چیزی شبیه به همسراییِ چند زن و مرد میانِ خش خش کِرَکِل و هوایی که از پنجره تو میریزد. موقعیتی جَز که از دستت نمیرود. دیگر چه؟ خوابم نمیبرد و با این حال به تجربهای تکرار نشدنیچنگ انداختهام. تماسی پوستی و حرارتی که دارد از دست میرود. او جوابنخواهد داد. این را واقفم. به پنجره نگاه میکنم. به سایهاش که روی دیوار افتاده و چیزی کم از پنجره ندارد. چیزی را تداعی نمیکند. به ناچار چشمهایم را میبندم. دوباره صداها و ذهنم که از اینها چیزی تازه ساخته. کار بهکجا خواهد کشید؟
پیش آمده بود که از من اسمی بخواهند یا اطلاعاتی که برایشان مفید باشد. هر تلفن یا اسم یا آدرسی می توانست ضمانتی برای بیرون آمدن ازمنجلابی باشد که برایم تدارک دیده بودند. به شرط اینکه خودم تمایلی برای این کار نشان بدهم. سر آخر تمام این ها بی فایده خواهد بود. آن ها به این نتیجه می رسند که چیزی در من اشتباه است. یا چیزهایی در حافظه ام گم شده و قابل ردیابی نیست. بعد از چند روز سر و کله شان پیدا می شود و کسی از روی کاغذ چیزهایی را برایم میخواند که کوچکترین اهمیتی برایم ندارد. بدون اینکه چیزی را به خاطر بسپارم تنها سری تکان می دهم و می دانم وقتش شده رهایم کنند. تا اینجا شده پانزده بار. بیشتر هم خواهد شد.
تا امروز سعی کردم چیزهایی را مخفی نگه دارم. رازها. شکی ندارم که رازها می توانند دردسر درست کنند. اما چطور می توانم آن ها رابازگو کنم در حالی که همواره سعی کرده ام با حضورشان دلیلی برای ادامه زندگی بسازم؟ دلایلی که تا به امروز کافی بوده و هنوز هم می تواند میلم را برای ادامه دادن بیشتر کند. مطمئنا زمان، همیشه با حقیقت صادق بوده. چیزی که من را برای بازگشت به گذشته متقاعد کرده. بازگشت به گذشته و دیدن اطراف. دیدن همه چیز برای پیدا کردن رازها. درست در آن زمان. درست همان رازها.
بگذار راحت بگویم چیزی برای از دست دادن ندارم. می توانم برای سال ها بخوابم وهیچ چیز تغییر نکند.
رنگ ها و نورها خودشان را نشان خواهند داد. بدون هیچ فکری پرده ها را خواهم کشید و منتظر خواهم ماند.
تاریکی باقی می ماند. حالا بهتر است. شاید بشود چیزی را پیدا کنم. فاصله گرفته ام.
چیز زیادی از زندگی به خاطر نمی آورم. صداها و حرکت. و بعد سکون. بعد حرکت می شوم و میخزم توی سکون. بعد صدا می شوم و میخزم توی سکوت.
بدن ها را به خاطر نمی آورم. جز کشاکشی. جز تنیدگی و خواهش و زجری مدام.
کسی را صدا می زنم و بدون آنکه جوابی دریافت کنم به کارم ادامه می دهم.
به خاطر می آورم تاکسی. به خاطر می آورم خورشید. به خاطر می آورم که نوشتن بلد بودم. بعد شروع می کنم به دویدن. دویدن در اتاق مستطیل یا مربع یا هرچه به خاطر آوردم.
به خاطر می آورم ادبیاتِ بد. غر می زنم و خودم را آرام می کنم. می گویم چیزی نیست و تمام خواهد شد. بعد کش و قوس و درد گردن.
موجی خودش را نزدیک می کند. می تواند موج هرچیزی باشد. تصور می کنم موج سرما و می لرزم. موج دریا و می رقصم. بیهوده. تمام بیهودگی ها را می آورم سر میز و به خاطر می آورم میز.
چرخشی ناگهانی و هِد می زنم. به یاد دوران کودکی. شیرجه می روم توی لیوان قهوه و سرک می کشم ببینم آن طرف دیوار چه خبر شده. زن همسایه را دید می زنم. به پاها نگاه می کنم.
تجسم می کنم لذت و چند جمله ی بلند و کوتاه می سازم. از همین ها. دلم را خنک می کنم با آب جوش. با آب کمر. بلند داد می زنم می گویم کسکش. همه را ناراحت می کنم و بیلاخ نشان می دهم. می گویم گور پدر همه تان.
می گویم من را سریع برساند. تاکسی. شست نشان می دهم و سوار نمی شوم. کش می آیم. می روم زیر دامن کسی قایم می شوم. به کلاه کسی اشاره می کنم و می گویم آیا این حق را ندارم که انتخاب کنم؟
آزادی های مدنی را می آورم جلوی رویم . می شمارم. مصرف می کنم. دراگ میخورم. اگر اشتباهی هم در کار باشد خب باشد. قرار شد راحت بگیرم. افسردگی ممنوع. زنا آزاد. رانندگی در حالتی لُخت. بچه ای را می گیرم لای پاهایم و رویش می نشینم تا جیغ بکشد. سروصدا راه می اندازم.
جزییات زیادی خواهد داشت. جزییات کمی خواهد داشت. چیزی نخواهد داشت. تاریکی. برایان فرِی می گذارم پلی شود. می گویم شاش دارم. بعد گه بالا می آورم. خستگی معنا ندارد. هرکاری می شود باید کرد.
دستور می دهم قاضی و دادستان بیایند از گه من بخورند. تشکیلاتی راه خواهم انداخت. پیتزا میخورم و سگ بازی در می آورم. واق واق میکنم. شب ها.روزها. نردبان می سازم و می روم بالای بالا داد می زنم. از پشت دیوار بکت میخوانم برای دیوار. دیوار می شوم.
ساعت را می پرسم و بدون اینکه جوابی دریافت کنم یا برای جواب بایستم ساعت را خرد میکنم توی کون کسی که ساعت بسته. می بندم به جد و آبادش. قانون وضع می کنم. چراغ ها باید خاموش باشند.
دهانم را باز می کنم و عر می کشم. خر می شوم. به خانواده ها اجازه می دهم توی همدیگر قاطی بشوند. کسی کسی را نشناسد. هر کسی دیگری را بشناسد باید دهانش را با دهانم عوض کند و بخواند اِسلِیو تو لاو. دونت تاچ دِ گراند.
زمین بی زمین. هوا بی هوا. خدا بی خدا. کیر توی همه چیز می کنم. کیر همه را می بُرم. می دهم کسی که خاموشی رارعایت نکرده بخورَد. شبی دو وعده. هربار بگوید استغفرالله. خفه بشود.
به خاطر می آورم مرگ. می میرم. به خاطر می آورم عشق می دَوَم. به خاطر می آورم لبخند گریه می کنم. خفه شو می گویم به خودم. عر می زنم. هزار باره خر می شوم. فوتون می شوم و به خاطر می آورم حرکت. جنون. به خاطر نمی آورم. به خاطر می آورم. به خاطر نمی آورم. چه؟ چه چیزی را باید به خاطر بیاورم؟ پیزی نمانده. دست می کشم روی تنم. چیزی نمانده. برای آخرین بار رازی را بر ملا می کنم.
میخوابم.