یک موج از اقیانوس هند توی سرم خودش را آماده کرده، تا برخوردی سهمگین با صخرههای سرخسی و خزهایِ مغزم داشته باشد. بوممم! پاه! شروپ! تیریش! سرو صداها مثل آژیرِ توقف ناپذیرِ ماشینِ نعشکش در برخورد با موجودی افسانهای که به زانو افتاده و در حالیکه که درخواست کمک میکند، محتویات لزج معدهی غیرانسانیاش را به بیرون میریزاند. یک مشت احساسات بازیافتی که توی دستگاههای خمیر کنندهی هرچیز، تبدیل به احساساتی دست چندم و جدید میشوند و دوباره به چرخهی زندگی بازمیگردند. مدفوعی از اشتیاق و عشقورزی روی کاناپه یا جایی که بیشتر روز را در آن فرو رفتهای و هیچ فکری هنوز به ذهنت نرسیده تا تو را از این صداها و زنجمورهها رها کند. دست کشیدن از شادمانه تکثیر کردن کلمات. صبحی که تو رابه شک میاندازد. همانطور که این موجود افسانهای پس از هربار قی کردن کوچک و کوچکتر میشود. و به نظر تو این درست نیست. هرچند بهتر است فکرت را مخفی نگه داری. فقط اگر میشد از شر این ورورها خلاص میشدم شاید میتوانستم استراحت کنم. بعد شاید تنظیمات مغزم برای چند ساعت تغییر میکرد. میتوانستم کلمات بهتری برای همدردی با او پیدا کنم. موجی دیگر و دوباره صدای شکاف موجها و پیوندهای شکننده. توی خودم جمع میشوم. دلم برای افسانهها میسوزد. دل دردی که میدانم دخلم را میآورد اجازهی ورود هیچ چیز را نمیدهد. مدام کوچکتر میشود و توی خودش میپیچد. سرد شده. بوی یُد نفسم را تنگ کرده. دارم طرد میشوم. صدای مردم عادی دوباره برگشته. از خیال درآمدهام. تماس تلفنی از آقای مهندس. میخواهد بداند هستم یا نه. دوم اسفند. اقیانوس هند؟! بومممم! پاه!
همزمان یک ژاپنیِ احمق هم موجود بود. یک ژاپنیِ چینیِ لندنیِ هیپی توی فاز کابوی که یاد گرفته بود بنویسد. اصلا اینجا چه خبر شده؟ با سبیل و گیتار توی واگن یک قطار باربری وسط کجا بنظرش رسیده چیزی کم از جک کرواک ندارد و حتی یاد گرفته بود کلماتی شبیه شعرهای کوهن و دیلن ردیف کند و مثلا سانگ رایتر هم بود. همهچیز بود. یک ماشین ژاپنی انگلیسیِ همه کاره با دم و دستگاه صنعتی وسط یک ساختمان قرون وسطایی. شاید بد نباشد کمی شرلوک اضافهاش کنیم. مثلا شاید بهتر باشد یک کاراگاهی افتاده باشد توی فکر یک ماجرای بی انتها که توی خواب دیده بود. حالا هی سعی میکرد تفسیری فرویدی - افلاطونی برایش ردیف کند. اما افتاده بود توی دور از آخر به اول رفتن و این گیجش میکرد. اعصابش از این وضعیت بهم ریخته بود و درد سیاتیک از همین لحظه به رنج فعلی او میافزود. همه چیز برای نوشیدن چای و نگاه کردن به سیگارها فراهم بود تا که این خیال اثرش را گذاشت. برمیگردیم به هیپی ماجراجو که انگار از بمباران ناکازاکی قسر در رفته بود و نفهمید کی سر از لندن درآورده و بعد کجا بود که خیالِ نوشتن یک اثر بفروش به سرش زد. او هم خوابی را میبیند که شرلوکِ ما پیشتر دیده بود. هر دو در اتاقی با سقفی بلند که دورتادور پر بود از قفسههای چوبیِ روشن، از کتابهایی که عمرشان گاها برمیگشت به خیلی وقت پیشتر. نسخههایی خطی از عناوینی هرز و کمدی که بعضی از این عناوین چنان زشت میآمدند که برای لحظاتی از خجالت سرخ میشدی و انگار از تو خطایی سر زده باشد شرمنده میشدی. این یکی، آن دیگری را در خواب خودش میبیند اما ناظر سومی هم هست که پذیرفته شده است اما در معرض دید نه. همزمان فکری مشترک در سرشان میگذرد و بعد هردو بیدار میشوند. چیزی که شرلوکِ ما را گیج میکند این است که آخرش را دقیقا به خاطر نمیآورد و هربار مرورش میکند بر میگردد به ابتدای خواب و این برای فهمیدن انتها کافی نیست. بلکه دچار سرگیجه می شود. این عصبانیت اینگونه پدیدار شده. در آن سمت مرد ژاپنی - همهجاییِ ما یک جایی توی ترانهاش به خوابی که دیده بود اشاره کرد. نشانهها شرلوک! نشانه ها را پیدا کن. تصویر یک درخت ساکورا روی قوری چای برای شروع بد نیست.
قرار بود یک نمایشنامه کوتاه باشد. حالا تکلیفش معلوم نیست. حتی دلم نمیخواهد برگردم صفحات قبل، ببینم چه خبر شده. انگار یک رمان بلند را از آخر به اول نوشته باشم. سر هر خط را که بگیری سر از چاهی بی انتها در میآوری که هنوز از مختصاتش اطلاعی نداری. خسته کننده شده. آدمهایش، کوچه و خیابانهایش، صداهایش همگی خسته شدهاند. تسلیم شدهاند. یاد نمایشنامهای افتادم که شخصیتهایش علیه نویسنده قیام کرده بودند. که کار ما را تمام کن. این هم شده آن. مشکلی که دارم به هیچ کدام آنها ربطی ندارد. دستم به نقطه گذاشتن و تمام کردن نمیرود. توی سرم هیچ چیز تمام نمیشود. هیچ چیز شروع هم نمیشود. بله موافقم که نویسنده اینگونه به جایی نخواهد رسید. همینطور که من به جایی نخواهم رسید. خودکار بعدی. صفحه ورق میخورَد. سیگاری روشن میشود. ضمانتی در کار نیست. چیزی تغییر نکرده. نویسنده خودش شیرجه رفته توی خودش. کسی هست اینها را یادداشت کند؟