خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

می‌گوید بنویس‌و خودش را می‌کوبد به دیوار. سرسام می‌گیرم. دارم ترانه‌ای قدیمی را نجوا می‌کنم و چشمم همه‌جا کار می‌کند. ساده نیست خودت را از میان تمامی خطرات دنیای بیرون نجات بدهی. تا چشم کار می‌کند خون و کشتار. می‌گوید این‌ها را ننویس ‌به جایش بگو فیلم‌های سینمایی دارند همه‌چیز را می‌بلعند. که دست آخر این تیم سرخ‌پوش است که شکست خورده و جنون هم دیگر کارایی گذشته خود را ندارد. چند پیرهن دیگر که پاره کنم کنار می‌کشم. من هم جلوی دوربین می‌ایستم و با صدایی گرفته از گذشته‌ای که تبخال زده می‌گویم و بعد ماشه را می‌چکانم. خودش را به در و دیوار می‌کوبد و می‌گویم این جنون دیگر فایده‌ای ندارد. پنجره را بسته‌ام و شعری که روی سقف نوشته شده تلافی خیرگی‌های شبانه را سر من در می‌آورد. آن‌قدر می‌پیچد تا در نهایت دست بکشم. می‌گوید چیزی تازه بنویس و اشاره می‌کند به سرش که متلاشی شده و برای چند عدد قرص و یک عدد گلوله لحظه شماری می‌کند. دیگر چه‌طور می‌شود نجات پیدا کرد؟ دو عدد نردبان افتاده کنار اتاق. از یکی‌شان قارچی بیرون زده و از دیگری مدت‌هاست خبری ندارم. 

دیگر من هم کم کم دارم آرزو می کنم که هرگز باران را نبینم. مسئله ارتباطی  به خودِ باران ندارد. چیزی در من دارد عوض می شود. برای یک شمن توضیحش چندان سخت نیست. به پوستش نگاه می کنم. هزارتوهای پیچیده شده در هم و نوشته های رمزآلودی که بیشتر از هرچیزی من را به خود جلب می کنند. دست کم پنجاه روز است که درست نخوابیده ام. شب ها را در اتاقم و یا راه های فرعی ناشناخته در میان جنگل ها گذرانده ام. تصور می کنم شانس بیشتری برای زنده ماندن بدست آورده ام که هنوز نمی دانم با آن چه کنم. چه زنده ماندنی! هنوز سرما را به عنوان عاملی بیرونی چنان که باید درک نکرده ام. اما همانطور که گفته ام باران می تواند سرعت همه چیز را کمتر کند. و این برای من  شباهتی به پوسیدن می دهد. جان دادن در اتاق یا جنگلی مرطوب می تواند همه ی دستورالعمل های روحانی را به خطر بیاندازد. این شمن را وقتی پیدا کردم که داشتم با پنجه های دستم راهی را برای عبور باز می کردم. ابتدا پاهایش و سپس تمام تنش را لمس کردم.  تا آن لحظه مطمدن بودم که آرزو می کردم باران هیچ گاه بند نیاید. این می توانست کمک کند رنج کمتری بکشم. وقتی دراز می کشیدم یا با پنجه شروع به تراشیدن سطح خاک می کردم این باران بود که می توانست  مطبوع باشد. تصور اینکه آیا در آن زمان اشتباه می کردم یا نه تنها به حضور شمن بستگی داشت. او طاقباز خوابیده بود و در چهره اش تسلطی باورنکردنی یافت می شد. بدون کوچکترین رنجی در چشم هایش. جمجمه ای برجسته و جسمی که گویا کوچکترین بی نظمی در آن دیده نمی شد. بی عیب و بی نقص. با این حال من چه بودم؟ ترکیبی کج و کوله و درهم ریخته از چیزی که انتظار می رفت روی زمین جایی برای زنده ماندن پیدا کند. پس او بود که چیزها را تغییر داده بود. با کشف شدنش ( بیشتر او خودش را کشف کرده بود تا من  او را) تقریبا باران هم بند آمده بود. فطرت او می توانست من را دوباره بیدار کند و به من همه چیز را از نو بیاموزد. آرامشی که هیچ گاه انتظارش را نکشیدم حالا با وجود این نوشته ها حاصل شده بود. طولی نکشید که جسد را به اتاقم آوردم. با سرعتی مثال زدنی شستشویی درخور تدارک دیدم و بعد دیگر نگاهم را از صورتش پاک نکردم. بعد خواب. خواب پریدن از درختی که در کودکی همواره به بلندی اش فکر می کردم. چه پریدنی! پرواز بر فراز هزارتوها و کلمه ها. 

Time Has Told Me

من تا پذیرش مرگ قدم هایم را می شمارم. این گذشته ی من است. خودم را در میان مردمِ شهری رطوبت زده می بینم. در زمانی پیشبینی نشده کسی نام رشت را می آورد. می شنوم یخسازی. می شنوم ساغریسازان. می شنوم پیاده روی های شبانه و مست میکنم. تنم مور مور می زند از سرمای ماه دی. دوباره در من شبحی قدیمی جان تازه می گیرد. شبحی بیمار که از روی نوشته ها بلند بلند می خواند و چیزی را در من زنده می کند. بعد دستم را روی کاغذ به این طرف و آن طرف می کشم. واژه هایی یخزده را دنبال هم قطار می کنم. گفتم قطار و این گذشته ی من است که پیش می آید. مرور می کنم و اینجا ایستاده ایستاده ام. خیال می کنی آنهمه شعر چگونه در من جا باز کرده؟ من که هنوز سیراب از تابستان رشت نشده ام. بار دیگر از خوابی تلخ بیرون می پرم. نوچ شده ام. برایت از خواب ها می گویم و می گویی بلندتر. دوباره بلندتر می گویم توی این شهر همه چیز چندباره تکرار می شود. می گوید نفرین شاهی امانمان نمی دهد. بعد نام ها را تکرار می کند. می گوید این شهر بوی سوختگی می دهد. به دودکش کارخانه اشاره می کند و می بینم رویاهایی سوخته را دود می کند توی هوا. بسکه سنگین است هوا دارم عق می زنم. آنهایی که رفتند، آنها که مردند چیزی بیشتر از من نمی دانستند. می شناسمشان. می شود هزار سال. هزار سال است که دستمال می بندم به سرم که درد نمی کند. چشم بسته می روم که دوباره چیزی نبینم. شنیدنی ها اما راه خودشان را پیدا می کنند. فیروز ناجی می خواند توی سرم. آنکه خوش می داشت پیکر خیس و مرطوبم برایش جان بدهد. من برای مرگ که عقب عقب می آید می ایستم و سلام می دهم. دست تکان می دهم و تصدیق می کنم که اینها گذشته ی من است. من این را امضا می کنم. اینها گذشته ی من است و من برای خودم آینده ای را متصور نیستم. می بینی؟ دارم یخ می زنم و برای علفی که از یلدا برایمان مانده نماز می خوانم.