خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

هایکو توی جیب پیراهن

اورتگا!

              یکی 

                      از

                             کاغذرنگی ها


                                    آرژانتین...




اگر همین طور به همانجا ماندن ادامه می داد دیگر نیاز نیود برای کسی توضیح بدهد وقت خود را چطور سپری کرده. از اینجا می توانست به صدای توی کلاس گوش کند و دعا کند بدون اینکه دیده شود تمام مدتِ کلاس همین بیرون بماند. این روز هم گذشت. آن روز/شب چه؟ لخت و عور میان علف های هرز در جهت دیده نشدن. زمان زیادی به نامرئی بودن گذرانده ای و به زبان های غریبه با خودت حرف زدی و دست آخر اینجایی. توی کتاب ها گشتن. شاید کلمه ای را جا گذاشته ای. درست موقع ناپدید شدن در آن شب خاص. سعی کنید به خاطر بیاورید. قبلا اینجا چیزی از آن نوشته بودم. شاید میان این ها باشد. یک کلمه گم شده و من مسئول پیدا کردنش شده ام. من که خودم استاد ناپدید شدن بودم حالا ببینید چه وضعی شده. با این حال این به شما مربوط نمی شود. بهتر است دست از جستجو بکشید. من نظر شما را به هایکویی که توی جیب پیراهنی چرکین پیدا شده جلب می کنم. دست از آن کلمه بکشید. به سالِ نود و هشت. به پدراک میاتوویچ که هنوز مطمئن نبود قرار است پس از فروپاشی، سمت کدام قسمت جغرافیا را بگیرد. بعد خودش را ناپدید کرد. یکبار یکی او را در حالیکه در خیابان های مادرید قدم می زد تشخیص داد و به او کلمه ای به زبان مادری اش گفت که او خوب متوجه نشده بود. با این حال ترسید. ترس از اینکه شناخته شود و مجبور بشود به کسی جواب بدهد که حالا اینجا چه کار می کند. از این مثال ها باز هم هستند. یک روزی یک شخصی. یک شبی یک بابایی. یکبار یک بچه ای. یک زمانی انسانی.


من می‌خواستم چه کسی بشوم؟ حالا کارم به کجا رسیده پسرخاله؟ اسم شما را آورده‌ام تا به خودم یادآوری کنم این نبودن طولانی مدت‌تان باعث نشده همه‌چیز را فراموش کنم و یا دور بریزم. نمی شود. آن‌قدر همه چیز به هم پیوسته است که توان تفکیک سازی‌شان را ندارم. پس به آوردن اسم‌تان قناعت می‌کنم و توی سرم مجموعه‌ای از خاطرات و رخدادها صف می‌کشند. همانند خردسالی که دستش به خواسته‌اش نمی‌رسد، خودش را کِش می‌آورد و روی پنجه‌ی پا خودش را به بالامی‌کِشد و دست‌هایش را دراز می‌کند تا این فاصله را اندازه بگیرد. نیاز به قد کشیدن را احساس می‌کند و می‌فهمد همه‌ی این‌ها به زمان وابسته است. مگر زمان خودش را کوتاه کند. از طریق واسطه‌ای که شما باشید. شما کمی در محور ایکس، ایگرگ، زِد جابجا می‌شوید. شما فهمیده‌اید. چون زمان را گذرانده‌اید. اطلاعات بهتری از محور‌ها و نشانه‌ها و حد و عطف‌شان دارید. مداخله می‌کنید. نقش واسطه‌ای را ایفا می‌کنید. با جریانی الکتریکی، اقدامی را به سرانجام می‌رسانید. همه‌ی این‌ها را گفتم چون داشتم به یک چیزِ دیگر فکر می‌کردم. همیشه همین‌طور کار کرده. آمده‌ای کار دیگری انجام بدهی و بعد در همان لحظه ایده‌ی بهتری به ذهن‌تان رسیده. نه لزوما بهتر. اما بحث من این است که اگر شما این را انجام می‌دهید، حتما بهتر بوده. وگرنه... متوجهید؟! داشتم می‌گفتم. من می‌خواستم چه کسی بشوم؟ حالا کارم به کجا رسیده پسرخاله؟ اصلا بیا از این حرف‌ها بگذریم. نمی‌خواهم چیزی از ناکامی‌ها بگویم. حال و هوای این جمله که "حالا کارم به کجا کشیده پسرخاله؟" بسیار حال بهم زن و ناله‌انگاری است. به قولی: «اصلا تو این فاز مازا نیستم». اینکه خبرگیری‌تان را بکنم هم شاید از نظر زمانی و احساسی مطلوب باشد اما چیزی که این رابطه‌ی بین ما را قوی‌تر می‌کند همین ارتباط از جنس تلپاتی است که از قدیم بین‌مان شکل گرفته. همین ارتباطِ الکتریکی و رادیویی. هرچه اصلا. کد نگاری شده برای آینده. سیکرت. دیگر نمی‌نویسم.

آن یکی خیره مانده بود به تابلوی روبرویش. یک بومِ نامرتب که عمدا این‌طور نامرتب ساخته شده بود. با چروک‌هایی در اطرافِ اضلاعِ بوم، که هرچه به مرکز مستطیل نزدیک می‌شد چروک‌ها کمتر می‌شدند اما محوْ نه. همین. بدون هیچ رنگ و قلم انداختنی. نقاش کارش را به همین شکل تمام کرده بود. چه در نظر بیننده می‌گذشت که حالا ده دقیقه است همان‌طور خیره به اثر نگاه می‌کند معلوم نبود. کسی در را باز می‌کند. اتاق به ظاهر از سال‌ها قبل دست نخورده باقی مانده. روی همه چیز را ملحفه‌های سفید پوشانده‌ بودند. رزهای سفیدِ کاغذی روی طاقچه‌ی اتاق توی سبدهای حصیری جا خوش کرده‌بودند. کسی در را می‌بندد. پرده را کنار می‌زند. پشت پرده، روی پنجره، تابلویی نصب شده که در آن مردی در یک سالن روشن با قاب‌هایی به دیواره‌هایش، رو به یک تابلوی نقاشی ایستاده. نقاشی زنی عریان را نشان می‌دهد که روی چمن دراز کشیده یا خوابیده. یک دست روی شکمش قرار دارد و دست دیگر رها شده روی چمن. بعد کسی از خواب بیدار می‌شود و پنکه را خاموش می‌کند. دوش آب سرد می‌گیرد و دلش می‌خواهد چیزی بنویسد. با خودش فکر می‌کند چهره‌ی آن زن را قبلا در کجا دیده بوده؟ چه کسی در خواب روبروی آن تابلو ایستاده بوده؟ و این‌که حالا از کجا شروع به نوشتن کند؟