خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

نامه‌ای که داده بودم دوباره به خودم بازگشته. باز می‌کنم. خودم را جای دریافت کننده قرار می‌دهم. با اینکه یک دریافت کننده‌ام همزمان حس فرستنده را با‌خودم حمل می‌کنم. باز هم این دو نفر پیدایشان شده. چرا هیچکس از این دوتا خوشش نمی‌آید؟ از جایم بلند می‌شوم. یکی‌شان سلام می‌دهد و به دستگاه قهوه اشاره می‌کند. سفارش هر روز. تا این‌جا شده ده روز. بعد خودم را فراموش می‌کنم. دوازده درصد از شارژم باقی مانده در حالیکه نوزده ساعت خواب بوده‌ام. خودم را فراموش می‌کنم. یک تاکسی برای خودم می‌گیرم و همه‌جا را ترک می‌کنم. توی خواب فرستنده من را از طریق یک ایمیل برای کسی که آنجا نیست می‌فرستد. کسی جواب نمی‌دهد. 

تام یورک موقع‌ شستن ظرف‌ها. یکی این را از برق بکشد. حالم را بهم می‌زند. همینطور صحبت از آینده هوش مصنوعی و بیکاری آدم‌ها. حالا چه کار کنیم؟ دست میکشم روی میز چوبی و می‌گویم چوب. دست میکشم روی چاقو و می‌گویم آخ. حالا چه کار کنیم؟ یک دست لباس جدید برای کاسپار هاوزر. یک فیلم جدید از جیمز کامرون. علف جنت آباد و نیم نگاهی به آقای جعفری. باران چند دقیقه‌ای و واکس شکوفه. دارم وقتم را با این حرف‌ها تلف می‌کنم. هنوز به هیچ وجه. بیهوشی ناشی از الکل. دریای مواج.

سوفی از رنج دوست بیخبر است. گویی از هر جانب رنجی فرا می‌رسدو از پس و پیش نیز رنج‌هایی تازه. بحرانی بی وقفه و مدام. بی هیچ سکونتی و امنیتی. با این حال از همان ابتدا داستان با سرعت، تعلیق و تردید آغاز می‌شود. رویای آدم مضحک. ایده‌آل گرایی انسان را دیوانه می‌کند. حالا من هم دیوانه آقای سوفوکلس. بفرمایید ما را به دنیای ذهنی خودتان نزدیک کنید. منطق بیرونی داستان را به ما توضیح بدهید به شرطی که خنده‌تان نگیرد. به شرطی که هنوز بر سر یکسری مسائل بدیهی فریاد نزنید. شما ادعایتان می‌شود که ملت را می‌شناسید، خب بفرمایید! البته کشتن یک پیرزن نمی‌تواند به شلاق خوردن اسب و حس دلسوزیِ آمیخته به خشم نسبت به خطاکاری ارتباطی داشته باشد. شما بررسی کنید. چیزی برای احساس انزجار از ارتکاب جرم نمانده. یا شاید شانس هم در این میان دخیل است. به مامان برگردیم؟ خانمی موقر روی صندلی، رو به ما نشسته و سنجاق سینه بر لباسش آویزان است. برای هر چیز زمان مشخصی تعبیه شده. زمانی برای بدنیا آمدن، زمانی برای شکل گرفتن و زمانی برای مردن. آیا واقعا یارای آن را دارید که تبر به دست بگیرید و آنقدر به سر پیرزن بکوبید تا جمجمه‌اش متلاشی شود؟