نیاز به یک کلمه دارم. کلمهای چرخان که بوی فلز سرد بدهد. چیزی شبیه ساختن یک سایه که همراهیام کند. برقِ یک لحظه نور فلاش. حواسم را جمع میکنم. در این عکس دو سالهام. پیرهن و شلواری قرمز تنم کردهاند و روی موتور یاماهای آبیِ پدر نشستهام. حواسم را پرت میکنم. خاطراتی از این دست میتواند احساساتم را جریحهدار کند. دوستی که مدتیست به خواندنش عادت کردهام حالا تبدیل به گذرگاهی برای سایهام شده. سایهام که دمبهدقیقه برای کلماتِ دوران کودکی دلش تنگ میشود. مسئولیت پذیرش کلمات با کیست؟ صدای کسی را دوباره توی سرم میسازم. کسی که در تاریکیِ شبانهی کوچه سوت میزند. و آنقدر غمگین است که گریهام میگیرد. سایهام نیاز به تاریکی دارد. حواسم هست کلماتی که مینویسد، کلماتی مثل شالیزار، وضع روحی من را تحت تاثیر قرار ندهد. انتظار دارم انفجار و پرت شدن در دریا، تنها خاطرهای گذرا باشد. انتظار دارم حالا که مرگ از نزدیک او را بو کرده، چیزی برای دلگرمی اوداشته باشم. سایهام که به سرمای توی کوچه عادت کرده، گواهی میدهد که همه چیز و همه کس ساکت است. و میخواهد که مرا هم به سکوتی طولانی وادارد. و اگر زمانی من هم دست از نوشتن و یا سخن گفتن بردارم این بدان معنی نیست که همهی حرفها نگفته باقی ماندهاند. یا جهانی که در آن میزیستهام سوخته است و من بالای قله بیهوش شدهام.
آن زیارت سوزان
روزی اگر باز آیید،
دریا را، کاسه کاسه، در مشعلها میریزم
تا بدانید شعلههاش
آبیترین و سردترین شعلههاست.
بالعکس
آنکه رفت، باز نمیگردد،
میافتد.
نرگس، به ابر خیرهست، به ابر،
باران میبارد، لیک نمیبارد.
پس کی وحی میرسد که هیزمی بردارم؟
"بیژن الهی"
او تمام آن سهبار را شجاعت نامیده بود. یا خیالی خمیده و مسلط بر تکرارِ آنچه مسلّم است. قصه را اینطور آغاز میکرد، اگر آغازی برای آن متصور میبود. خودش را در نقطهای در میانه تثبیت کرده و حرفهایی میزد، بی شتاب، پایینرونده. چیزهایی که نوشته بود را میان پوشهها دردستههایی دهتایی تقسیم کرده و برای هر پوشه معیاری برای ادامه دادن یا ندادن. سهبار و هربار حسابشدهتر. اولی آتشی تند داشت. دومی دودهها و غبارها. سومی باران بود که زود از آن گذشت. یا کنار گذاشته بود برای بعد. باید چیزی را انتخاب میکرد و با این تصور که میشود از هر کدامشان چیزی تازه بیرون کشید دست میبرد و یکی را بر حسب اتفاق برمیداشت. ترکیبی که به آن دست یافته بود هنوز موجودیتی نامتقارن داشت. یا دستکم خودش اینطور فکر میکرد. پس آنچه را که از دستهی اول بیرون کشیده بود کناری گذاشته و دوباره برای انتخابی دیگر خیز برمیداشت. اینبار تصادفی در کار نبود. حالا از میان دو انتخاب باید دوباره برای شروع دست به کار میشد. همهی این مراحل زمان زیادی را به خودش اختصاص میداد. اما با این وجود، زمان چیزی نبود که بر آن تسلط کافی نداشته باشد. روزها و هفتهها میگذشت و اینها برای او شاید تنها دقایقی کوتاه به حساب میآمد. تنها دو چیز اهمیت داشت. اینکه از اتاق خارج نشود و کسی را ملاقات نکند. سپس همهچیز خودبهخود به حالت طبیعی خود باز میگشت. دست به کار میشد و قصهای را از نو آغاز میکرد. گرچه هیچگاه آغازی برای آن متصور نبود. نامش را شجاعت گذاشته بود. بی شتاب. پایین رونده