در نهایت جای اتمها را به کسی نگفتم. یک نقشه توی دستم گرفتهام و رفتهام میس یونیورس امسال را تماشا کنم که دلم برای بارانهای بی موقع تنگ شد. پردهی مخمل بنفش و قرص خوابی که جلوی شنیدن صدای باران را نگیرد. بعد یادم افتاد اینجام. کوچه ی بامداد. دیگر همه چیز یادم آمد. قرار بود برای نوشتن چیزی بیایم پای لپتاپ و بعد بین اعداد و رمزها گیر کردم. بعد فکر اتم ها و نقشه و میس یونیورس کدام سال؟ ذهنم اطلاعات مربوط به زمان را برای خودش نگه می دارد. تمایلی به ارئه شان نشان نمی دهد و من هم خیلی با این کارها کاری ندارم. حالا دیگر صدای باران تبدیل به صدای لاستیک ها روی آسفالت گل آلود شده. یک ساخت و سازی هم هست سر کوچه. قرار است یازده طبقه یک سازه را ببرند بالا و حالا ماشین های تولید بتن، دارند دیزلی و با صدای بالا کار می کنند و صدای باران در کل تمام می شود. یا خفه می شود. یا سرکوب می شود. چه کلماتی بهتر از این ها؟ روزنامه ی صبح مثلا شاید این تیتر را کار کرده باشد: سرکوب صدای باران توسط ماشین های تولید بتن دیزلی! با صدای slow 30s room. خیلی خوب. یک اثر سورئال از تویش در می آوریم و تقدیم به روح آقای لینچ می کنیم که قهوه و سیگار دوست داشت و علاقه اش به خانم ها را هیچ وقت کنار نگذاشت. بعد یک یا دو خط دیگر هم برای دوستانی که ترک مان کرده اند یا دیگر در میان ما نیستند می نویسم و ازشان می خواهم به همین نبودن شان ادامه بدهند. در این صورت می توانیم خوش بین باشیم یا خوشبین باشیم. آقای خوشبین! دبیر محترم تعلیمات دینی که سه سال تمام گولش می زدم و نقش بچه ای را بازی می کردم که در نهایت رضایتش را جلب کنم. آخرین باری که همدیگر را دیدیم متوجه تقلب کردنم شد و همه چیز را در موردم فهمید. بعد چند سالی طول نکشید که مُرد. دیابت داشت فکر کنم. از اینها که اعضایش را قطع می کردند. سیاه می شد. انگشت ها. پوست. گوشت. همه چیز را سیاه می کرد. آقای خوشبین! سیاه باز فقید! خوب است که او هم دیگر در میان ما نیست. خوب نیست آدم ها اینهمه چیز در مورد شما بدانند. اینهمه اطلاعات دردسر ایجاد می کند.حالا دیگر خیالم راحت شد. به بیرون نگاه می کنم. خبری از باران نیست. تمامش می کنم. انتشار.
دارم میافتم توی دام یک روز غمزده و خالی از موردی نشاط آور. توی خیالم میروم سراغ دمنوشها و دودی ها وگردی ها و چند ثانیهای توی همان حال میمانم. تا دوتا از این دخترها که مدام از هرچیزی تعریف و تمجید میکنند سروکلهشان پیدا میشود. بر خلاف همیشه روی مبل نمینشینند. پشت بار روبروی هم صحبت میکنند. تا از فکرشان در بیایم سیگارم به نصف رسیده. ترجیح میدهم نور همینطور کم سو بماند. یک شاخه آفتابگردان من را به خیال بعدی میکشاند. وسوسهی دراز کشیدن میان نهری مملو از قزلآلاهای رنگوارنگ. مالش فلسها به پوست. هشت دقیقه تمام خیس خوردن و ساعت هیجده و پنج دقیقه که یکیشان میگوید: ببخشید دست خالی اومدم.
انگار با خودم حرف میزنم. آلمانی-ژاپنی. یکسری کلمات درهم برهم با خودم تکرار میکنم. یه برگر کوچیک و یه خرده سالاد و دلستر گندم. داشتم فکر میکردم یه سوییت کوچیک هم کارمُ راه میندازه. بدون سُس لطفا. همیشه همچین موزیکایی گوش میکنی؟ میتونی با صدای زیاد بنویسی؟ خیلی خوبه؟ چرا اینقدر سوال میپرسه؟ صدای خرد شدن بیسکوییت. اجرای زنده. اوه آی گِس آی جاست دونت نو... جیغ و ویغ گیتار و همزمان لبهایی که دوباره میپرسن. حالت خوبه؟ یک نوشتهی ژاپنی پشت عکسی که پیدا کردهام. استخوانبندی این صورت را میشناسم. شاید متنی که نوشته شده تصادفا به گذشتهی من اشاره دارد. جرقهای که منجر به شعله ور شدن آتشی خفیف در یکی از کشوهای مغزم شد. چیزی نیست. با اینحال چهرهاش را در تاریکی بیشتر میپسندم. البته حالا دیگر چیزی جز خاطرش باقی نمانده. شاید اگر دست دست نکرده بودم حالا حرفم چیز دیگری بود. مجبور نبودم در تاریکی پشت پلکها جستجویش کنم. چند پرنده روی در بنفش ایستادهاند و به کوچه نگاه میکنند. من هم کف دستها را روی صورتم میگذارم و سعی میکنم فرار کنم. از همهی چیزهایی که ساختم. از مبلی که چند هفتهست فرو رفتهام توش. با اینحال چیزی را عوض نمیکند. اگر دست دست نکرده بودم مثل همیشه. هربار. مهمانی عوضی ها. نویسندهها. آشغالها. سرم پر از اینها. فشار دستها روی چشمها. خطوط رنگی. سیاه. نقطهی نور. از نو.