این باید یک فیلم میبود.
خواستم همین طور چیزی نوشته باشم. یازده و چهل و پنج دقیقه صبح روزی آفتابی. تا نوشتم آفتابی دلم خواست از باران های این چند روز هم بگویم. بعد یادم افتاد کسی دلش می خواسته با من صحبت کند. خواستم روز بعدش بیاید. نیامد. و حالا چند روزی گذشته و ممکن است نظرش را عوض کرده باشد یا حتی به اجبار در شرایطی تنگ قرار گرفته باشد و به هر طریق از این کار صرفنظر کرده باشد. دقیقا یادم نیست اما گفته بود اطرافیانش او را گیج تر می کنند و نیاز به کسی دارد که تنها شنونده باشد. نه تذکر بدهد و نه نسخه ای تجویز کند. باز هم هستند آدم هایی که انگار یک بافت غیر متمایز دارد همه چیزشان را در خود می بلعد. بافتی که سریعا رشد می کند و افسار مغز را و سپس تمام روح را بدست می گیرد و شما را به ماشینی تمام عیار برای نابودی تبدیل می کند. البته این کلمات کمی تحت تاثیر ویلیام باروز قرار گرفته اند و همین جا از ادامه دادن شان صرف نظر می کنم. هر لحظه ممکن است شما تحت تاثیر چیزی یا هیچ چیز قرار بگیرید. طفره رفتن از این وضعیت حالتان را کمی بهتر می کند، اما کاربرد بیشتری ندارد. مدام از این در به آن در رفتن و در نهایت اگر حافظه تان خوب کار نکند راه تان را گم خواهید کرد.
عنوانی که برای متن درنظر گرفته بودم همان چیزی بود که به آن فکر می کردم. با این حال چیزهایی که می نویسم ارتباط مستقیمی با عنوان ندارد. تنها چیزی که می شود در موردش گفت این است که خواب ها دوباره برگشته اند. تصاویری از آینده را آن طور که من درک کنم برایم تداعی می کنند و این اشاره ها به من حس بهتری خواهند داد. درست همان لحظه که اتفاق می افتند به من یادآوری می شود. بله. من صحنه را قبلا چیده ام. لطفا روی بازی تان تمرکز کنید. من شما را خوب تماشا خواهم کرد. من کسی نیستم. من را گماشته اند تا کارهایی را انجام بدهم. موجودی بدون حافظه برای شنیدن ، دیدن و درک کردن. همین.
می گوید وای اگر صدای آزیر باعث آرامشت بشود. نفهمیدم منظورش چه بود. واکنشی که در لحظه انجام دادم خندیدن بود. درست زمانی که یک تم احساسی داشت همه چیز را تحت تاثیر قرار می داد خندیدم. شاید کمی خرابکارانه بنظر برسد اما اگر به وظیفه ای که بخاطرش گماشته شدم دقت کنید خیلی هم افتضاح نیست. حرف زدن از خودم را کنار می گذارم و به گزارشی که از قبل آماده کردم برمیگردم.
وقتی هنوز بچهی خوبی بودم یه خواب بد دیدم. هنوز وقتی یه بچهی خوب بودم خروسه پرید روی داداشم و به سرش نک زد. یه بار وقتی بچهی خوبی بودم توی دستشویی به این فکر کردم کی برف میاد؟ یه بار رفتم نفت بگیرم. یه بار از جیب بابام دزدی کردم. یه بار با مشت کوبیدم توی دهن عموم. همه یادشون هست که یه روز بچه خوبی بودن. داشتم اتفاقی از روی جسد براتیگان رد میشدم دیدم نوشته همه یه زمانی یه بچهی خوب بودیم. اونم یه بار وقتی داشت زیپ شلوارشو پایین میکشید فکر کرد چقد دلش برای تماشای اون دختره که اسمش همیشه یادم بود جز حالا که نیازش دارم تنگ شده. هنوز وقتی یه بچه خوب میبینم یه آهنگی توی سرم پخش میشه. نمیتونم بنویسمش. تا حالا فکر کردی وقتی اول به عقربه ساعت نگاه میکنی ثانیه اول یه خرده دیرتر از بقیه ثانیهها میگذره؟ وقتی از قبلش خاطرهای نداری مکث میکنی. اندازهی همون مکث زمان توی سرت فرق میکنه. برای همین نمیتونم هیچوقت آهنگی که توی سرم پخش میشه رو بنویسم. وقتی مکث میکنم دیگه چیزی نیست. وقتی میام بگم (یه زمانی!) یادم نیست زمانش کجاست. تا پیدا بشه. به نظر من هم دختر خوشگلیه وقتی داره به تنش صابون میزنه.