فکر میکردم دیگر تمام شده اند. تمامی اتفاقات را چندباره مرور کردن و نتیجه گرفتن. این ها دست آخر می توانند تلاش هایم را ثابت کنند. پا پس نخواهم کشید. رنج هایی همواره با من خواهند بود. این اواخر چه چیزها که پیش نیامدند. حالا دیگر برگشته ام به سرزمین عشق ها و ناکامی ها. اشک ها و لبخندها. هم شوری هست و هم نیست. برای چیزهایی مدام می دوم و روز بعد بی حرکت به مسیری که آمده ام خیره می شوم. در مجموع اما غمگینم. چیزی را از دست رفته می بینم. بی شک ارتباطی با احساساتم دارد. خوابی سنگین. این انتظاراتم را برآورده می کند. کمک می کند توانم را جمع کنم و سپس در مواقع ضروری به کار برم. باران ادامه خواهد داشت و خرمگسی که به من ملحق شده مدام از سفرهایش می گوید. رنجی در راه است. رنجی باشکوه.
در او پر بودند نقشهایی که پذیرفته بود روزی. نمایشی بی بدیل و قهرمانانی چنین. ناگزیر بود کسی باشد. صحنهها از پی هم برای گذرانِ این روزها و شبها. خودش؟ براستی او که بود؟ کودکیاش را گاهی به خواب میدید. مزرعه را. صدای اسبان و تاریکیِ موجود میان درختانِ جنگل. در همین نقش بود که آواز مادرش پایان یافت. کلماتی جادویی. افسانهای ناگشوده. سپس به درون رو میکرد و بدن این اجازه را به او میداد که چیزهایی را ازهم تمیز دهد. پرسشی ناگهانی در همهی لحظات او را به آنچه زمانی میزیسته پیوند میداد. من کیستم؟ زمانی میپنداشت اینهمه وانمودن حرفهی من است. که بود. چنان خبره که باور نمیکرد زمانی کودکیای همداشته. یا مرگی هم خواهد داشت. مرگِ که؟