رسیده بود
که قله به او
قله به سوسوی برف
رسیده بود
که نیملحظه به اشیا
خوب شد این چیزها را شنیدم. خوبتر که خوابها همراهیام میکنند. باور بفرمایید این چیزها را هم اگر بردارید دوزانو روی زمین خواهم افتاد. خاک که همیشه کار خودش را کرده کیسهی جادویش را باز میکند و تصویری از آن دنیاهای دیگر به من حواله میکند. آیا باید آرزویی میکردم؟ چشم به آسمان دوختهام. به آن ارغوانیِ تندرو که چون اسبی بر من خواهد تاخت.
باز دوباره خوابش را دیدم. باز دوباره خوابش را دیدم. باز دوباره خوابش را دیدم. این خواب تمام زندگی همراهیام کرده. Der weg zu zweit. همچین چیزی. شاید هم به ژاپنی. دقیقا مطمئن نیستم. در شب. In der nacht. تماس تصویری با گذشتهای که به واسطهی تکرارش دیگر دور نیست. همهاش جلوی چشم. پشت پلک. پچپچ زیر پتو. میدان صبحگاه. تجدید میثاق با آرمانهای مرگبار. هرکه زودتر به سر من شلیک کند. با اسبهای عربی میتازند. چه گرد و خاکی پشت سمها راه بیافتد. پشتِ پشتِ تپههای غربی. به سرم شلیک میکنند و دوباره خوابش را میبینم. باز دوباره خوابش را میبینم و چیزهایی به آلمانی-ژاپنی بلغور میکنم. روی خاک میافتم و آنها با اسبهای عربیشان از روی سرم رد میشوند. صدای چشمهها و درختهای شمال توی گوشم میچرخد. آژیر میکشند و اسمم را از پشت بلندگو میخوانند. یکی با انگشت اشاره میکند به من. پچپچ میکنند. دوباره صداها. صدای دخترم و بعد که سر برمیگردانم نیست. چیزهایی به آلمانی بلغور میکنند و به خواب میروم. خواب او را میبینم. پچپچ میکنیم. همدیگر را لمس میکنیم انگار چیزی را برای اولین بار امتحان کنی. دوباره صداها که از تو میخواهند جایت را با کسی دیگر عوض کنی. جایش را عوض میکند و دوباره به خواب او میرود. باز به خواب او میرود. باز به خواب او میروم.
همین حالا یکی از خرمگسها خودش را به شیشه مغازه چسبانده و تحریکم میکند چیزی بنویسم. لعنتی من را بدجور یاد کودکی چهار پنج سالهام میاندازد. یاد اتاق خواب بابا بزرگ. پنجرهی آلومینیومی تور دار. خرمگسی که انگار همیشه آنجا بوده. کم تحرک. بی صدا. مثل پدربزرگم. از همان رنجکشیدهها که به گوش خیلیهاتان زندگی شان رسیده. کارگر بازنشسته کارخانه نساجی، جنگ رفته و معتقد. یک گاوصندوق داشت که همیشه دلم میخواست وقتی درش را باز کرد سرک بکشم ببینم آن تو چه خبر است. هیچ وقت هم نشد. با این حال رفتنبه آن اتاق و تجربهی دیدن آن خرمگس توی ذهنم جای بهتری گرفته. ذهنم به سرعت سراغش میرودو خاطرش آنقدر نزدیک است که احساس میکنم همین حالا دارم میبینمش. به این ها رادیو دستی را هم اضافه کنید. بعد دیگر کلمهای لازم نیست. راه خودش را میگیرد و میرود. سوار یاماها صد. بعد هوندا صد و بیست و پنج. بعد پیکان. خرمگس لعنتی و لامپ مهتابی. دوباره افتادم لای گذشتهها. لای آلبومها و عکسهای قدیمی. بد هم نیست. اینجا را گذاشتهام برای همین. بهتر است همینطور باقی بماند. یک عکسی از خودم دیدم که گفتم چه آقایی! یادم رفته بودم.