موج ها شکسته اند. رشت شکسته است. انزلی شکسته است. ساغریسازان شکسته است. افتاده ام توی شکستگی ها و تماشا می کنم. اولین پرنده ای که برسد من را هم خواهد شکست. خرده هایی که حالا تشخیص شان سخت تر هم شده. پرنده نک میزند و تام ویتس می خواند.
Blue skies
over my head
give me a reason to get out of bed
and blue skies shine on my face
give me another woman to take her place
دوباره نوشتن را به نقاشی ترجیح دادهام. انتخابی که منجر به شکافته شدن سری خواهد شد. سری که با اصابت سنگی مورد حمله قرار گرفته بود. چیزی که از آننخواهم گذشت. دوباره به نقاشی فکر میکنم. سرهایی سوخته. آیا سوختن یکجای تمام این بدنها تنها حقیقت ممکن بود؟ باید چیزهای دیگری را هم حساب میکردم. عشق به وطن. دلاوری. دفاع. اما آیا هیچکدام از این بدنها فرصتی کافی برای اندیشیدن به راهی جز سوختن دستهجمعی نداشتند؟ آنچه را که دیدهام بدون هیچ کم و کاستی در ذهنم نگه داشتهام. همهی آن سرها و بدنهای خشک شده و سوخته. اما حقیقت چه چیزی را از ما پنهان میکند؟ میتوانم بگویم من هنوز هم در وسوسهی آشوبی بی امان سر میکنم. اما از ظواهر فعلی ، هیچ. یکشنبه. به یکشنبه فکر میکنم و مینویسم. منچستر یونایتد. روزهای حقارت. همسایهی جنده و پول کباب. رفیق دوزاری و نان حلال. اینها را همینطور جمع کنی دوباره باید دور بریزی. البته که اینها هیچ ارزشی ندارند. پس بنویس چیزهای بی ارزش. راستش راحت نیستم توی موبایل بنویسم. اما خودش پیش میآید. حالا فرقی هم نمیکند. ماشین تحریر یا صفحهی لمسی. گفته بودم سرم که شکافته شد. بله هنوز به خاطر میآورم. خودم بودم. سنگ را محکم گرفته بودم و به هرسه نفر نگاه میکردم. خودم بودم هر سه نفر. بعد زدم. به یکی که خودم بود. شکافتم. بعد دنبالم افتادند. از پشت سر. که شکافته بودم. خودم. با سنگ
مطلبی دیگر را برای صبح روز جاری به فهرستِ رخدادها اضافه کردهام. "وازلین یا خوابها چگونه تعبیر میشوند؟" هنوز قطعیتی در رابطه با این مطلب به چشم نمیخورَد. تنها کلماتی تکراری و اصواتی ناشنیدنی. لب در مرکز و بقیه ترتیب شده در آرایشی نظامی. راس ساعت هفت بود یا هشت که مقدمهای بر آنچه خواهد گذشت تدارک دیدم. داستان از این قرار بود که آقای محمد جانباز فرزند عبدالصمد برای بار چهارم ازدواج خود را رسمی کرده و پس از نطق بیانیهای کوتاه، وصلت ذکر شده را وصلتی ایدهآل گرایانه و ابدی خطاب کرده و اظهار داشتند این همان تنظیم خانواده است که در گذشته همواره به نیکی یاد شده و تقدسی انکارناپذیر دارد. پس از بیانیه کیکها را تقسیم و یکی از افراد از پیش تعیین شده گلولهای را به رسم شادباش به آسمان شکلیک کرد. این آغاز داستانی جنجالی و شروعی برای تحرکات بعدی بود. عبدالصمد که نامش را همواره پنهان داشته، به سبب کوتاهی فرزند سومش حمید، درست هنگام قرائت خطابه مجلس را ترک کرد و در فرصتی کوتاه از تمام خدماتی که بنا بود به فرزندش محمد اعطا کند سر باز زده و با سرعتی مثال زدنی از دید خارج شد. حمید که چیزی را از دست رفته میدید سعی کرد آرامش دیگر افراد حاضر را حفظ کند اما گلولهی دوم درست زمانی که حمید دستش را به نشانهی تقصیر بالا گرفته بود به سینهاش اصابت کرد و در چشم به هم زدنی شورش بالا گرفت. شورش در کشتی یا چیزی مشابه آنچه قرار است لحاظ شود. "وازلین یا خوابها چگونه تعبیر میشوند؟" عنوان خطابهای بود که قرائت میشد. باقی مانده افراد در پایان مراسم طی گفتگویی به این نتیجه رسیدند که این نمیتوانست تعریفی درست از تقدس و ایدهآلگرایی باشد. آنها در ظهر روز جاری پلاکاردهایی را با مضمون انتقادی به دست گرفتند و در صحن علنی درخواست غرامت کردند و در غروب روز مذکور متفرق شدند. عبدالصمد جانباز پس از این حادثه، در تلویزیون رسمی حضور پیدا کرد و در مورد اشتباه مهلک فرزند سومش حمید نکاتی را متذکر شد و بیان کرد: هیچگاه حاضر نبودم کلمهای از نامم درز پیدا کند و این حادثه اندوه بسیاری در دل من ایجاد کرده. من را مرده فرض کنید. من را مرده فرض کنید.