خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

نادری روحش هم خبر نداشت. فکر و ذکرش شده بود جدول ضرب. شده بود شاخه‌ی درخت نارنج که صبح گیر کرده بود به کلاهش. تمام روز هی چرخید و چرخید و داستان گفت. هرچندتا داستان که داشت گفت. یه جعبه‌ای داشت نادری. می‌گفت دوتا از بهترین خواب‌هایی که دیده ؛ نوشته و حبس کرده بود تو جعبه. هر کدوم یکی. تمام روز هی چرخید و چرخید و  هی سراغ جعبه‌ها رفت و دید خبری نیست. ای داد ای بیداد. که کجاست این جعبه‌ها و چی شد اون خواب‌ها. نادری. حتی روحش هم خبردار نبود. زنگ زد و سفارش داد و مرد. با بیست و پنج میلیون بدهی. خواب که بی خواب. چندتا داستان هست حالا. داستان جدول ضرب و معلم کلاس سوم که دهنش چرخید و گفت: نادری کله‌ش برگ درآورده. فکر کنم تو مغزش نارنج گذاشتن. یه نارنج بیست و پنج میلیونی که ترکید. خودش پرید وسط صحن علنی. با جعبه‌ها که حالا فقط داستان‌شون مونده. داستان زنی که می‌خواست برای بچه‌هاش بهترین آرزوها را داشته باشد. اما تمام فکر و ذکرش شده بود چندتا داستان که هنوز نخونده بود. هی چرخید و چرخید و چرخید و چرخید. 

در او دو به توان هشت بار زنجیر و زندان. در من این زاویه‌ها راه به جایی نخواهند برد. این ریاضیات حادثه و همسایه‌ای که برای تخلیه‌ی چاه چند هزار تومان پول می‌خواهد. دوباره روزهای خرداد. ماهی که فریادها بیشتر شنیده‌ می‌شوند. ماه اعداد و ارقام. کشته‌ها و زخمی‌ها. دستگیر شدن خانم فلانی و آقای فلانی بوی شاش می‌دهد. اخبار تلویزیون بوی شاش می‌دهد. پرچمی که بالا رفته از میدان بزرگ شهر بوی شاش می‌دهد. این‌ها ریاضیات حادثه است. شعری فراموش شده در حافظه دوباره جان می‌گیرد. دوباره می‌ترسم دیگر دیدنت به عمرم قد ندهد‌ها جان می‌گیرد. برادری ناشناس خودش را با تماسی تلفنی وصل می‌کند و برای شام امشب نان می‌خواهد. نان هم بوی شاش می‌دهد. آقایی که خودش را بزک کرده اما توان ایستادن ندارد، کاملا متوجه است که این جماعت دستپاچه ریاضیات را تک‌ماده پاس کرده. خرداد به توان هشت بار دیگر اتفاق می‌افتد. هربار به بهترین شکل خودش. آن‌وقت: تعطیلات تابستانیِ اسپانیا بارسلونا ایتالیا یوگسلاوی لیسبون قانقاریا. یک کاست دیگر پر می‌کنم و این هم من را راضی نکرده. دوستم دوباره شعری نوشته. می‌خوانم و به خاطر خواهرش که زندانی‌ست گریه می‌کنم. چه‌قدر بعضی شعرها به این فضای کثافت می‌خورند. به این بوی شاش همه‌چیز. 

این اظطراب‌های در لحظه. نه این‌که چیزی را مختل کند. درست در چند قدمی اتفاقات از پیش تعیین شده. حالا دیگر این‌طور اتفاقات را به رسمیت شناخته‌ام. در تمام سال‌ها. درست در واپسین قدم‌ها چیزی در تنفسم تغییر می‌کند و طولی نمی‌کشد که آسوده می‌شوم. شاید در این حالت بتوانم برای قدم‌های بعدی تصوری منحصر به خودشان ارائه بدهم. صداها. این‌ها هم حضوری اساسی دارند. می‌توانم فرکانس‌ها را موج حرکت‌شان را حتی قبل از رسیدن‌شان دریافت کنم. این همواره من را تحت تاثیر قرار داده. در لحظه‌ی مواجهه در حالی‌که تمام حواسم را به کار گرفته‌ام چیزهایی در من تکان می‌خورند. می‌توانند دیوانه‌ام کنند. شبیه به آفت‌هایی که لکه‌شان زود روی پوستت نقش می‌بنند و هرچند کم‌رنگ اما می‌توانند به خاطرم بیاورند که رنج‌ها تمام نشده‌اند. باید بتوانم صدای‌شان کنم و چیزی بگویم. این‌گونه احساس زنده بودن می‌کنم. اما ایا حقیقت را پذیرفته‌ام؟ من مرده‌ام. من در جسمی به‌ نام الیوت اسمیت مرده‌ام. لابه‌لای دست‌خط‌ها و نت‌ها و استفراغ‌ها. گرد و بوی گه. در مردی به نام ساموئل و بوی قهوه و شاش چند شب مانده و از کیک‌های خانم بلوم تغذیه می‌کنم. آیا این بهتر نیست که به خاطر آوردن را فراموش کنم؟ این خیرگی و خیال؟ روایتی زودگذر از هرآن‌چه تا به حال بوده و هست؟ صداها. آن‌ها حرف می‌زنند و یک به یک می‌آیند جلو و جواب می‌دهند. آفت‌ها. درست زمانی که برای حقیقت دست به کار شده‌ام پیدایشان شده و می‌دانم زمانی که دست بکشم آن‌ها رفته‌اند. نمایش تمام می‌شود. اتاق تمام می‌شود. قطع می‌شود.