انتخاب همه. انتخاب هیچکدام. آنقدر که از خرد صحبت کردهاید وقت شده آن را به کار ببرید؟ استفاده از افعال کمکی. موجود هوشمندی در شما بازی را ادامه خواهد داد. بستری نو برای رویکردی نو. بستر عدالت. دست بردن توی شرت عدالت برای بیرون کشیدن موجود هوشمندی که برای کارهای یکهو آموزش لازم را ندیده. تمرین رژه برای عرض ارادتی طولانی. منظورم با شما نبود. خودم. به خودم نگاه میکنم که دارم موهایم را میتراشم. دستور اکید. خمیردندان ارکیده توی جیب پیراهن برای یک عقبگرد مطمئن. حق با شماست. برای کارهای یکهویی چند توضیح کوتاه. نوشتن به این سبک شما را خسته کرده و لازم نیست چیزی در این باره تغییر کند. احساس ضعف بعد از عقب گرد. داشتم به دستمالهای کاغذی آموزش نظامی میدادم. یک پرچین. چند خندق در اطراف. با فاصله چند یاردی سنگرهای شنی. استحکامات ضروری برای یک حملهی یکهویی. گگن اوبرگویخ. اون سوگنو عه کولوریفیجیو. پرسو ایل کولوریفیجیو ایتالیانو. تازه داشتم قضایا را می سنجیدم و سبک سنگین میکردم. اینجا خرد است. آنجا تشخیص. درست در کنار یکدیگر. اجازه بدهید. باید سری به استحکامات بزنیم. قبل از اینکه سقوط کنیم. Hit the Longitude. هی چرخی! بیا اینو بگیر بده به اون خانمه اونجا کنار اون کتابفروشی. دستور اکید. فکر کنید این نوشتهها علیه سرنوشت یا آزادی نوشته شدهاند. وجود خارجی نداشته. Bend-Sinistor. ضرت! اکر موسیقی میدانستید برایتان موعظهای میکردم. شکی نیست. سرکار خانم برایتان قصهای دهگانه نوشتهام. قصدم رنجاندن شما نبود. قسم به تمام مقدسات عالم. بحثی با شما ندارم خانم محترم. این طور است دیگر. اینجا خرد است. آنجا تشخیص. یکبار این یکبار آن. در خطی مستقیم. بین ادراک شما و مخاطبتان. شاهکار بلاغت. پادگان بالا.
in petto
بله انتظارش را داشتم. پریدن پرندهای که به آن دل سپرده بودم. توی دلم گفتم تعطیل. فعلا همین. گیر کردن میان سیمهای خاردار. پارگی روی شلوار قدیمی. تعطیلی در روزی شلوغ. هنوز نامه را نگه داشتهام. همهاش اینجا توی سرم است. کلاه گذاشته بودم در نرود. پرندهای که روی سینهام کشیده بودم. گفته بود فعلا. خالی کردم توی رگ. همهاش اینجا توی سرم است. چشم بسته راه رفتن. پریدن از سیم خارداری که گذاشته بودند در نرود. توی دلشان گفته بودند تعطیل. خواستم شلوغش کنم. خالی کردم روی شلوار قدیمی. دل سپرده بودند به نامه که توی سرم بود. پارگی در روزی تعطیل. تمام.
بله من هم تحت تاثیر رسالهی دماغ قرار گرفتم. یک چیزی به نوشتهام در باب بیگانگان اضافه کردهام. همه چیز را درنظر گرفتهام و از هرجنبهای به آنها پرداختهام. یک متن خوب باید بتواند چیزی شبیه به گفتگو باشد. حداقل من اینطور فکر میکنم. باید چیزهایی در سینه باقی بماند. چیزی در سینهی خواننده هم. نباید حواستان پرت شود. مگر حواستان به این پرت شدن باشد. داشتم میگفتم. داستان مردی با دماغی بلند که ادعا میکرد از دماغهی دماغ آمده و خداوند دماغی چنین به او عطا کرده. سوار بر قاطری مشکی. در حالیکه دست راستش را روی غلاف خنجرش قرار داده و دست چپ افسار را چسبیده واردشهر شد. خوشا به حال آنها که در ابتدای ورود او را دیده بودند. چنان مجذوب آن دماغ ببند شده بودند که همهچیز را فراموش کردند. زنگ کلیسا مینواخت با این حال کسی مشتاق نبود لحظهای دیدن این مرد عجیب را ترک کند. هیاهویی چنین در شهر. براستی او که بود؟ میگویند در کار سکه بوده. با اینحال برای دیدن کسی تمام فرانسه را پشت سرگذاشته و قصد داشته به استراسبورگ سفر کند. مقصد نهایی. بی آنکه اجازه بدهد کسی دماغش را لمس کند و فقط برای او که انتظارش را میکشیده این لمس کردن را کنار گذاشته. آیا تا آن روز کسی از دماغهی دماغ چیزی شنیده بود؟ آیا یک انسان میتواند چنین دماغی داشته باشد؟ مگر نه که خداوند در طبیعت هر چیزی را تناسبی داده؟ علما و اسقفان و منطقدانان و پزشکان و مردمی که او را ندیده بودند مشغول بحثهایی از جنس این سوالات شدند. بله من هم تحت تاثیر قرار گرفتم. همهچیز را درنظر گرفته. یک حواسپرتی عمدی و بعد نامهای که ژولیا برای مرد دماغی نوشته بود.