بعد زندگیام کند شد. مثل صحنه-آهسته. عقب افتادم. پشت همهچیز. امروز فردای دیروز خودش. فردا برایم امروزِ دیروزی هست که رفت. کند شدم. افتادم. پشت همهچیز. پر از نامههای مانده. از این جملهها که حالا قسمتی از خودم را برای تو میگذارم. تکهای از من روی ساعت چسبیده به سه. مثل همان وقتی که خیره شده بودم به چشمهاش. تاریک بود. فردا بود. دیروزِ فردا افتادم. پشت نامهها. نامههایی بدون عنوان بدون کلمه. دستهاش روی صورتش بود. رفته بودم توی خودم. توی خودش بودم. قسمتی از خودم بودم. سکوت بود. روز پنجشنبه. صدای ویولن در کافه. با هم بودیم. جدا بودیم. صورتش پایین بود. از خواب پریدم. داشتم فکر میکردم فقط. سیاهی در چشمم. ترک خورده بود. روحم. قسمتی از اون بود. افتاد. دستهام روی صورتمبود.
سرم را چرخاندم. مثل ساعت. جلوی ساعت ایستاده بودم. گیج رفت. سرم رفت روی سه. تاریک شد. چند سال هم که بگذرد ساعت همین سه میمانَد. سه و چهل و دو دقیقه. سه و سی و هفت دقیقه. سه و چهارده دقیقه. سه و خون. سه و گیجگاه و سری که نمیخواستم سر من باشد. داشتم برمیگشتم به سالهای تنهایی و غرور. شکنندگی و سرشکستگی.
سرم را به دیوار میچسبانم تا خنک شود. دیگ بخار شدهام. میسوزم. تلفن را برمیدارم میگوید فردا سرت شکست. پس فردا خودت را به دیوانگی زدهای. دیروز تو را ترک خواهد کرد. باید چیزی را میفهمیدم که نه؟ دوباره به چشمها اشاره میکند که خیس شدهاند. دوباره ترک شدهام. چیزی تازهتر میخواهد. میگویم بنویس. مینویسد. لای دفترش. که آذر اما دامنی زرد داشت. مینویسم برای زمستان کاغذها را بیرون آوردهام. آتش بازی در اتاق. کاغذ ها و نخها و چوبها و پارچهها و خودم را انداختهام وسط اتاق. چه اتاقی بود! خاطراتش را هم جمع کردهام توی خودم. همه باهم سوختیم. میگوید سال بعد سوختی. پارسال خواهی مرد. برای زمستان گرم میمانیم. من و او و زمان. مینویسم که فراموش نکنم. که به خاطر سپرده باشم.