شنیده ام شالکه دوباره آمده روی کار
شاشیده است به خودش
رنگ باخته، باخته به بنفشِ کبودِ این شمد
در رویای مواجِ یهود
پیکره به پیکره ی داوود
شاشیده است به خودش
من حتما زن بوده ام
از دستی پیدا میان صفحه های بورخس
برای کشیدن ماشه عجله ای باورنکردنی دارم
روزنامه خبری از جسد پیدا شده روی موج را منعکس نکرده
مگر این همه روز نور ندارد؟
از دایره که دور می شوم
سایه ام نیمی از من را در خود نگه داشته
وصال که برسد
نخ پاره خواهد شد
به اجبار در دایره می ایستم
اخبار گوش می کنم
اینها را بگذار پای اردیبهشت و حافظهای که نیامده قصدرفتن دارد. به خوابی که میدیدم فکر میکنم و سرما پوست پایم را سرد کرده. دست که میکشم خوشم میآید. دوست دارم همین کار را ادامه بدهم اما تصویری که از خواب در خاطرم مانده هنوز هویتی نامشخص دارد. داشتم از ترانهای قدیمی حرف میزدم. از رابطهی میان ترانهها و مردهها. به شعری که پیوست شده به اردیبهشت، قتالترین ماه منظومهی شمسی. ماه مرگهای نوستالژی. میبینی؟ برای خودم تعریفهایی تدارک دیدهام. برای هرچیزی داستانی میسازم. دستم را نزدیک رانهایم میکنم. هنوز سرد است. میترسم مرده باشم. اما نبضی که میشناسم هنوز دارد میزند و خیال میکنم دارم خواب میبینم. خواب دختری که دستمالیاش میکنند و وقتی رویش را بر میگردانَد پسری از چهرهاش بیرون میزند و پاهایش را از هم باز میکند. دیگر همهچیز عوض شده. همهمان عوض شدهایم. یک روز صبح که از خواب بیدارشدی از خودت بپرس چیزی برای پنهان کردن وجود دارد؟ چیزی برای خندیدن از ته دل؟ باید بگویم چیزهایی که پنهان کردهام هنوز برای خودشان تصمیمی مشخص نگرفتهاند با این حال آنها را از دست رفته میبینم. دستم سرد شده. پاهایم را ازهم باز کرده و اردیبهشت را از میان تمامی ماهها بیرون میکشم. فرزندم! دلم برای فرزند تازه متولد شدهام حسابی میسوزَد. فرزندی که همه دستمالیاش میکنند و حتی نمیتواند خوابی که دیده را به خاطر بیاورد. سرش را نزدیکتر میآورم و در گوشش ترانهای قدیمی زمزمه میکنم. خودش را جمع میکند و حافظهاش شکل میگیرد. فرزندم! بیدار که شدی خوب به خوابی که دیدهای فکر کن. ببین هنوز چیزی برای پنهان کردن داری؟ چیزی برای خندیدن از ته دل؟