زمان برای کلمات متوقف نمیشود. تنها اشارهای دارد به آنچه گذشت و میگذرد. من خیز برداشتهام تا برای باران بنویسم. چه بارانی! بی هیچ کلمهای. بی هیچ مقاومتی انسانی. حالا دیگر چندپاره شدهام. یاد او و او و او و او گرفتاری کوچکی برای من دست و پا کرده. عبور خواهم کرد. به حال خودش رها شده و احساس شکوفایی میکند. او که تردستیِ آخرش را به رُخ میکشید. و او که روح شدهبود و پرسه میزد. باید به خاطر بیاوریشان. چشمهایم را میبندم و تکتکشان را روبرویم ردیف میکنم. و از هر که میگذرم صدایی نامفهوم میشنوم و هرچه دقیقتر میشوم باقی کلمات از ذهنم بیرون میروند. دستهایم کجا غیبشان زده؟ آه. در حال نوشتن. نامش را فراموش کردهام. اما میدانم رنجی که میبرم دیگر به اشیا خانه هم نفوذ کرده. ترتیبی نیست. شاید بیماریِ جدیدی باشد. نمیدانم. هرچه میدانستم گفتهام. لابلای سکوتهایی که کردهام. وقت آن رسیده برای مردن خودم را آماده کنم. مردن! شاید نامش را درست به خاطر نیاورم. این کلمات! درست زمانی که چیزی از آن مینویسی در سرت چیزی جابجا میشود. صدایی کوتاه و بعد که دقیق میشوی ناپدید میشود. دیگر اینها را خوب میشناسم. باران. چه بارانی! بدون کلمات و تردستیشان.
داشتم همین طور دنبال موبی دیک می گشتم. آسمان کبود و سبزی برگ ها چیزی به خیابان اضافه می کرد. تصوری از کوهی سفید. درست روی بلندترین موج. این ها را مرور می کردم و می گشتم. قفسه ای به قفسه ای؛ آمریکا، انگلیس، ایرلند، جویس. نه. و بعد آن طرفی ها. افغانستان. کردستان. باید یک جایی وسط این ها می بود. بود. نمی دیدم. کوه سفید. موبی دیک. کاپتان. نبود. من بودم. موبی دیک بودم. کاپتان بودم. توی بازار نبودم. کشتی بودم. نیزه بودم. همین طور می گشتم بین این ها و گم می شدم. جایی بیرون قفسه ها پرسیدم موبی دیک؟! ملویل! رفت درست همان جا که ایستاده بودم. بیرون کشید. انگار نباید برداشته می شد. ساعت ها طول کشید تا بیرون آمدنش تمام شود. نشد. سنگین. دوباره سنگینی آسمان و باقی راه.
دوباره پنجره ها را بسته ام. چیزهایی همواره تاریخ را پُر می کنند. چیزهای مربوط به خودم هم هست. امضا شده و مرتب. امضایم را خیلی دوست ندارم. از زمانی که ظرحش را برای اولین بار پسندیدم تاریخی به یاد ندارم. می شد مثلا پانزده سالم باشد یا بیشتر. وقتی انجامش دادم کامل نبود. مدت ها طول کشید تا در نهایت چیزی نزدیک به خواسته ام اتفاق بیافتد. حالا اما احساس می کنم درایتی که لابد به خرج می دادم اندک بود.
مدتی را در همین وضعیت به سر خواهم برد. همین طور بی اشتهایی برای تجربه ای تازه. اخیرا تجربه هایی را حمل می کرده ام که دارند صدمه هایی وارد می کنند. تصور می کنم هنوز هم درایت کافی برای انتخاب چیزها ندارم. هنوز می توانند به ضررم تمام شوند. افسوس خوردن و پذیرفتن. بعد دری تازه باز خواهد شد. دری که قطعا تو انتخابش خواهی کرد.
او شاید تصور میکند خوابیدنش با من باید ردی از عشق در وجودش داشته باشد. این روزها بیشتر می شنوم که بگوید دوست دارد وقتی با من میخوابد تمام وجودش سرشر از این خواسته باشد. و زمانی را هم برای رسیدن به دریافتش طلب کرده. هنوز مشخص نیست. و گویا هربار مانعی تازه این پیشرفت را به تعویق می اندازد. نمی دانم تنها در مورد من چنین است؟ آیا کسانی را که در گذشته در آغوش می پذیرفته تا همین اندازه در وجودش سرشار می شدند؟ هنوز چیزی نمی دانم. حتی جرات پرداختن به آن را هم از دست داده ام. این روزها کوچک ترین اتفاق و یا سوتفاهمی می تواند جلوی تمامی پیشرفت ها را بگیرد. می دانی در روز فکر کردن به تمامی این چیزها چه قدر ذهنت را از کنترل خارج می کند؟ آه. باید پنجره را حتما باز می کردم.
چیزهایی هم هستند که درواقع نیستند.این طور بگویم که تنها تصور و خیالی ، که برای به واقعیت پیوستن ش همواره تلاش هایی شده و می شود. با این تعریف نمی توانم از وجود چیزی شبیه به این آگاه باشم اما پذیرفته ام که امکان وقوعش هست. پس واقع شده. همواره ترسی را می آفریند و سعی می کند چیزی را از حریم شخصی ات قرض بگیرد. در شب این ها فعال می شوند.
پنجره را می بندم. حالا بنظر می رسد شباهت زیادی به این سریال ها پیدا کرده ام. خرده روایت هایی خاکستری که هربار می تواند نقشی پررنگ بگیرد. اما سریال ها اغلب حوصله ات را سر می برند. آن قدر با همه چیز بازی می کنند تا در نهایت معنی همه چیز را تغییر بدهند. همچین تعریفی پیدا کرده ام. هر شب به همین ها فکر میکنم. و چیزی که در سرم می گذرد تنها خیالی از چیزی است که روزی در خیالم بدنبالش بوده ام.