خوابی دیگر را سرِ زا کشتهام. مرگی که دیر یا زود صدایش را خواهم شنید. ناقوسی در فلورانس. امیدی در کشتزار. این را خوب میشناسم. دستش را میگیرم و از خیابان میگذریم. چیزی هم بود، چیزهایی برای پنهان کردن. پنهان شدن. من کوچکترین توجهی به آنها نشان نمیدادم. اما خوب میدانستم هرکدام را به چه دلیل پنهان کردهام. اینطورمیتوانستم زمان بیشتری را برای پیدا کردنشان اختصاص دهم. اغلب اما این به زمانی کمتر از آنچه تصورش را میکردم نیاز داشت. با این حال همان هم کافی بود. وقتی تمامش کردم، درست به همان حالت ابتدایی بازگشتم. جایی که اولین کلمه را با اشتیاقی همیشگی روی کاغذ نشاندم و کلمههای دیگر با شتاب خودشان را روی کاغذ نمایان کردند. بدون کوچکترین تردیدی میتوانم تایید کنم که اگر من اینها را ننوشته بودم، چه کسی میتوانست اینها را بنویسد؟ و اگر از خودم این سوال را میپرسیدم که نوشتن اینها، این یادداشتها چه زمانی تمام خواهد شد حتما پاسخی دریافت نمیکردم و یا صدا آنقدر نامشخص و مبهم بود که جز وزوزی مشابه رقص زنبورها چیزی نمیشنیدم. تابستان رسیده و من همهی زمستان و بهار را تا جایی که ارزشمند بود یادداشت کردهام. اما چه چیز به اینها ارزش میداد؟ پاسخ احتمالی برای سوالم این بود که مرا مجبور کردهاند تا ارزشهایی را تصویر کنم. نامشان را در همهجای گزارش آوردهام. نام تکتکشان. کلیسا هم بود. با آن ناقوس زنگ زده و رنگبرگشته. در آن روز، من از همان مسیری که آمده بودم، راه برگشت را میان برف سنگین زمستانِ آن سال هموار میکردم و پیش میرفتم. با قدمهایی کند و لغزنده. و آن صدا که هنوز توی سرم زنگ میزند من را به سمت خودش میخواند. بعد به همهی روزهایی که مرتکب گناه شده بودم فکر و همهشانرا به چند روش دستهبندی کردم. اما چیزی که برای این یادداشت مناسب باشد نیافتم. سنگها. آنها هم بودند. سنگهایی که مدام جابجا میشدند. از جیبی به دهان و از دهان به جیبی دیگر. این تنها یک بازی یا سرگرمی برای گذراندن وقت نبود بلکه بیشتر جنبهی آرامش داشت. که میتوانست بار سنگین تمام راه طی شده را برایم تا حدی سبکتر کند. افسوسها و طغیانها و فریادها را توی خودم جمع کردهام. حالا شباهت زیادی به باد معده پیدا کرده. توضیح بیشتری نیست. باقی چیزها هم نوشته شدهاند. اما چه کسی میتوانسته دستش را به من بسپرد؟ آیا او واقعا کور بوده؟ آیا من دست او را گرفته بودم و یا او بوده که سعی داشته من را از عرض خیابان عبور دهد؟ خوابها. خوابها. هنوز از پسشان برمیآیم. درست هنگام متولد شدن. وقتی هنوز طفلی نارس هستند. وقتی هنوز امیدی باقی است. امید. این را هنوز نمیشناسم. اما فکر کردن به این کلمه میتواند مرا به خنده وادارد. خندهای عجیب. آیا این، همهی تلاششان برای انتخاب این کلمه بود؟ آیا میتوانستم با چنین کلمهای تعریفی از هرآنچه در این گزارش نوشتهام بدست دهم؟ آیا به چیزی که انتظارش را داشتهام رسیدهام؟ هیچ صدایی برای ارائهی پاسخ نمیشنوم. باران شروع شده. باران تمام شده. خانه را ترک کردهام. و هنوز راه زیادی برای آنچه پیشروست باقی مانده. نگاهی دقیق به جایی که ترک میکردم، جایی که همهی این سالها خانهام بوده میاندازم. و اولین قدمها را برمیدارم. قدمهایی که بعد تغییر شکل خواهند داد و بازگشتی شکوهمند را رقم خواهند زد.
کمی هم اگر سر بالا بیاورم، یا به پایینتر، در میانه راه هیچ خُلبازیِ برجستهای یافت نخواهم کرد. در حال حاضر بادی که پنجره را تکانی مختصر میدهد، چیزی را در کودکی بیدار میکند، تابستانی گذرا. گرم. دودههایی پراکنده در شهر، پایتختِ مردها و زنهای دَوَنده. مسیرهایی مستقیم، کوژ، پیوسته، منقطع. صداها و نورها، رقصها و تورهای سفیدِ به باد داده شده. کمی تمایلم را از دست دادهام. راستش آن تابستان را آنطور که باید به خاطر ندارم. چیزهای زیادی در سرم گم میشوند. آخرْ، شهرها دیگر وقتی برای این خُلبازیها ندارند. وقتها را تقسیم کردهاند. میانِ درهایی که با بیمیلی باز و سپس با روانیْ ناسورْ به هم کوبیده میشوند. مردمی برابربا حقوقی که خودشان باور دارند از آنچه انتظارش را میکشیدهاند بسیار ناچیزتر مینماید. آخرْ، این شهر باید روی مداری از پیشْ تعیین شده بگردد. پنجره بازتر شده. باد بیشتری را روی پیشانیام، که دارد برای آرامشی مختصر خودش را به دردسر میاندازد احساس میکنم. پرندههای صبح، سَرِ ساعتِ مقرر، روی درختهای نشانهگذاری شده از قبل، جست میزنند. یکیشان که تازه به دیگران ملحق شده، کمی شرمگین بنظر میرسد. که صدایی غمگینانه دارد. و هنوز از دانی که برایشان از شب قبل پاشیده بودم، تُکی نزده. این هم از این.
حالا چه؟ خیال اینکه سرانجام آن خواستهی دیرینه را تصاحب کردهام میتواند کمی از آن اشتیاق آغازین کم کند. تنها کمی. چه کسی پنجره را تا این حد باز گذاشته؟ نور میتواند تمام موجودیت خیال را برایم به ذرهای ناچیز بدل کند. مینویسم. اینجا. درست همینجا. شاید بشود جلوی دخالت دیگران را گرفت. دیگران؟ دیگر چه کسی باقی مانده؟ به پنجره که حالا خوب بسته شده نگاه میکنم. آیا میتوانست برای همیشه بسته باشد؟ و این خیالها، تفسیر دروغینی باشند که در من شکل میگیرند؟ باید تکانی به خودم بدهم. ابتدا پاها و سپس کمر. بعد خودش پیش میرود حتما. حالا چه؟ دیگر چیزی برای ادامهی تحرکات نمانده. چه بسا کوچکترین حرکتی، میتواند مرا از آنچه تصاحب کردهام دور کند. هیچ. باید همهی اینها را جایی نوشته باشم. برای به یاد آوردن آنچه در گذشته تجربه کردهام. در تاریکی حتما خروارها یادداشت اینجا انبار کردهام. هر کدام به نحوی. هر کدام به ضرورتی. حتما. خواستهای دیرینه. به یاد آوردن و سپس از یاد بردن.