خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد
خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

خرمگس خالتور بدون سیگار در هوا فالش می خوانَد

!!

دستم را بالا می‌آورم و وانمود می‌کنم چرخش پنکه کار من است و به همچین چیزی می‌خندم. خیلی زود همه‌چیز تغییر می‌کند. فکر این‌که من چطور مرگم را شبیه سازی می‌کنم؟ همین چند لحظه قبل بود که فکر می‌کردم بی پولی و شرایط محقری که حالا بخش زیادی از گرفتاری‌هایم را شامل می‌شود می‌تواند من را از پا بیاندازد. و اگر گرسنگی و بیخوابی و دردهای عضلانی زودتر متوقف نشوند بی هیچ ارفاقی خواهم پوسید و این اصلا برای من مرگ جالبی نخواهد بود. حالا که به این‌جا رسیده‌ام این را هم بگویم که وقتی هنوز جوان‌تر بودم خیال می‌کردم مرگم باید با گلوله‌ای باشد که خودم چکانده‌ام. درست روی شقیقه. در حالی‌که دست‌نوشته‌ای کوتاه از قبل تنظیم شده و نزدیک جسدم روی زمین جا گرفته. بعدها اما این دست‌نوشته کوتاه و کوتاه‌تر می‌شد و بعدها به این‌نتیجه رسیده بودم که شاید حتی دست‌نوشته‌ای در کار نباشد. اما شیوه‌ی مرگ همواره همان بوده. بعدها مرگ‌های دیگری را هم تصور کرده‌ام. اما هیچ‌کدام ایده‌ای نبوده که بتوانم به آن وفادار بمانم. غلطی می‌زنم و سعی می‌کنم بدنم را در حالتی قرار دهم که درد کمتری داشته باشد. به پهلوی چپ دراز می‌کشم. پاها به موازات هم و چشم‌ها رد کلماتی را که روی صفحه موبایل می‌افتد دنبال می‌کنند. احساس خستگی می‌کنم. می‌توانست شبی بلند در ماه بهمن باشد. می‌توانست مرگم چیزی شبیه یخ‌زدگی باشد. بلورهای یخ روی پوستم. ایده‌ای که می‌شود به آن وفادار بمانم. می‌شد بهمن برای من یک ماه تمام عیار باشد. غلطی می‌زنم. وانمود می‌کنم چرخش پنکه متوقف شده. 

با هم قدم می‌زدیم. دست در دست. بازوها گره خورده در هم. هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتیم. این‌ها دیگر فراموش شده. حالا خودم را تصور می‌کنم. دراز کشیده. خیره به لوستری که دیدنش را دوست داشتم. خسته از حرف زدن و شنیدن. از بازی‌ها و رنج‌ها. چیزی حس نمی‌کنم. همین است. همین است. نیمه‌ی پر. بدون توجه به غیبت دیگران ادامه می‌دهم. کدام دیگران؟ مطمئن شده‌ام که هرگاه به سراغ کلمات می‌روم چیزی تغییر نخواهد کرد. هر از گاهی به آن بالا فکر می‌کنم. که می‌توانست امیدهای رنگارنگی را در خود جا داده باشد. می‌توانست آن بالا تابستانی گرم باشد. خاطره‌ای دور. مزرعه‌ی پدربزرگ.با این صحنه‌سازی‌ها و فضاسازی‌ها شاید نیاز به دو قهرمان داشته باشم. قهرمانانی تحت‌اللفظی. در حالی‌که بین این دو شکاف بزرگی قرار دارد. در حالی‌که این‌دو چرخ می‌زنند و در هم می‌آمیزند. دیگر حتی از قدرت من هم خارج است. اگر فقط می‌توانستم بخندم. همه‌اش محو می‌شد. 

Baby's Arm

Curt Vile بعد از بیدار شدن. پای چپم را انداخته ام رو آن یکی و سعی می کنم ضرب بگیرم روی موزیک. دیدن دخترم که طاقباز دراز شده دارد بیشترین سطح خنک زمین را جستجو می‌کند. و حالا خودش را جمع کرده به چپ. دست‌ها زیر چانه. پاها مرتب روی هم. دلم را برده. 

In my baby's arms

In my baby's hand