خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

دارم به داستانی تازه فکر می‌کنم. تازه شروع کرد‌ه‌ام تصمیم گرفتن برای داستانی که همین حالا قرار است توی سرم شکل بگیرد. ترتیبی داده‌ام چند اسب را بیاورند تا از میان آ‌ن‌ها، آن سفید دل‌خواهم را انتخاب کنم و روی دیواری سیاه، طوری قرار بدهم انگار در فاصله‌ای دو متری از دیوار ایستاده و خیره نگاهم می‌کند. چیزی در گلویم احساس می‌کنم و دقیق‌تر که می‌شوم به خاطر می‌آورم دیشب در خواب متوجه ورود حشره‌ای به دهانم شدم. تشخیص اینکه در آن لحظه هوشیاری لازم برای تایید این اتفاق را داشته‌ام یا نه، محال است. با این حساب از این لحظه باید انتظار هر اتفاق عجیبی را بکشم. دوباره به اسب نگاه می‌کنم. بی آنکه از‌دستور سرپیچی کرده باشد، سر جایش ایستاده و از همان فاصله حضورش را در تاریکی ثابت کرده. دارم دچار حالت "به‌خاطرآوردن" می‌شوم. این صدایی که از دهانم درآمده؟ به نظر آشنا می‌آید.  من این‌ها را قبلا دیده بودم؟ حتی می‌توانم حدس بزنم که بعد قرار است درِ توالت را باز کنم و سر از راهروی باریک رستوران دربیاورم و دوباره برگردم تا چیزی را که فراموش کرده‌ام بردارم. پس این کار را همین حالا انجام می‌دهم. در آینه به خودم که لاغر و خسته بنظر می‌رسد نگاه می‌کنم. هنوز ردی‌ از حشره در خود نمی‌بینم. بیشتر از هر چیز تصور می‌کنم دارد از چشم‌هایم تغذیه می‌کند. و بعد درست در همان لحظه زیر پوستم چیزی حرکت می‌کند که تا پیدایش کنم دوباره جایش را عوض می‌کند. باید خارج شوم و خودم را به خیابان بعدی برسانم.  اطرافم را بررسی می‌کنم و با یک حرکت از توالت خارج می‌شوم. چنین عملی را تا به‌حال با این کیفیت انجام نداده بودم. دست و پا درست در زیباترین حالت ممکن. اسب می‌تواند شاهد خوبی باشد. رفیق دوران کودکی! از نوشتن این چیزها هیچ‌وقت لذت نبردم. هنوز نتوانسته چیزی به‌من اضافه کند. چگونه ممکن است کلمات چیزی را به تو اضافه کنند در حالی‌که تصور می‌کنی چیزی تا فاسد شدن باقی نمانده؟! دلم را خوش کرده‌ام به این اسب سفید که حتی دیدنش میان تاریکی غیرممکن است. رفیق دوران کودکی! خنده‌دار است. باور نمی‌کنم. دیگر این حرف‌ها را باور نمی‌کنم. داستانی که ارزش گفتن داشته باشد هیچ‌گاه شروع نمی‌شود. فقط به‌ پایان می‌رسد.

می‌توانم ببینم‌اش. وقتی پرده کنار رفته، وقتی خبری از خواب نیست. به خودم می‌گویم همین یک‌بار را تحمل کن. و درست زمانی که دست از احساساتِ مُرده‌ام بر می‌دارم دوباره پیدایش می‌شود. به این‌ها عادت کرده‌ام. به این‌که به محض بسته شدن چشم‌ها دوباره ببینم‌اش. دراز کشیده یا ایستاده. پاهایم‌درد می‌کنند. بیشتر پای چپ و البته دردی متفاوت. سفتی عضلات و کشیدگی ران‌ها. آن‌قدر که مجبورم می‌کنند هنگام قدم زدن یکی از پاهایم را روی زمین بکشم. اما ترسی نیست. هنوز پیر نشده‌ام یا دست‌کم آن‌قدر پیر نشده‌ام که از این چیزها بترسم. هنوز هم می‌توانم ساعت‌ها روزها و ماه‌ها محبوس و زندانی بودن را تحمل کنم. چند روزی هست که آزاد شده‌ام. دست‌کم از این‌دست آزادی. آزادی برای مصرف مخدرها و محرک‌ها. تمام پولم را تصاحب کردند. با این‌حال نتوانسته‌اند اراده‌ام را تصاحب کنند. خواستم چیزهایی را بنویسم. هر روز چیزی برای نوشتن بود. از دلتنگی‌ها و فکرهای احساسی تا بدن‌هایی متلاشی که در هم می‌پیچیدند، درد می‌کشیدند و ترک می‌کردند. زجری که تمامی نداشت. دستِ آخر پرده که کنار رفت دیدم‌اش. هنوز مطمئن نیستم آیا او هم من را دیده است؟! تکانی به پاهایم می‌دهم تا از وجودشان مطمئن شوم. هنوز هستند. رازی را که مدت‌ها  با خودم حمل می‌کردم حالا بازگو می‌کنم. آرزو می‌کردم مُرده بودم. قبل از اینکه برای خودم تصمیمی گرفته باشم. قبل از اینکه بتوانم چیزی را از چیزی تفکیک کنم. قبل از اینکه تمام ذهنم را از راز‌ها و احساسات پر کنم. تا این‌جا همواره از‌خودم‌متنفر بوده‌ام و از‌اینکه دارم فاسد می‌شوم رضایت کامل دارم. من آزادی‌ام را مدت‌ها خرج می‌کردم و آزادی‌ام جایش را به مخدرها و محرک‌ها می‌داد. تا بتوانم تفکیک‌کنم. تا وقتی خبری از خواب نیست بتوانم ببینم‌اش. اما آیا او هم من را می‌بیند؟ شاید آزادی‌اش را دودستی چسبیده که اعتنا نمی‌کند. توی تاریکی دست می‌کشم روی پای چپم و احساس می‌کنم موجودی مُرده را لمس می‌کنم. و بعد چشم‌هایم را می‌بندم و او نشسته. می‌گوید توی تاریکی رفته‌ای چه کار؟! دست می‌کشد روی پای راستم و از ترس‌هایش می‌گوید. بعد خوابش می‌برد. خوابی بلند. به خودم می‌گویم همین یک‌بار را تحمل کن. 

دست نگه دار. حالا وقت این چیزها نیست. آنچه باید نوشته شود گزارشی است از مرگ خودت. همه را بی رو در بایستی می نویسی و همه چیز را حتی حافظه ی رقت بارت را هم در تمامی صفحه ها پانویس می کنی. تصور اینکه چیزی را از قلم بیاندازی حالم را بهم می زند. بنویس رویای یک مرد پلیس. بنویس دلم برای همه می سوزد. که شِت کلمه ای همیشگی است. فرصتی برای روی زمین بودن. زمان. بنویس زمان و تعریف کن دقیقا کدام حالت زمانی را در نظر داری؟ بنویس حجم. تعریف کن حجم. برای داشتن روزی خوب دست کم به چند پارامتر اساسی نیازمندید؟ از این جور چیزها را هم بنویس و بگو کسکلک. آن لبخند احمق مآبانه را هم بنویس که هربار میزنی. این ها فقط زنده ی تو را تحریک می کند. تو باید برای مرگ هم بنویسی. و چقدر وقت برای همه ی این ها کم است. ساعت دارد دور خودش میگردد و هر لحظه به تو نزدیک تر می شود. هیچوقت دوست نخواهی داشت دو ذره ی متحرک بهم  برخورد کنند. وقت درس دادن ها و درس گرفتن ها هم تمام شده. بنویس آرزو کرده بود تو را در چهل سالگی پخته تر ببیند. و تو داشتی لبخند احمق مآبانه ات را تحویل می دادی. آن هم بود که آن روز هیچ کدام از پارامترهای اساسی عمل نکرده بودند. حالا چه؟ حالا که تند تند این ها را می نویسی که مبادا از دستت  در رفته باشند. داری برای نوشتن گزارش مرگ خودت گرم می کنی. می بینی؟ حتی من هم دارم از همین لبخندها تحویلت می دهم. این ها همه  مربوط به زمان است. 

((برای کشیدن سیگار وقتت را به من بده.)) 

برای کشیدن زمان. بگذار دست بگردد. بنویس که باید دست بگردد. و این را با هم تفاهم کنید.