دوباره یکی از این کاست ها را گذاشته ام به حال خودش. تامس اند مور. کار خودمان است. بعضی وقت ها به کارهای خودمان غبطه می خورم. از اینکه چند وقتی هست بهشان معتاد شده ام. باید حتما چندتایی از آن ها دم دست باشد. مثل نوشتن می ماند. بعد می توانم سراغش را بگیرم و به خاطر بیاورم چه بوده ام. مرور می کنم و به علف پناه می برم. به شکستنی ها و گردها. هنوز حالتی دیگر را تجربه نکرده ام. چند سال گذشته؟ عادت کرده ام به انتظار کشیدن برای هرچیزی. جالب است. دیگر با این حساب هیچ تعریفی از زمان نمی تواند درست از آب در بیاید. قبل تر، از این ها برای نمایش هایم استفاده می کردم. چیزهایی شبیه به کراپ. شبیه به هر موجود زپرتی دیگری که هیچ جای تاریخ نشانی از آن به واقع یافت نمی شود. اما همه جا هستند. با من قدم می زنند و به انتظار می نشینند و با هم مرور می کنیم. کراپ موز بر می دارد و نمی دانم این چندمین موزی هست که از کشو بیرون می کشد.
افتاده ام روی دور آتِکِر.
+ حالا صد و چهل و دو هزار صدم ثانیه است که دارم می چرخم. دستم خورد به فلزی سرد. سرم را حس نمی کنم. و سینه ام از هوایی که میکشم یک بشکه ی هوای هزارلیتری ساخته. آره افتادم روی دور آتکر و اینو مدیون کسی نیستم. می چرخم و به همه ی اینا فکر می کنم. اگه یه روز این چرخیدنا تموم بشه ممکنه اون روز شب باشه. ممکنه بخوام تلویزیون و روشن کنم و هنوز برایتون در حال حمله کردن به منچستر باشه. اون وقت دوباره آتکر پلی می کنم. Garbagemx. دوباره می چرخم. حالا صدو چهل و سه هزار صدم ثانیه است که دارم آدامس می جوم. با همین سرعت می روم توی دیوار. دیوارِ خانه ی آقای ریچارد. کاسه ی توالت خانم اسمیت. آی مین ایت جو.
+ از اینجا سلام می فرستم برای آقای رفیعی. رفیق آقای رفیعی. رفیق شفیق آقای رفیعی منم، آقای رفیقی.