خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

شنیده ام شالکه دوباره آمده روی کار

شاشیده است به خودش

رنگ باخته، باخته به بنفشِ کبودِ این شمد

در رویای مواجِ یهود

پیکره به پیکره ی داوود

شاشیده است به خودش


من حتما زن بوده ام

از دستی پیدا میان صفحه های بورخس

 برای کشیدن ماشه عجله ای باورنکردنی دارم

روزنامه خبری از جسد پیدا شده روی موج را منعکس نکرده

مگر این همه روز   نور ندارد؟


از دایره که دور می شوم

سایه ام   نیمی از من را در خود نگه داشته

وصال که برسد

نخ پاره خواهد شد

به اجبار در دایره می ایستم

 اخبار گوش می کنم

این‌ها را بگذار پای اردیبهشت و حافظه‌ای که نیامده قصدرفتن دارد. به خوابی که می‌دیدم فکر می‌کنم و سرما پوست پایم را سرد کرده. دست که می‌کشم خوشم می‌آید. دوست دارم همین کار را ادامه بدهم اما تصویری که از خواب در خاطرم مانده هنوز هویتی نامشخص دارد. داشتم از ترانه‌ای قدیمی حرف می‌زدم. از رابطه‌ی میان ترانه‌ها و مرده‌ها. به شعری که پیوست شده به اردیبهشت، قتال‌ترین ماه منظومه‌ی شمسی. ماه مرگ‌های نوستالژی. می‌بینی؟ برای خودم تعریف‌هایی تدارک دیده‌ام. برای هرچیزی داستانی می‌سازم. دستم را نزدیک ران‌هایم می‌کنم. هنوز سرد است. می‌ترسم مرده باشم. اما نبضی که می‌شناسم هنوز دارد می‌زند و خیال می‌کنم دارم خواب می‌بینم. خواب دختری که دست‌مالی‌اش می‌کنند و وقتی رویش را بر می‌گردانَد پسری از چهره‌اش بیرون می‌زند و پاهایش را از هم باز می‌کند. دیگر همه‌چیز عوض شده. همه‌مان عوض شده‌ایم. یک روز صبح که از خواب بیدارشدی از خودت بپرس چیزی برای پنهان کردن وجود دارد؟ چیزی برای خندیدن از ته دل؟ باید بگویم چیزهایی که پنهان کرده‌ام هنوز برای خودشان تصمیمی مشخص نگرفته‌اند با این حال آن‌ها را از دست رفته می‌بینم. دستم سرد شده. پاهایم را از‌هم باز کرده و اردیبهشت را از میان تمامی ماه‌ها بیرون می‌کشم. فرزندم! دلم برای فرزند تازه متولد شده‌ام حسابی می‌سوزَد. فرزندی که همه دست‌مالی‌اش می‌کنند و حتی نمی‌تواند خوابی که دیده را به خاطر بیاورد. سرش را نزدیک‌تر می‌آورم و در گوشش ترانه‌ای قدیمی زمزمه می‌کنم. خودش را جمع می‌کند و حافظه‌اش شکل می‌گیرد. فرزندم! بیدار که شدی خوب به خوابی که دیده‌ای فکر کن. ببین هنوز چیزی برای پنهان کردن داری؟ چیزی برای خندیدن از ته دل؟

یک داستان سوم

دوباره میخواهی چیزی را بنویسی. این بار چیزی را تغییر داده ای. دست می کشی و به کشتی فکر میکنی. بلافاصله همان فکر را در دره ای شرجی و بعد قبیله ای را که می بینی در نظر می گیری. صداها. این را می نویسی که صداها راهنما هستند. دوباره به فکر فرو می روی. زنگ زدن. فاسد شدن. این ها تمام کشتی را گرفته اند. خودت را مسلط می کنی و بعد دوباره برای کشتی اقدام می کنی. در مسیری مستقیم قدم ها عقب و جلو می شوند. فکر میکنی. دوباره می نویسی. می نویسی زمان. می نویسی مکان. دوباره ادامه می دهی این بار ترس همه چیز را تحت کنترل دارد. صداها. این بار چیزی تغییر کرده. قدم ها بی هیچ ترتیبی برای صدا اقدام می کنند. ترس. صداها شدت بیشتری گرفته اند. خبری از قبیله نیست. حتی نمی توانی لحظه ای را به آن ها اختصاص بدهی. تنهایی. کشتی ناپدید شده. می بینی که کشتی ناپدید و مه تقریبا مانع دید تو شده. فلزات و بخار. این ها می تواند تاثیری از کشتی باشد. دریا در کار نیست. رطوبتی اشباع شده. چیزی در عمق می چرخد و بعد بلافاصله پس از هر بار تکرار از تو دور می شود. می نویسی فیدبک. دوباره سنگ ها. این بار خبری از مه نیست. می توانی رد ستاره ها را بگیری و دور شوی. این خبر خوبی است. این را در نظر می گیری. بوق ها. این ها را قبلا هم شنیده ای. می توانی حدی بزنی برای چه نواخته شدند. اما نه. فکر می کنی هیچ ترتیب مشخصی را در این باره به خاطر نمی آوری. می نویسی حافظه. می نویسی زمان. کلمه ها. چیز از آن ها نمی فهمی. دوباره فکر می کنی. هنوز اطلاعی دقیق از آن چه به وقوع پیوسته وجود ندارد. با این حال یک چیز را خوب می دانی. اما از گفتنش سر باز می زنی. تکرار. هنوز انتظار انتظار می کشی و به ساعت نگاه می کنی. عقربه ها با سرعتی پایین تر از حد مجار حرکت می کنند. و هر بار صدای فلزات در هم تنیده و چرخش چرخدنده ها. هوا. چیزی شبیه هوای بجا مانده از ظهر. اما نه دقیقا. دیگر ترسی نیست. عادت کرده ای به اینجا. به خاطر می آوری موسیقی. جعبه ای می بینی. تردید نمی کنی. باید قدمی برداری. چیزی درباره قدم زدن را مرور می کنی. این را قبلا هم انجام داده ای. قدم بر می داری. موسیقی برای لحظه ای قطع می شود. و درست از جایی که پایت به وضعیت قبلی بر میگردد مجددا آغاز می شود. به همراه آن زنگی شبیه به زنگ هتل ها. می نویسی هتل. همه جا را آب گرفته و به خاطر می آوری سگ هایی را با خود به این جا کشانده ای. پارس می کنند. پلک می زنی. پارس می کنند. چیزی را عوض می کنی. پارس می کنند. دوباره می آیی که بنویسی. پارس می کنند. پارس می کنند. کسی می گوید :"کریستال کریستال" و تو بیدار می شوی.