خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

دو نفرند. ایستاده روی تپه‌ای مشرف بر شهری کوچک که خودشان ساخته بودند و هر ازگاهی می‌آمدند این‌جا و به هنری که به کار برده بودند نگاه می‌کردند و عادت داشتند هربار داستانی از زندگی خودشان تعریف کنند که تا بحال برای یک‌دیگر تعریف نکرده بودند. این‌بار اما یکی‌شان هیچ داستانی برایش نمانده بود و چنان دردی سراسر وجودش را می‌لرزاند که زمستان‌های سرد بالای تپه هم نتوانسته بود تا بحال چنین لرزه‌ای به تنش بیاندازد. با خودش فکر می‌کرد همه جای شهر را دیده و ساخته. و تمام داستان‌ها را گفته. بدون این‌که آب از آب تکان بخورد همه‌چیز را درست سر جایش قرار داده و دیگر درست نیست حالا که داستان‌هایش تمام شده مثال گذشته بایستد و چشم‌هایش را ببندد و با نوازش اولین نسیم به پوستشان شروع به تعریف داستانی کند و شب صبح بشود و تا قرار بعدی.فکر می‌کرد هنوز چیزی هست که دلش می‌خواهد بگوید اما از آن سر درنمی‌آوَرَد و آن چیز انگار از درونش شروع می‌شد و در حال انبساط بود. در همین حین آن دیگری اما داستانش را آماده کرده توی دستش گرفته بود. مشت کرده از آن حفاظت می‌کرد. تمام مدت هیچ نگفته بود و همان‌طور ثابت ایستاده بود و به گوشه‌ای از شهر خیره شده بود که گویی داستانش ارتباطی با آن مکان داشته باشد. اما وقتی دهان باز کرد اصوات به شکل شعری موزون در هوا پراکنده شدند. طوری که در مدتی کوتاه تمام منظره را پر کرده بودند و دیگر اثری از شهر نبود. همه چیز در هم تنیده شده بود و تا به خودشان بیایند در میان کلمات انتهایی ناپدید شدند. چون ذرات غبار که به شکل کلمات در می‌آمدند.


   زرد       به بوسه

        کناره       به   انبوه.       

   تا               که

   یادش               فسانه

باز           شکوفه

به.      آهو

که سایه

اگر  دست ببردی            به شاخه

به نرم و.          به سرخی

خیالش          نباید

 که با شهر.           اگر هست

به ندرت         درین خواب

مرا نیست هلاکت

به         دست      خلیل و 

بیابان

بیابان


پدرم من را با یک قیچیِ خیاطی کشت. یک روز بارانی مثل امروز. حالا خسته‌ام و نشسته‌ام روی مبل زهوار دررفته‌ای که همه جا می کشانمش و نگاه می‌کنم که چطور باران روی زمین گرم فرود می‌آید. تا چشم می‌بندم رد خون را می‌بینم که حالت خوشی به من می‌دهد. چند بار مردن کاری با من کرده که نمی‌توانم به گل‌ها آب بدهم یا عاشق بشوم یا زیر باران ترانه‌ای را از سر شوق زمزمه کنم. رو می‌کنم به آدم‌ها و به خاطرشان می‌آورم که کاری برای من نکرده‌اند و من مرده‌ام. پدرم من را کشت. با قیچی خیاطی که از مادرم به ارث برده‌بود. 

شتر زرد حتما ارتباطی با فاصله دارد. یک قایق کاغذی بزرگ درست کرده‌اند انداخته‌اند روی کوهانش. کسی اسم بوسلمه را آورده. بقیه نگاهی چپ‌چپ به همدیگر می‌اندازند و بعد زن‌ها کل می‌کشند. شتر زرد بی آنکه درکی از مفهوم دنبا داشته باشد بی هیچ کلامی و زبانی سخن نمی‌گفت و تنها دلیل روی پا بودنش را میلی غریزی درخودش می‌دانست که از پدرش به ارث برده بود. و پدرش شتر زرد دیگری بود که در نهایت گردنش را در برابر چشمان پسرش زدند و آن روز دهم عاشورا بود. در تکیه‌ای واقع در نیویورک. جنب نانواییِ زنجانی‌ها. حالا و در حالیکه سالها از آن ماجرا می‌گذرد، یک روحِ نیچه‌ای، یک نسیم گذرا اما سوزان، قایق را به حرکت وا داشت. و در پس آن قدم‌های شتر که بی اختیار به جلو می‌رفت و مردم با دیدن این صحنه به سرعت به خانه‌هاشان پناه بردند و در به روی همدیگر بستند و تنها از پشت پنجره‌ها به نظاره‌ی حادثه‌ی شومی که در‌ پیش بود نشستند. آسمان تیره و کبود شده بود و اثری از آفتاب سوزان و روح نیچه‌ای نبود. نوبت بادها رسید. شتر و قایق که حالا سرات گرفته بودند و دور می‌شدند هردو از اصل ماجرا خبر داشتند. از دریا صدای هلهله‌ی ارواحِ دریایی می‌آمد و گویی مراسمی برپا شده بود. اهالیِ روستا دانستند کار بر ایشان تمام شده و اگر شتر قایق را به دریا نرساند و خود را به ارواح دریایی تقدیم نکند کارشان تمام است. و شتر حالا به دریا رسیده بود و لبخندی غریزی روی لبش نشست و تن به آب داد. آن پایین با سرعتی غیر طبیعی به دنیای ارواح دریایی فروبرده شد و آن‌جا پدرش بود در حالیکه از او می‌خواست ترانه‌ای قدیمی از همان روزهای نیویورک برایش بخواند. و این باورش سخت بود چرا که هنوز هم داشت به آن بالا، آن زمین خاکی فکر می‌کرد. با اینکه دیده بود چطور سرش را از بدنش جدا می‌کردند. و بعد پی برد این‌جا جای او نیست. و باید برگردد بالا. و جهید و خودش را به بالا کشید. وقتی به سطح آب رسید دیگر به چیزی فکر نکرد. بعد چشمش به قایق افتاد و مردهایی کاغذی که پرچمی کاغذی بدست داشتند و به شتر علامت می‌دادند که کار تمام شده. می‌تواند برگردد. بعد شتر زرد ز خواب بیدار می‌شود و خودش را روی ساحل می‌بیند که دوباره از نور آفتاب طلایی شده و خرچنگ‌ها از سر و کولش بالا میروند. حالا دیگر همه‌چیز را فهمیده.