خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

بدم آمده از اینکه هربار دهانی بزرگ در من باز‌می‌شود و کلمات را می‌بلعد. کلمات حقیقی. و بعد فساد از راه می‌رسد. تباهی. دستش را می‌گذارد روی پیچِ decay و می‌چرخانَد. دست‌کم چیزهایی که بلعیده تو را بزرگ‌تر می‌کند و آن‌هنگام که تلاشش را از سر می‌گیرد خودم را در موقعیتی ضعیف‌تر و شکست خورده تصور می‌کنم. حالا دیگر این دهان را با شما هم به اشتراک گذاشته‌ام. شما که کلمات را درون سر من تایپ می‌کنید و هدف‌تان این است تا بلعیده شوید. تا؟! چرا تا؟ چون که نه؟! دوبار که نه؟! زبانم گرفته و تپق می‌زند. وقتی داشتم می‌خواندم فهمیدم تپق می‌زنم. وقتی می‌خواندم خودم را در معرض موقعیت ضعیف‌تر قرار می‌دادم. و بعد خرده می‌گرفتم به خودم. به تلاش بیش از‌حدم برای کنترل درد. برای سعی در کنار گذاشتن همه‌ی چیزی که باید اتفاق می‌افتاد. بدون قرار ملاقات و دیداری تازه. مگر حتما باید عاشق‌ش باشی؟ مگر راه دیگری؟! با این وجود این فصل سال این حرف‌ها را نمی‌شناسد. کلنجار می‌رود که همین روزها تولدش است. و او قرار نیست عشق مردی چون تو را فراموش کند. تایپ می‌کنید. شما این‌ها را در سر من تایپ می‌کنید و می‌گویید او مرا در رنجی مغرور وداع گفت. اما نگفت. هیچ وداعی نبود. نه خبری از بوسه و نه آغوشی و حتی حرفی هم نبود. هیچ صدایی. اصلا می‌خواهید بدانید کلمه‌ی آخری که گفت چه بود؟ این را هربار توی سر من تایپ کردید. دست‌کم بزگ‌تر می‌شود و بعد همه‌ی کلمات را می‌بلعد. خودش دهان بزرگ‌تری می‌شود. این دهان من است. و روزی همه چیز را خواهد بلعید. همه‌ی کلمات را و شما که با دست‌تان این‌ها را توی سر من می‌کوبیدید. تایپ می‌کردید. 

کارناوال

جایی که کار می‌کردم. بگذار این‌بار را طوری دیگر ببینیم. همه‌ی ماجرا از این‌جا شروع شد. همه آن شب را به‌خاطر داریم. در همان وقت مناسب. حالا که نشسته‌ام و فکر می‌کنم می‌بینم شاید می‌توانست این‌ها تنها یک خواب بوده باشد. خوابی گرم! ترسی ندارم بگویم دلم را برای همیشه در تمامی نقاطی که حضور داشته‌ایم جا گذاشته‌ام. خوابی گرم! این را دیگر چطور فراموش کنم؟!

جدای این‌ها کافه می‌توانست ضرورتی تازه پیدا کند. اگر و فقط اگر کمی برای ریختن تاس پا‌به‌پا نمی‌کردم. حالا که چشم‌هایم را محکم‌تر می‌مالم متوجه می‌شوم که تاری دیدم در این لحظه می‌تواند در خاطرم بماند. این خودکار سبز رنگ و لب‌های سرخ آتنا. سیاوش هم می‌توانست چیزی بهتر را از خود ارائه بدهد. آن شوک لحظه‌ی ابتدایی ورودم. این را در همه دیدم. بعد که گذشت پابرجا نبود. آتنا اما بود. هنوز. 

او که گیتار می‌زند لابد چیز تازه‌ای یافته. از گذشته‌اش. بعد Here it is. بعد. بعد چه؟!

چرا مدام به این فکر می‌کنم که این یادداشت را باید همین‌جا رها کنم؟! یا این‌که آیا بهتر است این را به کسی ببخشم؟! این‌ها از کجای سرم می‌آیند. اگر عماد بود هنوز آن‌قدر‌ها که باید راحت نبودم. بهتر می‌بود چند دقیقه‌ای را تنها بمانم. این موزیک‌ها هم یک‌در‌میان چیزهای خوبی از آب در می‌آیند. قهوه‌ام را شارژ کردم. رضا از این کار خوشش می‌آید. اما خودش نبود. کجا رفت رضا؟! آتنا بود. باز هم او. همه‌جا هست. زیادی از او تعریف می‌کنم. اما فکر می‌کنم شایستگی او بیشتر از این‌هاست. همین حالا رد شد. پشت سرش صدای ترومپت. دارم صداها را ضبط می‌کنم. گمانم بتوانم بعدها چیزی روی آن پیاده کنم. با همین چیزها راضی می‌شوم. با همین اتفاقات. خب دیگر چه؟! چیزهای دیگری را که باید بنویسم چه‌کار کنم؟ حافظه‌ام تعریفی ندارد. همین حالا که سیاوش لیوان را روی میز گذاشت نظرم جلب شد. به همان میز. قبلا هم شده بود. میزی که باراول آن‌جا نشستیم. یا که نه؟! بار اول کجا نشستیم؟! 

حالا او هم آمده نشسته. هم‌دیگر را قبلا هم دیده بودیم. با آرسام. آشنایی این‌دو باهم موقعیت خاص خودش را دارد. قبلا هم دیده بودم. آمده نشسته روبه‌رو. موقعیت موبایل به دست و بازی. صدای تاس. تخته. اگر فقط اگر کمی زودتر تاس ریخته بودم. آتنا دوباره رد شد. پشت سرش صدای ترومپت. این دیگر خیلی عجیب است! نمی‌شود دقیقا هربار که از کنارم می‌گذرد موزیک قبلی تمام و موزیک تازه‌ای با ترومپت شروع بشود. آه! 

به به! چه شاپوری نابی! چه صدای خوبی. این را آرسام گفته بود. قبلا. به شاپوری که روبه‌رو نشسته. که قبلا یادم نیست در حال خوردن شاپوری دیده باشم‌اش. این کوکی‌ها و بربری‌ها. یه لقمه بردار! به آرسام گفت. می‌دانستم کمی عجیب است! رابطه‌شان. این‌که چرا باید به آرسام می‌گفت یه لقمه بردار! ربطی هم ندارد. به این‌که چه‌قدر حواسم جمع باشد. یا وقتِ شلوغیْ پر استرس نباشم. گفت دست‌پختت یا دست‌پخت شما خوب بود و ربطی هم ندارد. خوب بود! نیست حالا. 

فلسفه سیاسی غرب اسلام! این را همین حالا شنیدم. این جمله از کیست؟ زنگ زد به آرسام و گفت من زیاد غذا می‌خورم. نان خواست. عجیب! سیگارش بهمن است. بهمن بلو! چه‌قدر هم خوشگل. فکر می‌کرد وقتی پول هست چرا بهمن؟! بهمن بلو برای آخر ماه. علامه، بهشتی، خوارزمی. یکی از این‌ها قبول می‌شه. الان گفت. میز روبه‌رو. سر کچل و ریش بلند. کنار پنجره. شاید همان‌جا بود. وقتی برای اولین بار. می‌شد تصور کرد همان‌جا روبه‌روی هم نشسته‌ایم و داریم تمام مدت به هم نگاه می‌کنیم. بعد عماد. بعد زهرا. بعد روزهای گرم. خواب‌های گرم. این‌ها را نمی‌شود از یاد برد. هرچه‌ هم که داد زده باشی. هرچه هم که...

این چند خط هم برای جَز. چیزی که من را به این‌جا وصل می‌کند. همین امروز در اتاق وقتی جز پخش کردم ذهنم به پشت بار رفت. ساعات شلوغی. نگاه خیره به دیوار. تاری چشم‌ها. خوابی گرم. خوابی گرم. این‌ها را به عماد نگفته‌ام. اما روح او را تصدیق می‌کنم. او در راه است و جز برای او چیزی می‌نوازد.


مثلا همین نور زرد و نارنجی. می‌توانم بگویم هیچ‌گاه درست ندیدمش. می‌توانستم برایش جای بهتری در نظر بگیرم. یکشنبه‌ چطور نوشته می‌شد؟ درست خط دوم کتاب جایی میان کلمه‌ها پیدایش کردم. حرفی از دلتنگی و احساسات مرده و زنده نشد. فقط همین که دیگر حتی فکرش را هم نمی‌کنم. چیزی در من تعریفش را از او از دست داده. سعی می‌کند بخوابد. طوری که پوستش هیچ گرمایی را از من دریافت نکند. یکشنبه‌ها این‌طور نوشته می‌شوند. بعد ورق زدن و باقی کلمات. پدرم اگر نمی‌مرد شاید هنوز می‌توانست چیزی را به خاطرم بیاورد. حالا که زنده‌ است حرف‌هایش را توی دلش می‌گوید. چیزی در او تعریفش را از من از دست داده. آیا من تنها نجات‌یافته بودم؟ از چه؟ آیا می‌توانست نامش نجات یافتن باشد؟ حتی دیگر فکرش را هم نمی‌کنم که ممکن است تاثیر داروها باشد یا شیشه. دور می‌زنم. انگار عادت کرده‌ام دور بزنم. برگردم. چیزهای بجا مانده را دوباره بررسی کنم و باز دور بزنم. حرف‌هایم را توی دلم نگویم. داد بزنم. قبل از مردن. حالا که زنده‌ام می‌توانم بگویم هیچ‌گاه درست ندیدمش. پدرم را حالا دوباره بررسی می‌کنم. خط دوم کتاب، درست جایی که علامت زده‌ام. نزده‌ام. وقتی بمیرم فقط به نورها فکر میکنم. و اینکه چقدر دست‌کم گرفتم‌شان. شاید باید دور می‌زدم. بعد از مردن حرفی از دلتنگی و احساسات مرده و زنده نشد.