خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

داری به چی فکر کنی؟ به این موزیکه؟ آره. خیلی عجیبه. اینکه چطور به ذهنش رسیده. کی؟ کدومشون به ذهنش رسیده؟ صداها. مگه می‌شه؟ اغلب فکر میکنم فلج شده‌ام. چرا نوشتم شده‌ام؟ این‌طور حرف زدن چه فرقی می‌کند با این‌طور حرف زدن. حرف‌زدن چه فرقی با حرف زدن دارد؟ « فرق داره فرق داره».  چی؟ صداها دوباره تعیین کننده‌ن. داره به گوشم می‌رسه. همزمان هم می‌تونه مراسم عزاداری امام حسین باشه هم می‌تونه یه پُست دارک جز متال باشه. بورن یا بورهن؟ آلمانی بلد باشی گیر نمی‌کنی. این روزا ملت می‌رن آلمانی یاد بگیرن. می‌رن که یاد گرفته باشن. که یه چیزی بدونن. به درد می‌خوره. شرط می‌بندم به درد یکی‌شون خیلی می

خوره. الان اگه وسط خیابون بگی نیچه صدنفر سر بر می گر. کی چه؟ گیر نمی‌کنی. مثلا توی نوشتن گیر نمی‌کنی. توی صف گیر نمیکنی. ماشینت گیر نمی‌کنه. چرخت می‌چرخه. گرد می‌شی. می‌چرخی. شرط می‌بندم بچه‌ اولت یه ماشینه، از اون خوباش. قرمزه رنگش. یه عقابم در کونش. صدا نمی‌ده. نمی‌گوزه. فکر نمیکنه الان سال چنده فقط میزنه تو گوشش جوری که صداش در بیاد. مثل یه های‌هت. یه های‌هت که توی کل کار فقط یه بار صداش بیاد. یه تعلیق. یه دلهره. دلشوره. یه چیزی از این جنس احساسات. آره. دارم می‌شناسمشون. خوبم می‌شناسمشون. شبیه یه کلاغن. بورن؟ بورهن؟ چیه اسمش بالاخره؟ یکی هست که اسمش ارشک نژاده یا ارشک یا چی! معلم زبان آلمانیه. گی هستن. خیلی پول داره. پول‌داره. ماشین و دم و دستگاه. موهاش بلنده و چهره‌ش یه خرده عبوس می‌زنه. شبیه آلمانیا. نه خیلی ولی بهش میخوره معلم آلمانی باشه. تو کافه میاد. شهریه‌ش ماهی چهل تومنه. خوبه میگن. میرن خیلیا. میخوان باهاش ادامه بدن. حتما چیزی هست دیگه. دو تا برج بلند هی ساعتشون میزنه. تو سرما انگار هیچی نمی‌شنوی. دقت می‌کنی. خودشه. صداها. بورن. بوهرن. بورهن. یه دسته دیوونه. می‌شناسمشون. خوبم می‌شناسمشون.

شرط می‌بندم چیزی را فراموش کرده‌ام. درست پسِ سرم صدای دینگ شنیدم. مثل صدای زنگ کافه. دینگ خودش را دارد. وقتی می‌زند چیزی شبیه به سیک- تیر می‌گوید. شبیه همین است. مثل زنگ دوچرخه پدرم. راستش یک‌بار نفهمیدم چطور شد که گمش کردم. موقع ظهر بود. شاید مدرسه بود پدرم. با عمو مهدی بودم. رفته بودیم گشتی بزنیم. خیابان کوچکسرا بود گمانم. چند دوری زده بودیم حتما و موقع رسیدن متوجه شدیم زنگ دوچرخه نیست. مال او بود. مال من گم شده بود. گفت تا پیدا نکردم برنگردم. افتاده بودم دنبالش. تمام کوچه تا کوچه‌ی بعدی و خیابان اصلی هم رفتم. چیزی نبود. هنوز دور نشده بودم. همین‌طور چشم به آسفالت بودم وسط گرما. پیداش شد. زنگ نه. پیرمرده. آرام قدم می‌زدیم. هردو. لاغر بود. بلند. قوز. ته ریش. کت و شلوار رنگ رفته. از همه‌چیز مطمئن نیستم. اما مطئنم. دنبال پلاک ۲۶ می‌گشتیم. هردو. خودش خواسته بود. درخواست کمک. گفت به من کمک میکند پیدایش کنیم. زنگ دوچرخه. من دنبال پلاک ۲۶ و او دنبال زنگ دوچرخه. تا کجا؟ خاطرم نیست. گرمابه بود. سلام کرد و تو رفتیم. لخت شدیم. پرسیدم این کیسه؟ گفت پوله. راست می‌گفت. پر از ده ریالی بود. نقره‌ای. جیگری بود کیف. یه بند داشت. وقتی می‌کشیدی جمع می‌شد‌. گفت بیا دوش بگیریم. گرفتیم. داد دستم. کیرش. گفت بلدی؟ گفتم آره. خودشو ولو کرد. اول آب دهنش. بعد صدا. نفس‌ها شمرده. خیسی کاشی‌ها. آبش اومده بود. وقتی بلند شد دیدمش. از کیرش آب میومد. هنوز ندیده بودم آب کسی بیاد. بچه بودم هنوز. همون‌قدر که بتونم با دوچرخه پدرم یه دور بزنم. سر ظهر. حمام که تموم شد خواست از ‌پول بردارم. برنداشتم. برگشتیم. سه‌راه بسیج بود که دیدمش. سه راه بسیج هم جدا شدیم. بدون زنگ دوچرخه و پلاک ۲۶. نزدیک غروب بود و تصویر میکی‌ ماوس روی دیوار یعنی می‌تونم برگردم. وقتی برگشتم عمو مهدی در را باز نمی‌کرد. می‌گفت هروقت زنگ را پیدا کردم. 

دارم نگاه می‌کنم به موزائیک‌ها و توی سَرَم هزارتا فکر مثل فرفره می‌چرخه. مثل اینکه صندلی از عقب می‌افته. یه افتادن که کش می‌یاد. مثل ایستادن زمان. نئشه کردم. با چی؟! هی به ذهنم می‌یاد. اون سُرنگه. توش سیاه بود. نه سبز بود. یه سبز تاریک. شاید روغن بود. گرم‌ش کردم و زدم به رگ. سُر می‌خوره توی سُرنگ. بعد توی رگ. سبز می‌شه خون. مثل رنگ این موزائیک. یکی در میون سبز و قرمز. دارم نگاه می‌کنم. توی سرم‌ هزارتا موزائیک مثل فرفره می‌چرخه. زمان از عقب می‌افته. سُرنگه سُر می‌خوره. سیاهی مثل فرفره توی سرم نگاه می‌کنه. بعد اینکه ماجرای عشقی تموم بشه نئشه می‌کنم. هزار روز. هرشب. هرشب مثل فرفره. هر روز مثل موزائیک‌. خودش اینجا نشسته. ماجرای عشقی! توی سرم اومده همین حالا ببوسمش. سُر بخوره لبم روی لبش. دستم مثل فرفره روی تنش بچرخه. از عقب بیافتیم. هر روز. هر شب. بدون اینکه حرف بزنیم. کش بیاد. حرف نزدن بچرخه. مثل ایستادن زمان. بچرخه زمان مثل فرفره. اما ایستادم. نه نشسته‌م. یه نشستن که کش می‌یاد. بدون حرف. هزارتا فکر توی سُرنگ می‌چرخه. توش از عقب می‌افتم. می‌ترکه مغزم. روی موزائیک. یکی در میون قرمز و سبز. سبز تاریک. مثل ماجرای عشقی!