دو خط نوشتهام و هزاربار برگشتهام که نکند کسی از پشت سر دارد نگاهم میکند. میگویم این چیزها فایدهای هم دارد؟ اصلا فرصت کردهام سرم را بتراشم؟ بیشتر شبیه سربازهای اوکراینی شدهام. میتوانم ماشه را بچکانم و توی صورت بغلدستی نگاه کنم که ببینم آیا حواسش را جمع کرده یا دوباره دارد به دوست دختر روسش فکر میکند. با این حال توی رختخوابم ولو شدهام و نمیتوانم تک تک پشهها را بکشم. هربار یکیشان روی سرم خراب میشود و یاد رشت میاندازدم. شرجیِ خانهی آقای شیرازی و خانم آذر. عرقخوری پای آتش و دوستی که قصد داشت زندگیاش را تکان دهد. هنوز چیزی جای شیوههای قدیمی را نگرفته. برادرم بیدار شده، پنکه را روشن میکند و میپرسد هنوز صبح نشده؟ به ساعت موبایلم نگاه میکنم. هنوز چند ساعتی مانده و میگویم بهتر نیست به چیزهای بهتری فکر کند؟ خودم را مشغول فکر کردن به چیزهای خوب میکنم. به کافهای که هنوز نساختم. به پنجرهای که دوست دارم داشته باشد. فکر میکنم همین که پاییز برسد دوباره همهچیز سر و شکلی بهتر به خودش میگیرد. چهرهی آدمهای مطمئن را به خودم میگیرم و همین لحظه صدای رعد و پنکه که هی میچرخد و میچرخد و میچرخد
داشتم به یادداشتی محکم فکر می کردم و همزمان شعری از دوست شاعرم باز بود. بعد فکری بزرگتر سرم را اشغال کرد. فکری بزرگتر از نام سید حسن روحانی و یا سید ابراهیم رئیسی و یا سید علی خامنهای. فکری که میشد لباسشویی بزرگی باشد و با سرعتی ورای زمان بچرخد. دستم را که بچرخانم ساعت دوباره کوک شده، میچرخد. زنگ که بزند حتما دوباره بیدارباش دادهاند. حتما دوباره صبح شده. چهقدر گذشته؟ خاطرات سالهای نود تا نود و سه را مرور کردن نباید اینقدر طول بکشد. خانمی که خودش را توی فیات چپانده و از تنهاییِ آن طرف مرزها حرف میزند حتما میتوانست در آشویتس یگانه شاعری باشد که دست در دست آدورنو برای پیروزیِ خلق تلاش میکند. حالا این تنهایی را بیشتر میپسندد و آفتابِ شهر لیون حتما برای پوستِ مرطوبش خاطرهای بهتر از آشویتس را زنده خواهد کرد. دوست شاعرم حالا یاد گرفته شبیه شکسپیر بنویسد. امروز جلوی من را گرفته بود و میخواست به شباهت میان کلمهها بیشتر دقت کنم. دقت که میکنم میبینم ماشین لباسشویی رنگ خون به خود گرفته. و استخوان چند کودک تازه سلاخی شده را تف میکند روی میز مجلس. بعد همه دست میزنند. تصویب میشود که نوبت مادرانشان رسیده. چند نفر که تعدادشان کم نیست دارند برای فرار از حجاب اجباری و قواعد مردسالارانهی حکومتی دینی چادرهایشان را توی ماشین لباسشویی میاندازند. اما زمانی که دست میبرند توی زمان، توی لباسشویی زمان، تازه میبینند که این چیزها قبلا هم اتفاق میافتاده. تازه میبینند که خودشان هم دستشان بوی خون میدهد. اینها میتوانستند در آن طرف مرزها زنانی به مراتب موفقتر باشند. میتوانستند با تمامی قواعد مردسالارانهی غیر دینی آن طرف مرزها احساس بهتری داشته باشند. آنوقت به جای علی و سعید حتما نامهای بهتری را پشت نام خودشان میدیدند و خبری از سید حسن روحانی هم نبود. نباید مرور کردن اینها تا این اندازه بوی خون بدهد. دستم را که بچرخانم ساعت دوباره کوک شده و من را خفه میکنند. صدایم را خفه میکنند. اخراج میشوم. سال نود و سه میشود. دوست شاعرم دوباره زنگ میزند که فلانی اینجا که میآیی با خودت هروئین بیاور. بالا میآورد و دوباره شعرهایش را که شباهتی به شکسپیر ندارد برایم میخواند. اکباتان بوی خون میگیرد. و همسایهی طبقهی پایین در را که باز میکند زودتر از خودش، سگش از راه میرسد. پارس که میکند من صدای نمایندهی تهران را میشنوم و فکر میکنم این حرفها را با خودم به کدام گورستان خواهم برد؟ پس کی قرار است یادداشتی محکم روی ماشین لباسشویی بنویسم و بخواهم که آن خانم را در فیات دوست پسر دوستش تنها بگذارند؟
شهر بوی خون میدهد
شعر بوی گراز پوسیده
دوست شاعرم
راه که میرود
خیال میکنم دستش با سینههای خانم مجری
در موازات یکدیگر
عقب و جلو
جلو و عقب
عقب و جلو
میشوند
دوست شاعرم
عقابی با دندان کشیده را
نشانم میدهد
انتظار دارد سیبی درشت در تصویر ببینم
انتظار دارد چیزی از شکسپیر بدانم
من فقط خرما تقسیم میکنم
و جنازهای هم اگر باشد
جنازهی ترشیدهی خودم است
که از اسبی سیاه افتاده
وضعیت او فاجعه بار بود. بعد از مدتی میدیدم که رفتارهایش قابل تشخیص نیستند. میتوانست در لحظه انسانی عاشقپیشه جلوه کند و بعد تنها پس از چند ثانیه روحش سرشار از حس تنفر باشد. لبخندی تحویل میداد و در فاصلهای کوتاه خشمی تمام نشدنی صورتش را، چشمهای درشتاش را تسخیر میکرد. یکبار فرصت این را داشتم که بگویم باید بزرگ شود. باید بتواند مسئولیت زندگیاش را به دست خودش بگیرد. اینکه مدام خودش را قربانی میل و خواستههای دیگران میدید عذاب آور بود. هم برای من و هم برای خودش. در عوض من هم اشتباهاتی داشتم. با وجود اینکه میدانستم از معاشرتهایم با زنهای دیگر خوشش نمیآید اما دست از این کار برنمیداشتم. از طرفی میخواستم این فرصت را داشته باشم که به او ثابت کنم این تنها معاشرتی بیش نیست و قرار نیست به بستری ختم بشود. چرا که او متوجه این موضوع بود که من تمام روز خود را در اتاقم میگذرانم و جز صدایی که از پیانو یا گیتار در میآمد هیچ اتفاقی که بر خلاف خواستهی او باشد رخ نمیدهد. اما با این وجود در تصوراتش مدام من را در حال خیانت با زنهای دیگر میدید و این به ترسی بی بدیل برای او تبدیل شده بود. ترسی که او را به موجودی بیرحم و سنگدل تبدیل میکرد. من اینها را هر روز در چهرهاش میدیدم و سعی میکردم راهی برای خروج از اینوضعیت پیدا کنم. میخواستم سخنی بگویم، اما هرقدر که بلند فریاد میزدم باز هم صدا نداشتم و من باید میگفتم. داشت گریهام میگرفت. میخواستم فریاد بزنم و بگویم بچهبازی را کنار بگذارد و مسئولیت تصمیمها و انتخابهایش را به گردن بگیرد. بعد هرچه که میگذشت سردتر میشدم. او را از دست رفته میدیدم. بی آنکه برای تغییر شرایط تلاشی بکنم از آن خارج شدم. در حقیقت او بود که کنارم گذاشت. و من انگار منتظر این فرصت بوده باشم کوچکترین تلاشی برای تغییر عقیدهی او نکردم. بله من هم اشتباهاتی داشتم که حالا خوب میشناسمشان.