ ماهواره ی عشقی:
-
[ بدون عنوان ]
1403/05/21 11:11
یک بیت برای آقای نوروزی. یک اتاق که بشود راه رفت. یک تابستان تماما کثیف زیر بلوز و پنکه. چند تکه سنگ. هرکدام به نحوی تحت تاثیرتان قرار داده. دستِ کم این یک نیاز اساسی به حساب نمی آید. یک برگ دستمال برای آبریزش فصلی. فصلی کاغذی برای یک فوتبالِ بعدازظهری. تکان دادن پای چپ به مدت سه دقیقه. بعد تماسی کوتاه با آقای بخشنده...
-
[ بدون عنوان ]
1403/05/14 12:03
این یک ترس واقعی است. نگاه چپ چپ. با چوب توی کون یکی کرده. جیغ و داد. ترس های شبانه. استرس دیدن دیوانه ها. سوار ماشین یکی شدن و داد و بیداد کردن. سلام دادن به عوامل شهرداری. آقای مدانلو. خانم روشن. ترس از پشت عینک. حرف عوض کردن. خانم دکتر روشن. نگاه کردن برای شناسایی. یک چیز اینجا بنویسید. با خودکار آبی مشکی سبز....
-
[ بدون عنوان ]
1403/05/10 10:16
منتظر مانده ام تا اولین چراغ ها را روشن کنند. بلوز شبانه. پیاده روی در ساعات ناخوشایند. آیا می توانست همه چیز را به زبان بیاورد قبل از اینکه دیر بشود؟ حدس می زنم می خواستم. برای روزی بزرگ آماده ام. فصل انجیرهای درشت. پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد. حالا مدت زیادی از این حرف ها گذشته. اشک ها و لبخند ها. برای حالا...
-
[ بدون عنوان ]
1403/05/10 09:27
let's turn up our amps And we know we're used to without a plan We can play a Stones song, sitting on a fence And it'll sound pretty good, til I forget how it ends And there's a big day coming, about a mile away There's a big day coming, I can hardly wait
-
[ بدون عنوان ]
1403/05/09 14:59
یک روز به گرد جهان. هربار به گرد خودم. ماشین لباسشویی شاید. بهتر شاید. اگر دقیق باشم. هر دوری که می گذرد پاها روی زمین دست ها رو به فضایی خالی. شاید به بالا شاید به پایین. در هر جهت. چرخشی تند شونده. اگر دقیق باشم می توانم از همین دریچه سلام بدهم. خبر خوب برای شما. خبر بد برای شما. فقط اگر می شد شما را ببینم. فقط اگر...
-
[ بدون عنوان ]
1403/05/09 07:26
بعد به کتاب ها راه پیدا کردیم. بعد برای لمس خواب هایمان یک ساعت دیواری آویزان کردیم. ساعتی بیمار که به دقت درد می کشید و تو این ها را زودتر فهمیده بودی. از همین نشانه ها و همین نقشه ها پیدایمان کردند. خندیدن بلد بودیم. چند فعل گذشته ی دیگر هم از اینجا رفته اند. یک خالی بزرگ. تقسیمش کنیم؟ خندیدن برای اینکه زمان نگذرد....
-
[ بدون عنوان ]
1403/05/06 14:12
در خواب ها تصویری سه گانه پانویس: باید چه کنیم؟ یک عامل غیر طبیعی می تواند تصوری جدید بدست بدهد. شاید بهت زدگی کلمه ی بهتری نباشد اما چیزی شبیه به همین. حرف هایی به زبان هلندی. موسیقی شبانه برای بعد از ظهری غیر طبیعی. چه کسی برای من چنین حالتی را تداعی کرده؟ توی خواب ها ردی بجا نگذاشته ام. برعکس او هربار در ظاهری...
-
[ بدون عنوان ]
1403/04/30 02:23
به یه گُل آب دادم به یه گربه آروم گفتم پیس! داشتم توی راهروی بیمارستان قدم میزدم. داشتم به عکس روی صفحه کامپیوتر نگاه میکردم. داشتم دستپاچه میشدم. بهش گفتم یه بار فقط اسمتُ اشتباه گفتم. یه لحظه رفت تو حساب کتاب. دوباره رفتم توی بیمارستان. صدای یکی از این دستگاهها که باهاش نبضُ چک میکنن. هر دو ثانیه یا کمتر یا...