هار شده. هار شدنش شبیه کنار هم قرار گرفتن سبز چمنی و بنفش بادمجانی. گوشتکوب و سیر ترشی. از نردبان بالا میرود و بعد تعریف میکند. معمولا چیزهای معمولی. از نظر او همهچیز شگفتانگیز است. همواره دهانش از ارضا شدنی دائم باز است و محتویات دهانش من را به عقب میرانَد. این ویژگیها از او موجودی هار ساخته. دائم حرکت میکند و مدام جای چیزها را عوض میکند و دوباره به جای اولشان برمیگرداند. طوری که گاها فراموش میکنم نسخهی اصلی محیط اطرافم دقیقا چطور بوده و این سوال که "حرکت بعدی چه خواهد بود؟" هر لحظه توی سرم میافتد و بی هیچ اختیاری مجبورم میکند برای هر کدام از حرکاتش نگرانی تازهای را تجربه کنم. بعضی ساعتها او میخوابد و من این فرصت را دارم تا در معرض خودم قرار بگیرم. تازه آن زمان به خاطر میآورم کیستم و دیگر اینکه هیچ جای دیگری برای ادامه دادن به هیچ چیز دیگری وجود نخواهد داشت و دیگر اینکه چیزی تا بیدار شدنش نمانده و من این چند ساعت را تنها به همین سه چیز فکر کردهام.احمقانه است. برای خودم متاسفم. تصور اینکه ساعت اینگونه دروغ میگوید و هیچکس باور نمیکند که اینها هیچکدام درست نیستند، جنونی کوتاه را به من تحمیل میکند و بعد برای تنهایی کوتاهی که گیرم آمده دلم میسوزد. این تنهایی که حتی به فکر کردن در مورد او گذشته. تقریبا هیچ کس دیگری هم باقی نمانده. اما چرا! این یکی امروز اتفاق افتاد. تصور میکرد بلاک شده. چندباری حتما تماس گرفته بود. و بعد پیام داد. زنگ زدم و جواب تلفنش را داد و از بلفی گفت که قرار است زایمان کند و او ترسیده. اینکه میخواهد کمکش کنم. آخر مگر قرار بود چهکار کنم؟ او باید شیر میخورد. و من باید خودم را به خواب میزدم. او دوباره هار شده بود و من ترسیده بودم. هنوز چیزی از زایمانش نگذشته و نمیدانم توانسته از ترسش جان سالم به در ببرد یا نه. حتی نمیتوانم خبرش را بگیرم. درازکشیدهی من از پس انجام دادن کوچکترین کارها هم بر نیامده. بلفی باید امشب مادری کند. باید خوب شیر بخورد. من هم باید بنویسم. همینها و چیزهای شبیه به هم. لامپهای ریسهای و پنکه. ظرفهای سفالی و بادی که هنوز بوی غبار روز میدهد. بوی لاسیکهای آش و لاش اتومبیلهای آش و لاش. باز هم هستند از این چیزهای پشت پنجرهای. چیزهای شگفتانگیز!
به یادآوردن. تلاش برای جملهای که میتوانست این باشد. میتوانست آن باشد. خوابیدن زیر خروار خروار شیشه و علف. باغ وحش شیشهای. مردم اروپایی و بوی شاش در مترو. آدامس را باد میکند و بعد میترکد. گازها و دودهای سفید. دوباره وقتش رسیده بود که حرف بزند. میشد گریه هم بکند. موقعیتش را داشت اما دست خودش نبود. داشت سعی میکرد چیزی را درونخودش خاموش کند یا دستکم آرام کند. داشتم تاثیر خودم را میگذاشتم. بی آنکه ثانیهای را از دست بدهم تلاش کردم همراه باشم. پس کلمات کار خودشان را آغاز کرده بودند. حتی قبل از اینکه چیزی در میان باشد. خاطرهی مرد سیگاری و زبان سوئدی. خاطرهی استکهلم و مردهای مرده روی اسکله. بارانداز و مستیِ بیش از حد. ممکن است این آخری را در خواب دیده باشم. حالا دیگر کار از این حرفها گذشته. نگاه به حقهی شیشهای میاندازم و بررسی میکنم. حتما داستانی هست که فراموش کردهام. مرور کردن صفحات. ورق زدن و خیره ماندن به صفحهای که نیمه کاره رها شده. به نام آقای میم. به نام خانم ف. بی نام. ساعت میگوید اینها دردی را دوا نخواهند کرد. حالا دیگر بیشترشان رفتهاند. خودشان را مشغول کردهاند به صفحهها و نمایشگرها. تبلیغات و زندگی بدون پروزاک. با پروزاک. بدون کاندوم. با کاندوم. سوریه یا اسرائیل. علف یا شیشه. دوستم که حالا از من فاصله گرفته میپرسد آیا میشود برای همهی حیوانات روی زمین خانه ساخت؟ آیا میشود برای همهی حیوانات روی زمین خانهای شیشهای ساخت؟ جوابش را توی یک کاست ضبط کردهام. اما هنوز مطمئن نیستم میخواهم برایش ارسال کنم یا نه. حتی تصور میکنم بهتر بود دست از این سوالات احمقانهاش بردارد. و برای وقتگذرانی هم که شده تنی به آب بزند و پای آتش بنشیند. داستانی که انتخاب کردم من را به یاد باغ وحش شیشهای میاندازد. این را به دوستم میگویم. علف را روشن میکند و سراغ عید را از من میگیرد. میگویم دستکم شش ماه و بعد لبخند میزنم تا همهچیز محو شود. چند دقیقه گذشت؟ برای تنهاییِ باقی مانده چند بار پشت سر هم پلک میزنم. وقتی هنوز همین است. وقتی هنوز همان است.
به سرش میزند تا دوباره یادی از فلورانس کرده باشد. علفهای بلند و لباسی که به تنش زار میزند و نقشی که حالا در خودش میبیند. چه میتوانست باشد؟ رویای او که هیجان کودکیاش را در خانه پنهان کرده و پا به جهان بیرون گذاشته. او که سرتاسر دشت را بالا و پایین پریده. و رنگ پوستش به روشنیِ آفتاب اول پاییز. چه درخشان! چه طلایی! این شروع بیقرار. من کجای این هیجان عصرگاهی ایستادهام؟ ناظری تمامقد که تصور میکرد اگر کمی پرواز بلد بود شاید منظره از بالا نمودی بهترمیداشت. پنجره باز شده و اولین باد صبحگاه که داخل اتاق بشود به من یادآوری میکند که وقتی برای این خیالات نمانده. تابستان با تمام جزئیات تابستانیاش چیز زیادی برای ما نداشته. وقتی میگویم ما، دستهای از آدمها را توی سرم ردیف کردهام. حتی نام بعضیهایشان را هم نمیدانم. تنها پذیرفتهام که این چیزها تکرار میشوند. و من اینها را قبلتر نیز تجربه کرده بودم. میبینی؟ خاصیت فلورانس است. روی شیب دره نشستهایم و خیال میکنیم این نمیتواند شباهتی به فلورانس داشته باشد و بعد هردو میخندیم. بعد سکوت میشود.