خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

یکی دیگر هم از میان ما رفت. یکی از آن خوب‌هاش. از آن کار بلدهاش. نوشته‌هاش حرف‌های معمولی بودند با این تفاوت که کلمات را طوری انتخاب می‌کرد که از معمولی بودن خارج می‌شد. این شگفت‌انگیز است. هرچند همیشه دلم می‌خواسته در جواب چیزی برای ارائه داشته باشم اما بی‌فایده بود. حرف‌ها را می‌خوردم و از دوباره خواندنش لذت می‌بردم. گاهی حرف‌ها غم‌انگیز و تاسف‌آورند. در برابر این حرف‌ها سخت است بتوانی چیزی بگویی. می‌خواهی بگویی لذت بردم اما خوبیت ندارد. می‌خواهی بگویی قلمت... می‌بینی محتوا از قلم جلو زده. می‌خواهی هم‌ذات‌پنداری کنی می‌بینی این کاره نیستی. سخت می‌شود. بی اثر همان‌جا می‌مانی و برای چند ساعت یا چند روز هم شده سکوت می‌کنی. حالا اما دیر شده. از دستش داده‌ای. از دستش داده‌ایم. پلک‌ها را می‌بندم و در سیاهی پشت پلک‌ها تصورش می‌کنم. توی دلم چیزی برایش تکان می‌خورَد. نگاه به چهره‌ی ساموئل بکت می‌اندازم. او حتما همراهی‌اش خواهد کرد. خاطر جمع می‌شوم و به پرنده‌های ایستاده روی در بنفش فکر می‌کنم. شیرجه‌ای تند و بعد ناپدید می‌شوند.

بعنوان یک مسافر باید عرض کنم به ندرت پیش می‌آید بتوانم ارتباط لازم را با دنیای بیرون برقرار کنم. قبل‌تر می‌گفتند مسافر و بعد گفتند معتاد تا به امروز. من خودم را همان مسافر در نظر می‌گیرم. سفر کننده. بسیار چیزها دیده و بسیار حکایت‌ها شنیده. این‌جا نشسته، آنجا خوابیده. اما هیچ‌کدام این‌ها ذره‌ای کمک نکرده تا خودم را در وسوسه‌ی ملاحضات عمومی ببینم. کنار کشیدن. دست برداشتن. لمیدن و چشم بستن. این‌ها ترفندهایی بوده که تا بحال بیشتر بکار گرفته شده‌اند و هدف همه‌شان تنها اجتناب از عمومیت بوده و بس. یک چنگال به گل خامه‌ی کیک زدن و به تپه‌ها خیره شدن. او می‌رقصد. او چای می‌خورد. اوی دیگر مکالمه‌ای طولانی تنظیم کرده و دستش می‌لرزد که مبادا خرابش کند. یکی دیگر آن وسط دارد همه چیز را مرتب می‌چیند تا خوش بگذرد. قرار است مشروب بنوشیم. یکی این را تنظیم کرده یکی این را ابلاغ می‌کند. مسافر از جایش بلند می‌شود. به ادامه نوشتن فکر می‌کند. صدای موزیک دیسکویی آن طرف نفار. صدای بچه کلاغ سرماخورده این طرف باغ. زیر زمین استخوان‌ها همین ترتیب را دارند. یکی از آن‌ها دستش از زمین بالا آمده. حاضری می‌زند. انگشت اشاره‌ام را به انگشت اشاره‌ای نشانه می‌روم. ادای خدایان را در می‌آوریم. یکی می‌خندد. یکی علف می‌پیچد. مسافر انتخابش را کرده بود. 

فراموش کردن. فراموش کن. کسی که فراموش می‌کند. قایمشان کرده‌ام. توی جعبه‌های کوچک. خوب بسته‌بندی‌شان کردم. تعدادشان کم نیست. نمی‌توانم بگویم حساب و کتاب همه‌شان دستم هست. هرچه هم مرتب باشی خودش تغییر می‌کند. شاید به فشار مربوط باشد. شاید به نور مربوط باشد. شاید به زمان ربط داشته باشد. انرژی‌ها. بله. حالا دیگر همه از این چیزها سر در می‌آورند. از چیزهای دیگر هم. برای همه شان یک جعبه در نظر گرفته‌ام. انبار خوبی شده. چیزهایی برای فراموش کردن. بدون لیست. یک کارتون بود که مثل یک میان‌برنامه پخش می‌شد. نگهبان رویاها بود انگار. یا باغبان یا انباردار رویاها. لباس خواب تنش بود. یک جارو دستش داشت که انگار همیشه پاییز بود و برگ‌ها می‌ریختند همه‌جا. دورتادورش جعبه‌های منظم و گاها نامنظم خواب‌ها. هربار یکی‌ از جعبه‌ها یک صدایی حرکتی چیزی از خودش در می‌آورد که انباردار را مجبور می‌کردبازش کند و ازش سر در بیاورد. بعد یک ابر از توی جعبه بیرون می‌کشید و ادامه‌ی‌ماجرا. او هم فراموش می‌کرد. اما یک‌جایی برایش‌شان برای فراموش شده‌ها کنار می‌گذاشت. بگذریم!