خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

China girl

چراغ های شهر و چشم های بسته ی من. سیگاری که آن دختر چینی چشم تنگ روی لبش گرفته کارم را می سازد. چراغ های شهر و سایه ی دختر چینی که هیس می کند. دارد به من نگاه می کند و حتی نمی توانم به خودم تکانی بدهم. بعد جایی پشت چراغ ها و بیشه ها و سایه ها ناپدید می شود. بعد دیدم. خودم دیدم که تبدیل به ستاره ای شد و بالا رفت. با دست نشانش می دهم و او چشمک می زند. لعنتی!

می‌توانم کمی نزدیک بشوم و نقشه‌ی حک شده روی دستتان را ببینم؟ دستش از نظرم ناپدید می‌شود و حالا انگار چیزی را از او حذف کرده‌ام. ترسی که به جانم می‌افتم نگرانِ چیزی است که در سرم می‌گذرد. اینکه نکند حواسم نباشد و دوباره چیزی را حذف کنم. و او به مراتب از نظرم ناپدید بشود و مجبور بشوم قصه را قطع کنم تا تمام آن‌چه را نوشته‌ام پاک کنم. نه برای نوشتن چنین چیزی این‌جا نیامدم. یک چیزی یا کسی از دور به شما نگاه می‌کند. شما متوجه سنگینی این نگاه شده‌اید و بار اولتان هم نیست. در حقیقت شما از وجود چنین نیرویی اطلاع داشتید و فقط روبرو شدن با آن بوده که همیشه به تعویق افتاده. با اینکه می‌دانید همیشه دوست داشته‌اید با چهره‌ی آن موجود ترسناکِ فیلم‌های وحشت‌آور روبرو بشوید و تمام ترس را یکجا ببلعید ولی اینبار به دام افتاده‌اید و این شما را ضعیف و ضعیف‌تر می‌کند. تا جایی که دیگر قادر نیستید به چیزی جز آن فکر بکنید. اما چیزهایی هست که باید بدانید. چیزهای بیشتری هم باز هست که هنوز حتی حرف‌شان را هم به میان نیاورده‌اید. پس فعلا تا بعد. این را می‌نویسم و فکر می‌کنم دریا. حالا صدای امواج. آسمانی نیمه ابری. دست کشیدن به ماسه‌های خیس و یک لحظه گم شدن در خاطره‌ای آشنا. جهت آرامش.

شبیه تمرین کردن برای مکالمه ای طولانی. چشم هایم را می بندم و آنچه را قرار است از من  سر بزند مرور می کنم. خبری از حیاط خانه های قدیمی نیست. پنجره ها ارتفاع شان بیشتر است. ناچار روی صندلی می نشینم و خودم را جمع می کنم. کمی منقبض می شوم و حواسم را جمع می کنم. صدای یک روز تماما تعطیل همه جا را پر کرده. توی سرم نیروی جوانی مشت به زمین می کوبد و سرنوشت خود را نمی پذیرد. بعد کمی آرام می گیرد و روی فرش قرمز اتاقش به خواب می رود. حالا جرات می کنم نزدیک بشوم. نیمی از چهره اش را که سرخ و خیس شده می بوسم و در گوشش زمزمه می کنم. "رویاها تو را از اینجا بیرون می کشند." کمی دیگر منقبض می شوم و حالت جنینی را به خود می گیرم که رویا هایش را دنبال می کند. حالا بهتر شده. بیایید از اینجا شروع کنیم. سرو صدای بیرون حالا شبیه یک موسیقی شلوغ شده. شاید ترجیح می داده ام همیشه همانجا بمانم. اینهمه شلوغی را چه به من؟ من که اینچنین در بی زمانی رویاها گم شده ام و علاقه ای به بیدار شدن ندارم. بدون نیاز به روشنایی و جابجایی توانسته ام هرچه می خواهم را تجربه کنم. با این حال شما اینجایید و سعی می کنید چیزی را تمرین کنید که جایی به کارتان بیاید. حالا سی و پنج سال است دارید فکر می کنید چه ارتباطی میان رویاهایتان و زندگی بیرونی تان وجود دارد که شما از آن سر در نمی آورید؟ دوباره خوب دیدن. دوباره خوب گوش کردن. خوب احساس کردن. آیا تابحال کسی شما را در حالیکه مدام برای این کارها تلاش می کنید به چشم دیده؟ آیا منظورتان را رسانده اید؟ نمی دانم. اینطور بنظر نمی رسد. کسی همراهی ام نمی کند. پس بنظر می رسد هنوز موفق نشده ام. این بدن مکانیکی. این گوشت و خونِ متفکر هنوز به خواسته هایش نرسیده و افسار همه چیز را دست خودش گرفته و همه چیز مطابق خواسته ی او پیش می رود. چه پیش رفتنی! برای خودش فکر و خیال هایی دارد.