خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

Flightless Bird, American Mouth

برگشته ام به تابستان سال های حشیش و رانندگی در خیابان های شهر. حسرت باران و بوی عرق و اتاق ماشین.  دلتنگی برای پرسه های اطراف شهر و پسرخاله که حالا فقط تصویرش را دارم . برای تام ویتس و آیرن اند واین که دارد توی گوشم میخواند. دراز کشیده ام و به صفحه ی روبرو خیره شده ام و می دانم این هم تمام می شود و می رود تا دلتنگی بعدی. چه اردیبهشتی شده! باران می بارد و پنجره ی اتاق عرق کرده. انگار می کنم دوباره سیگارهایمان را روشن کرده ایم و قصه ای طولانی روایت می شود. قصه ی رفیقمان و پشت بام خانه اش. موسیقی کلاسیک و شاشیدن های روی پل. قصه ی بیا دوباره حرف های رکیک بزنیم. شب عروسی و کتک کاری حوالی میدان المپیک. خلاصه این باریدن ها برای خودش حکایت ها دارد. حکایت ما هم روزهای فرجه و خوابگاه صنعتی اصفهان و ترامادول و اتوبوس برگشت. بهتر است تمامش کنم و بقیه اش را بسپرم به شبی که تازه کارش را شروع کرده. 

چند قدم به عقب برمی دارم. شمارشی در کار نیست. پنجره ای در کار نیست. برای نوشتن هیچ عجله ای ندارم . آن چنان که او برای یافتن زندگی اش. حالا برابریم. می توانم این را بگویم و از کنارش بگذرم. او که دستش را در بازی هفت سنگ به هوا پرتاب کرده بود حالا خیز برداشته. هدف می گیرد. گوش کن. می توانی فاصله را تخمین بزنی. دوباره چند قدم به عقب. دارم به گذشته برمیگردم؟ کسی در من می خواهد این چیزها را بپرسد. دوباره دیوارها و ساعت ها. پرسش ها آغاز می شوند. احتیاط کردن بی فایده است. دوباره سرو صداها آغاز می شوند. از این به بعد هیچ ترسی وجود ندارد. این را از زمانی که به قبرستان ها علاقه مند شدم فهمیده ام. سفیدی آسمان و غبارهایش همراهم خواهند بود. دوباره به او فکر میکنم که زمانی می توانست دست هایش را توی جیبش فرو ببرد و از تاریکی حرف بزند. از ترس ها که رهایش نمی کردند. او در سکوت اتاقش هراسان بود. هنوز وقت کافی برای بالا رفتن از صخره های پر شیب نداشتیم. و بعد آن اتفاق رخ داد. سنگ ها و بازی ها. طوفانی عظیم. او را دراز بر کف زمین پیدا کردند. ردیفی طولانی از دکمه ها که بی هیچ ترتیبی باز یا بسته بودند. دکمه هایی با شکل و اندازه های متفاوت. اگر از دور خیره می شدی تنها پارچه ای سفید می دیدی میان علف ها. و آسمان ابری. سرتاسر ابری و غبار. حالا از پنجره که نگاه می کنم هیچ نشانی نیست. نگاه خیره ی موجودی که زمانی زنده بوده. فقط همین. به گمانم اگر یک بار و فقط یک بار پنجره باز می شد می توانستم صخره را و آسمان را دوباره ببینم. می توانستم دوباره تخمین بزنم. با این حال آیا دارم به گذشته برمی گردم؟ در چنین موقعیت هایی احساس می کنم خودم نیستم. این برای من دردناک است که احساس کنم خودم نیستم. با این وجود احتیاط کردن بی فایده است. باید چیزهایی را از خودم بپرسم. اصل قضیه همین است.یکسره درد بودن! اگر از این ماجرا بیرون بیایم می توانم همه ی دردها را برایتان شرح دهم. همه ی دردهایی که نصیبم شده اند. فقط باید چند قدم به عقب بردارم. حالا بگذریم. برای پایان دادن، برای تلاش کردن و پایان دادن به این مصیبت دوباره روزی به آن قبرستان برمی گردم و می گویم من اینجا هستم. سعی می کنم تردیدها را کنار بگذارم. چنین تردیدهایی می تواند عذابم دهد. پس راه آمده را چند قدم به غقب برمی گردم و می ایستم. به صداها دقت می کنم. این گونه می توانم تخمین بزنم. می توانم تشخیص بدهم که او اینجا  بوده یا نه. و اگر صدایی نشنوم خواهم دانست که این کار بیهوده است. خواهم دانست که آزادم. آزادی برای اینکه به هیچ چیز فکر نکنم. او بود که زندگی داشت. من زندگی ای نداشتم، زندگی ای که به داشتنش بیارزد. 

توی کافه با دخترم نشسته بودم و امین حرف گذشته را پیش کشید که یادش بخیر روزهای تئاتر و فیلم برداری و چه و چه. چند کلمه ای ادامه دادم اما توی ذهنم فرار می کردم. از آن روزها خیلی خوشم نمی آید. خودم نبودم. داشتم تعریفی از یک موجود ناشناخته ارائه می دادم که خودش هم دوست داشت ناشناخته باقی بماند. تا از این فکرها خلاص شوم متوجه شدم حرف ها تمام شده و دخترم دارد بسته ی عروسک ال او ال را باز می کند و استرس این را دارد که کدام عروسک قرار است نصیبش بشود. وقتی باز شد ریز داد زدم که بفهمد در سورپرایز شدنش شریک هستم. همین هم  شد. عروسک را باز کردیم و قطعات را بهم چسباندیم و من بودم که بعد از هر مرحله بیشتر ذوق می کردم. دوباره ذهنم پرت شد به گذشته. به زمانی که هنوز خبری از عروسک ها و نشستن توی کافه با دخترم نبود و هنوز بچه  سال بودم. می توانستم خودم را غرق کنم و برنگردم به جایی که  بودم. اما دستم را کشید و پرسید بابایی مگه تئاتر هم کار می کردی؟ جواب ندادم. بعد پرسید راستی حالا تو چرا اینقدر از دیدن عروسکه ذوق کردی؟ می خواستم بگویم پدرت هنوز بچه است. نگفتم. گفتم آره بابایی. کار می کردم. وقتی خیلی بچه بودی. وقتی هنوز بچه  بودم. گفتم ذوق کردم چون داشتی لذت می بردی. برای نگاهش دلم تنگ شده بود. گاهی من را یاد مادرش می اندازد. بیشتر وقتهایی که خواب است. دلم برای مادرش هم تنگ شده. اما این ها مال خیلی وقت پیش است. حالا همه چیز عوض شده. حالا من هم عوض شده ام. بعد به بیرون نگاه کردم و برای سیگار کشیدن از کافه خارج شدم. بدون اینکه سیگار بکشم چند دقیقه ایستادم و حالا یادم نیست داشتم به چه فکر می کردم. وقتی برگشتم عروسک و اسلایمش را جمع کرده بود و منتظر که برویم. آن لحظه احساس کردم  دخترم دیگر بزرگ شده. وقتش رسیده با هم حرف بزنیم. وقتش رسیده بزرگ شدنش را تماشا کنم. بدون گذشته و دوران بچه سالی. بدون احساسات مرده. وقتش رسیده به عمو رضا بگویم که یسنا دلش برای امی لی خیلی تنگ شده. و هنوز سراغ شما را از من می گیرد.