با هم قدم میزدیم. دست در دست. بازوها گره خورده در هم. هیچکدام چیزی نمیگفتیم. اینها دیگر فراموش شده. حالا خودم را تصور میکنم. دراز کشیده. خیره به لوستری که دیدنش را دوست داشتم. خسته از حرف زدن و شنیدن. از بازیها و رنجها. چیزی حس نمیکنم. همین است. همین است. نیمهی پر. بدون توجه به غیبت دیگران ادامه میدهم. کدام دیگران؟ مطمئن شدهام که هرگاه به سراغ کلمات میروم چیزی تغییر نخواهد کرد. هر از گاهی به آن بالا فکر میکنم. که میتوانست امیدهای رنگارنگی را در خود جا داده باشد. میتوانست آن بالا تابستانی گرم باشد. خاطرهای دور. مزرعهی پدربزرگ.با این صحنهسازیها و فضاسازیها شاید نیاز به دو قهرمان داشته باشم. قهرمانانی تحتاللفظی. در حالیکه بین این دو شکاف بزرگی قرار دارد. در حالیکه ایندو چرخ میزنند و در هم میآمیزند. دیگر حتی از قدرت من هم خارج است. اگر فقط میتوانستم بخندم. همهاش محو میشد.
Curt Vile بعد از بیدار شدن. پای چپم را انداخته ام رو آن یکی و سعی می کنم ضرب بگیرم روی موزیک. دیدن دخترم که طاقباز دراز شده دارد بیشترین سطح خنک زمین را جستجو میکند. و حالا خودش را جمع کرده به چپ. دستها زیر چانه. پاها مرتب روی هم. دلم را برده.
In my baby's arms
In my baby's hand