برگشته ام به تابستان سال های حشیش و رانندگی در خیابان های شهر. حسرت باران و بوی عرق و اتاق ماشین. دلتنگی برای پرسه های اطراف شهر و پسرخاله که حالا فقط تصویرش را دارم . برای تام ویتس و آیرن اند واین که دارد توی گوشم میخواند. دراز کشیده ام و به صفحه ی روبرو خیره شده ام و می دانم این هم تمام می شود و می رود تا دلتنگی بعدی. چه اردیبهشتی شده! باران می بارد و پنجره ی اتاق عرق کرده. انگار می کنم دوباره سیگارهایمان را روشن کرده ایم و قصه ای طولانی روایت می شود. قصه ی رفیقمان و پشت بام خانه اش. موسیقی کلاسیک و شاشیدن های روی پل. قصه ی بیا دوباره حرف های رکیک بزنیم. شب عروسی و کتک کاری حوالی میدان المپیک. خلاصه این باریدن ها برای خودش حکایت ها دارد. حکایت ما هم روزهای فرجه و خوابگاه صنعتی اصفهان و ترامادول و اتوبوس برگشت. بهتر است تمامش کنم و بقیه اش را بسپرم به شبی که تازه کارش را شروع کرده.